دوست داشتی؟
رمان طنز و عاشقانه تکنیک های مخزنی جلد چهارم به نویسندگی حمیده خوشبخت

رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان

  • زبان فارسی
  • 2.5M 👁
  • 26.5K ❤️
  • 33.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان

بعد از شکست‌های بزرگی که نگار تجربه کرد، تصمیم گرفت برای مدتی از شهری که آزارش میده فرار کنه تا اینکه خبر تصادف مرگبار یه موتور سوار پخش می‌شه و اون مجبور به بازگشت میشه. همون موقع متوجه می‌شه رئیس دو مؤسسه به خاطر ارتقاء دو مدرسه تصمیم دارن یه مسابقه راه بندازن. اما غافل از اینکه بچه‌ها این مسابقه رو تبدیل به یه لیگ زیرزمینی می‌کنن!

پارت اول

«شروعی خوب برای پایانی بد...»
"سلام خانم قیصری اوقات خوشی رو براتون آرزومندم.
متاسفانه راه ارتباطم با شما محدود بودم و به سختی تونستم ایمیل شما رو پیدا کنم، امیدوارم پیامم رو نادیده نگیرید.
شهرداری قصد داره پروژه‌ احداث بزرگراه رو استارت بزنه و مجبوریم چندین محله منطقه رو خالی از سَکنه کنیم.
منزل پدری شما کسی داخلش سکونت نداشت اما هنوز وسایلی اونجا چیده شدن و ما اجازه نداریم بدون رضایت شما یا صاحب خونه بهشون دست بزنیم.
متاسفانه نتونستم ارتباطی با برادرهاتون یا خواهرتون پیدا کنم و به شما پیام دادم.
ممنون می‌شم هرچه سریع‌تر برای تخلیه منزل پدریتون به اصفهان بیایید..."
- خانم... خانم!
-
به لپ تاپ خیره بودم، ثانیه‌ها، دقیقه‌ها، مدت‌ها... اون خونه و محله قراره تخریب بشه؟
با صدای مهمان‌دار هواپیما متعجب و حواس پرت اخمی کردم و سرم رو بالاخره بالا بردم.
با گردن دردم فهمیدم واقعا مثل مرده‌ها به ایمیلم خیره شده بودم... .
نگاهی به موهای فندقی و خط چشمش انداختم و آروم گفتم:
- بله؟!
لبخندی به چهره بی‌حسم زد و به میز مقابلش اشاره کرد:
- نوشیدنی چی میل دارید؟
لب‌هام رو به هم فشردم و طعم توت فرنگی رژ لبم زیر زبونم رفت.
میلی به نوشیدنی نداشتم برای همین جواب دادم:
- آب... لطفا!
بطری آب معدنی تصفیه شده رو دستم داد و چشم‌های آبیش روی انگشترهای طرح اسکلتم افتاد؛ خب معلومه که این انگشترهای یاغی به کت و شلوار رسمیم نمیومد.
- و همراهتون چی میل دارن؟
نگاهی به سمت چپم انداختم. خیره به پنجره هواپیما به آسمون تیره نگاه می‌کرد؛ بالشتکی پشت گردنش گذاشته بود تا مثلا بخوابه ولی به جاش با هدفون آهنگش رو گوش می‌داد.
با محبت زیر لب گفتم:
- عزیز دلم!
رو به مهمان‌دار با لبخند ناشی از دیدن اون چشم‌های عسلی و پوست شفاف، لب زدم:
- شیر هویج دارید؟
درحالی که شال حریر رو روی موهام می‌نداختم و عطر نعناش رو با تمام وجود به ریه‌هام می‌کشوندم، با خنده گفتم:
- هیچوقت فکر نمی‌کردم دلم واسه شال تنگ بشه.
ساعت شیش صبح بود و بالاخره تونستم پام رو روی خاک اصفهان بزارم.
جلوی فرودگاه که منتظر تاکسی بودیم، اون با بی‌خیالی و خستگی درحالی که خمیازه می‌کشید با عینک دودیش ور می‌رفت.
اما... من عاشق وقتی بودم که پرتوی آفتاب به چشمام می‌خورد. انگار خورشید اینجا با همه جا فرق داشت، انگار خورشید اینجا همه چیز رو یادش بود... .
من حتی دلم برای بیابون‌های خشکش تنگ شده بود... برای بیابون‌هایی که ستاره بارون شب‌هاش تنها شاهدِ آرزوهای ما بود.
- خیلی گرمه!
راننده تاکسی با شنیدن صدای اون، نیم نگاهی بهش انداخت و درجه کولر رو بیشتر کرد.
- اصفهون همینه دیگه، تابستون از گرمیش آبپز می‌شی. شما اولین باره میایید اینجا خانوم؟
نوشیدنی گازدار رو براش باز کردم و دستش دادم. همزمان با لبخند رو به راننده گفتم:
- نه من بچه‌ی همینجام، بعد مدت‌ها برگشتیم واسه همین زیاد عادت به گرما نداریم.
- حتما جایی که بودید هوا خیلی سرد بوده.
دوباره با لبخند تایید کردم. عشق می‌کردم وقتی می‌دیدم راننده تاکسی‌ها هنوزم فضول و زبون بازن... اصلا من حتی با دلتنگی به شهرک‌های صنعتی نگاه می‌کردم.
بالاخره به محله رسیدیم.
چمدون زرشکی رنگ رو برداشتم و با دست دیگم، دست اون رو گرفتم.
به خودم فشردمش و متوجه شدم بیش از حد عرق کرده.
باد گرمی به پوستم می‌خورد. این باد دیگه بوی میوه‌های گندیده بازار میوه فروش‌ها رو نداشت، دیگه بوی آشی که هر پنجشنبه مسجد محله برای اموات خیرات می‌کرد رو نمی‌داد... فقط بوی بنزین ماشین‌های شهرداری رو می‌داد.
مات به جدول‌های اطراف خیابون نگاه کردم. دنبال اثری از میوه‌های گندیده تلنبار شده بودم... .

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان

حمیده خوشبخت : ۴ ماه پیش

دوتا ساید استوری از تکنیکا هست
یکی مهرداد و رادمان و دیگری هم نگار و آیوار😭💘
فایلش در چ*نل ر*و*بیکا هست. ل*ینکش رو از پروفایلم بردارید(روی اسمم بزنید)

نظرات رمان تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان

  • الناز

    0

    وای خیلی قشنگ بود من که الان رمانو تموم کردم😊ولی واقعا قشنگ ترین رمانی بود که من خوندم میشه فصل ۵ هم بزارین لطفا 🙏

    دیروز
  • محدثه

    در پارت 141

    حمیده عالی هستی، دومین باره ک دارم رمانو میخونم از الان افسردگی گرفتم ک تموم سد چیکارکنم شاید بازم از اول خوندن

    ۳ روز پیش
  • سلما مقم

    در پارت 2130

    وای خیلیی دوستش داشتم الان تمام کردم افسرده دوعالم شدم کمکک خیلیی رمانت هاتونو دوست دارم کلا از غم غصه دور میکنه ادمو ممنون به خاطر رماناتون 😭❤️

    ۴ روز پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    قربون شما💖

    ۴ روز پیش
  • فاطمه

    5

    سلام خیلی رمان جذابی بود و میتونم بگم از همه رمان هایی که تا الان خوندم جذاب تر بود میشه فصل پنجمش رو هم بنویسید ؟

    ۳ هفته پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    اجی چهار فصل بس نبود؟ 😭

    ۳ هفته پیش
  • Reyhane

    7

    نه لطفا ادامه بدهه😭

    ۳ هفته پیش
  • Lena

    0

    نه اصلا بازم میخوام

    ۲ هفته پیش
  • نه ادامه بده

    1

    دست به قلمت عایه

    ۱ هفته پیش
  • Lora

    0

    نهه بیشتر لطفاا

    ۶ روز پیش
  • آیدا

    1

    نه لطفا ادامه بده😭 من عاشق این رمان شدم میشه جلد پنجم هم بنویسی که نگار با ایوار ازدواج میکنه بعد نگار هک خوب باردار بود بچش معلومه شه دختر یا پسر اصلا کلا دوباره ادامه این رمان بنویس لطفا 🙏

    ۴ روز پیش
  • آیوار

    3

    سلام ببخشید من تا وسطای فصل ۳ خوندم ولی همش استرس دارم آخر این داستان یعنی پایان فصل ۴ خوش تموم میشه ؟ آخه من همینجوری پارت اول فصل ۴ رو یه ذره خوندم ولی انگار آیوار مرده😭😭 میشه بگید آخر داستان خوشه یا نه ؟ میترسم یه شخص خیلی مهم بمیره😭

    ۳ هفته پیش
  • جدپفیوز اندرس

    2

    نه بابا پایانش خوبه اصلا نگران نباش😂

    ۳ هفته پیش
  • جغد ایلیا

    0

    اصلاا اصلاا نگران نباش بله درسته😂💔

    ۲ هفته پیش
  • پریسا

    0

    شکلک خنده روایت دیگری دارد😂

    ۶ روز پیش
  • مقتول حمیده هستم

    0

    ببین باور کن دلت نمیخواد اسپویل بشه بخون؛ پشیمون نمیشی

    ۵ روز پیش
  • اسما

    2

    سلام میشه چندتا رمان مثل تکنیک ها معرفی کنین؟

    ۲ هفته پیش
  • Lora

    0

    اره لطفا دنبالشم

    ۶ روز پیش
  • Lora

    0

    واقعا عالی بود به جرات میتونم بگم بهترین رمانی بود که تاحالا خونده بودم. لطفا چند پنج این رمان و بنویس و هممون و خوشحال کن. اگه بتونی رمان کانون پرورش خرابکار هارو برامون تر بنویسی ممنونت میشیم💘😘

    ۶ روز پیش
  • اتاناز

    در پارت 2130

    این رمان از فصل اولش دنبال میکنم هم رمان غمگینی بود هم طنز من خیلی دوستش دارم وو خیلی ناراحتم تموم شدهه

    ۷ روز پیش
  • ستی

    1

    حمیده جان میشه بگیی کانون پرورش خرابکارا کی شروع میشه بیصبرانه منتظرشیم🥲

    ۱ هفته پیش
  • آنیتا

    0

    بچم نگار خدا نگم چیکار کنه این حکیم رو، نگار چی میکشه بین این همه ادم، انگار همه برای عذابش اومدن تو رو خدا بگین آخرش نگار به آیوار میرسه یا نه؟

    ۲ هفته پیش
  • دیانا

    3

    وای خدا خیلیی رمان خوب بود ولی ای کاش دیاکو نمی مرد . به قول نگار سبز نازنین یا به قول امیر جلبک 😭😭 کاشکی هر سرنوشتی داشت به جز مرگ😭😭 ای کاش ادامه داشته باشه به شرطی که کسی مثل دیاکو توش نمیره و داستان درباره همین اکیپ دوست داشتنی خودشون باشه تو همین سنی که الان هستن 🥺🥺

    ۲ هفته پیش
  • نعنایی

    3

    عزیزم رمانو اسپویل نکن. بعضی ها هنوز کامل نخوندن، هیجان خوندن رمانو نگیر ازشون

    ۲ هفته پیش
  • نیلوفر آبی 🫐💙

    0

    اسپویل کردی که والا💔🤧🔪

    ۲ هفته پیش
  • فن براتی و جد آندرس

    0

    حمیده همینجوری اومدم یه کامنت برات بزارم زن 😍😂 داستانی که هیچوقت یادم نمیره :))

    ۲ هفته پیش
  • آیواری گوشواریی

    0

    یه جمله افتاده تو ذهنم نصف شبم بیدار بشم این میچرخه تو سرم به پییر به پیغمبر ولم کن.. جمله هه (آیوار بی پدر آیوار در به در آیوار سر به سر. آیوار یک آیوار دو آیوار دنده به دنده) 😵 💫🫨

    ۲ هفته پیش
  • دیاکو

    3

    کاشکی * نمیمرد😭😭 ولی خیلی رمان قشنگی داشت توروخدا ادامه بده فقط کسی رو توش نکش😭

    ۲ هفته پیش
  • راحیل

    3

    رمان خیلی خوبه بود ولی ای کاش -* نمیمرد

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟