دوست داشتی؟
رمان یکی یدونه من 2 اثر نگین حبیبی

رمان یکی یدونه من 2

  • زبان فارسی
  • 69.7K 👁
  • 101 ❤️
  • 101 💬

خلاصه رمان طنز یکی یدونه من 2

بخش دوم این رمان زندگی طنازو به روایت میکشه که چه سختیای کشیده ، و به کجا رسیده و از طرفی سرنوشت ، چجوری دوباره اونو با تجربه تلخ 6 سال پیشش روبرو میکنه ، ولی این بار این تجربه تلخ براش میشه یه خاطره شیرین…

قسمتی از متن رمان یکی یدونه من 2

-آنا!
برگشتم و نگاهش کردم...روی بالکن ایستاده بود،و دستشو دور کمر دختره حلقه کرده بود و هردو با تعجب به من زل زده بودن...کلتمو درآوردم و یه گلوله توی پنجره کنارشون خالی کردم که دختره جیغ بلندی کشید و بدو رفت تو..مظفری هم همین طور...پوزخندی زدمو از خونه به سرعت خارج شدم...سوار پرایدم شدم و به سمت خونه حرکت کردم...دیگه بین این فاسدا اسمم مشهور شده بود...میدونستن میام سراغشون...پولایی که از گاو صندوقش کش رفته بودمو انداختم گوشه خیابون و دوباره حرکت کردم سمت خونم...ماشینو توی پارکینگ پارک کردم...پیاده شدم و نقابمو از روی صورتم برداشتم..داشتم می رفتم سمت آسانسور که صدای کسی رو شنیدم:
-ببخشید؟
برگشتم سمت صدا که دیدم هامانه!هیععع...چشمام از ترس خشک شده بود...ولی سریع حالت عادیمو به دست آوردم...اوففف...نفسمو با حرص بیرون دادم..چون کلاه جلوی چشمامو گرفته بود،برش داشتم...هامان تعجب کرده بود گفت:
-آنا..تویی؟چرا این مدلی تیپ زدی؟
-به شما مربوط میشه؟
هامان در حالی که میرفت سمت آسانسور گفت:
-نه...آخه نشناختمت فکرکردم دزد اومده...
پوزخندی زدم...من رفتم دزدی،ولی نه اینجا...کارم شبیه دزدی بود ولی دزی نبود...من مدارک خاصیو برمیداشتم...به پولا کاری نداشتم...بعدشم هدفام مشخص بود..کسایی که فاسد بودنو میزدم زمین..با هامان وارد آسانسور شدیم...بدون حرفی زل زده بودم به شمارنده های طبقه ها...هامان گفت:
-ولی..دختری مثل تو...این موقع شب؟
تند نگاهش کردم که ساکت شد...در آسانسور باز شد و من رفتم بیرون هامان گفت:
-شب بخیر...
برگشتم سمتش و سرد گفت:
-همچنین...
و رفتم سمت خونم...کلید انداختم و درو باز کردم..وارد شدم.. و هرکدوم از لباسامو جایی انداختم...رفتم حموم و یه دوش یه ربعه گرفتم...لباسای پرت شدمو توی حال جمع کردم و داخل کمد گذاشتم...یه آستین کوتاه مشکی با شلوار آدیداس زرد پوشیدم..حوله ای دور موهام پیچیدم و خوابیدم...اون اوایل حتی پول اینو نداشتم یه سشوار بخرم...الانم دیگه بهش عادت کردم و از سشوار بیزارم...البته شده بخاطر همین خشک نکردن موهام سرما بخورم...
***
سرم پایین بود و با قاشق چای خوری قهوه مو بهم میزدم...سرمو آوردم بالا و به محیط کافی شاپ چشم دوختم،به ساعتم نگاه کردم،5دقیقه دیگه باید فرستاده حامد اینجا باشه،امیدوارم دیر نکنه چون اخلاقمو خوب میدونین،بلند میشم میرم.دوباره سرمو انداختم پایین.قهوه مو مزه مزه کردم.کمی بعد صدای نازک دختری رو کنارم شنیدم:
-آنا؟
پوزخندی زدم،اسم رمز!با لحن سردی گفتم:
-بشین.
دختره با ناز و ادا نشست،البته اونقدرم با عشوه نبود ولی من بودم که کلا خیلی ایراد گیر و ریز بین شده بودم.یه دختر بینی عملی،با چشمای درشت مشکی،لباش پروتز شده،گونه های کاشته شده،مژه های مصنوعی،موهای ش*ر*ا*بی که تا نصف از شالش بیرون بود،یعنی یه تکون میخورد همون شالم میوفتاد روی شونش...نمیزاشتی سنگین تر بودی...من فقط یکم از موهام بیرون بود،بخاطر همین ملوسم میکرد...آرایش زیادیم نداشتم،یه خط چشم با رژ کالباسی،ولی این دختره!مطمئنا اگه دستمو میزاشتم روی صورتش دستم فرو میرفت توی یه عالمه کرم و پنکیک و این جور چیزا!آرایش غلیظی کرده بود!چندش...دختره نیشش وا شد و گفت:
-تموم شدما...
اخم کردم از این همه خوش مزگیش...پوزخندی زدم و گفتم:
-داشتم فکر میکردم،اگه هر روز یه مدل آرایش میکنی خونوادت چطور میشناسنت...
دختره از خشم قرمز شد،ولی حرفی نزد...میدونست بازم میچزونمش...پاکتو از کیفم درآوردم و روی میز به طرفش سُر دادم...سریع پاکتو گرفت و انداخت توی کیفش...
دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:
-سوییچ!
دخرته نگاهی بهم انداختو گفت:
-حامد گفت از خودش بگیری...
با حرص دستمو جمع کردم..کیفمو برداشتم و گفتم:
-اونوقت حامد کجاست؟
دختره بلند شدو گفت:
-شرکت.
از کنارش رد شدم که باعث شد بهش تنه بزنم،از کافی شاپ بیرون اومدم،ماشین نیاورده بودم،تاکسی گرفتم و رفتم سمت شرکت حامد.جلوی یه ساختمون بزرگ وایساد،پیاده شدم و پولشو حساب کردم،نگاهی به آسمون خراش حامد انداختم..همش مال حروم!پوزخندی زدمو وارد آسانسور شدم..دکمه طبقه12رو زدم...از آسانسور بیرون اومدم.یه راهروی باریکو یه در.درو باز کردم که وارد یه سالن بزرگ شدم...اولین بار بود اومده بودم اینجا ولی تعریفشو زیاد شنیده بودم...ته سالن یه در بود و کنارش یه میز که پشتش یه دختر جوون نشسته بود.دور تا دور سالن مبل بود.رفتم سمت میز دختره و گفتم:
-ببخشید؟
اوه...اینم که از این دخترای جلفو سبکه...من موندم این حامد این دخترارو از کجا پیدا میکنه،دختره طلبکارانه گفت:
-بفرمایید؟
-با آقای سرلک کار داشتم...
دختره پشت چشمی نازک کردو گفت:
-وقت قبلی دارین؟
-نخیر.
-پس بفرمایین.درحال استراحت هستن.
-خانوم محترم.بگید آنا اومده.خودشون اجازه میدن.
دختره به سرتاپام نگاهی انداختو گفت:
-آنا؟کیشون باشین؟
-به شما مربوط میشه؟
منشی-بله که مربوط میشه.من منشیشون هستم...
-منشی هستی که باشی.من طرف حسابم با حامده نه تو!
منشی-زود پسرخاله نشین خانوم،حامد نه و آقای سرلک...
-برو بابا...
خواستم برم سمت اتاق حامد که منشیه پرید جلوم...با حرص نگاهش کردم،با خشم گفت:
-کجا میرین خانوم محترم؟
-نمیزاری برم؟
منشی-نه!
داد زدم:
-حامد!هوی حامد!بیا بیرون ببینم...
منشیه سعی میکرد جلومو بگیره ولی من فقط داد میزدم...حامد با ترس اومد بیرون از اتاقش...با دیدن وضعش خندم گرفت،کرواتشو شُل کرده بود،آستینای پیرهنشم تازده بود تا آرنج...موهاشم که آشفته...این داشته استراحت میکرده یا کوه میکنده؟
حامد با صدای محکمی گفت:
-اینجا چه خبره؟!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان یکی یدونه من 2
  • آریسا

    0

    ببخشید من هر چقدر روی رمان می زنم برای من نمیارتش میشه اگر کسی رمان رو داره برام توی روبیکای جایی بفرسته ممنون

    ۳ هفته پیش
  • هانی

    0

    سلام دوستان رمانی رو میشناسید که بر اثر بد خواهی مادر دختر هم پسر فوت میکنن؟؟

    ۲ ماه پیش
  • عباسی

    2

    سلام خسته نباشید ،قسمت دوم بهتر وکامل کننده بود هرچند ضعفهای داشت که امیدوارم نویسنده عزیز در رمان های بعدی اونها رو بر طرف کنه ،در کل برای شما نویسنده عزیز آرزوی موفقیت دارم🌺

    ۳ ماه پیش
  • ملینا

    1

    رمان خیلی قشنگی بود

    ۳ ماه پیش
  • مهنا ز

    1

    سلام عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • گل اندام حسینی

    1

    عالی بود خیلی قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • حمید

    1

    داستانش خیلی قشنگ بود به نویسنده تبریک میگم عالی بود 💐

    ۳ ماه پیش
  • خیلی رمان خوبی بود

    1

    دوسش داشتم

    ۶ ماه پیش
  • محدثه

    1

    خیلی قشنگ بود دوسش داشتم

    ۸ ماه پیش
  • رمان بسیار زیبا

    1

    بسیاردلنشین

    ۱۲ ماه پیش
  • مژگان

    1

    خیلی رمان مزخرفی بود قلم نویسنده ضعیف بود

    ۱۲ ماه پیش
  • انسیه

    2

    عالی ب این نتیجه میرسه ک وقتی کسی قسمت کسی باشه هرچی پیش بیاد بازم بهم میرسن و واقعن اون عشق عشق واقعی باشه ،🥹

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    1

    به نظر من تو دنیای واقعیی کسی این همه مغرور نیست و اگه کسی رو دوست داشته باشه میگه نه اینکه ۷ یال بعد بگه .توصیه های آخر رمان رو خیلی دوست داشتم. ممنون از نویسندش

    ۱ سال پیش
  • Setey

    1

    عالی بود خیلی متنش خوب بود

    ۲ سال پیش
  • نازنین

    1

    رمانش جالب بود ولی ی چند تا ایراد داشت و این که مدت دوریشون خیلی زیاد بود کم تر باد میزاشتی ولی رمان خوبی بود و عرضش خوندن داشت من رمان گیسو کمند رو هم خوندم و خیلی جالب بود همینطور ادامه بده نگین جون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!