پارت نود و دوم :

- و مادرت و اون اتفاقی که اون شب برات افتاد... همه به خاطر این بود که سه قلوها خودشون داخل اون بطری الکل ریختن.

***

«ساعت هفده عصر»

سنگ قبر زیر باسنم از شدت گرما داغ بود. باد گرمی از لا به لای برگ درخت‌ها به صورتم می‌خورد و نور خورشید مستقیم بهم می‌تابید.

صدای قرآن از فاصله چند متری میومد، داشتن کسی رو به خاک می‌سپردن. گریه و زاری اقوام مَیت به سختی شنیده می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Ferferishoonam

    0

    نگار عزیزم تو معصوم ترین قربانی این بازی کثیف بودی امیدوارم قبل اینکه بقیه رو دوست داشته باشی خودت رو دوست داشته باشی چون تو از روی عشق و علاقه همه کاری کردی تا به چشم سن قلوها و خانواده ات بیای ولی نشد :(💔

    ۵ ماه پیش
  • زحل

    5

    عاشق طرز نوشتننم ،تخیل فوق العاده ای داری. ولی متاسفانه کنکور دارم با عذاب وجدان میخونم

    ۶ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    وای موفق باشی😭

    ۶ ماه پیش
  • راپونزل

    3

    وایییی میترسم برم فصل بعدی رو بخونم اونم انقد زود تموم سه بعد من بدون این رمان چیکاررررر کنم عرررر

    ۶ ماه پیش
  • برفین

    0

    افسردگی گرفتم عررررررر😭😭😭😭😭😭😭😭من سر خاک مادربزرگم زورم میومد گریه کنم ولی الان دارم بخاطر این بغض کردم

    ۶ ماه پیش
  • ارزو

    2

    ولی یه سوال سورن سر جمع مگه چند بار نگار دیده که بخاد کراش بزنه

    ۷ ماه پیش
  • ارزو

    3

    من تقریبا نیم ساعت هست که فصل سه رو تموم کردم اما دلم نمیره فصل بعدی بخونم اینکه آخرین فصله و دیگه نگار و سه قلو ها و ایوار دیگه نباشن میترسم

    ۷ ماه پیش
  • مادمازل

    5

    هی وای قلبم 😭 😭 😭 💔 سورن پدر سگ هم رییس شد هم ایوار و نگه داشت هم نگار و دَک کرد هم سه قولوهارو نابود کرد خدا نابودت کنه پسر.... من فقط میخوام سه قولوها. بهزاد و مهرداد و آیوار نجات پیدا کنن... آیوار کله خراب اصلا اون خون اشام ها چی میشن ای خدا همه چیز فصل بعد جواب داده میشه و تموم؟

    ۷ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    داداش عاشقتم رسما زیر هر پارت نظر میدی:)

    ۷ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    ببین اصلا نمیتونم چیزی ننویسم 😭 همون لحظه میخونم نظر میدم صبر نمیکنم پارت تموم بشه 😂 ♥️ هنوزم میگم کاش اون زمان که آنلاین بود میخوندم هرچند سخته منتظر بودن 😢 من الان وارد *** شدم. ولی وقتی رو لینک قسمت چهارم میزنم باز هم میاره همینجا. آخه گفتی بدون سانس*ور و *** بخونم. حالا چه کنم؟ 😭

    ۷ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    الان موندم فصل چهارو توی (رو) بخونم چطور طاقت بیارم نظر ندم 😭 چرا سانسور داره اخه 💔 😭 چه غلطی بکنم.

    ۷ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    پیوی من هست🐣

    ۷ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    پی وی کجا؟

    ۷ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    نمیشد بیشتر بنویسی خسیس 😭 💔 حداقل 100 قسمت میشد. بچه ام با اون حال کجا رفت. سه قولوها چیشدن هی خدا 😭 💔 من الا افسردگی بعد رمان میگیرم حقیقتا با همه مشکلاتشون دوست داشتم جزو این اکیپ بودم و باهاشون زندگی میکردم

    ۷ ماه پیش
  • مادمازل

    2

    ساعت 4:32 بامداد شنبه 8 فروردین تموم اش کردم بماند به یادگار 😭 ♥️یه جا هایی و دوست دارم باز هم بخونم.هنوز هم میگم کاش ماجراهای اون شب و از دید پسرها هم مینوشتی حالا شاید فصل بعد باشه.دلم قرار ایوار و امیر و تو چرخ و فلک میخواست.درست شدن دوستیشون.کم بود😢 دلم یکم جزییات از رابطه آرمان وتارامیخواس

    ۷ ماه پیش
  • طرفدارهارپی،عشق سورن

    4

    برای سورن عذاب وجدانش ناکامی بخاطر عشقس گریه کردم. ببخشید پسر عزیزم که از داخل رمان نتونستم بغلت کنم. پسرم اگه میتونست چیزی بگه حتمی اینو می گفت: I'm lost in the forest and wondering if I'm doing the right thing, and each time I come to a different conclusion.

    ۷ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    به نظرم همه حرف هاش دروغ بود صرفا برای لطمه زدن بیشتر به نگار وگرنه هیج جایی از نگار خوشش نیومده بود و یهو مهربون شد.

    ۷ ماه پیش
  • مبینا

    2

    و بازم باید بگم عالی بود دقیقا مثل دو جلد قبلی خواهش میکنم هیچوقت از نوشتن دست نکش

    ۷ ماه پیش
  • ماری

    2

    خیلی خیلی بی نهایت عالی بود من که به شخصه عاشق این رمان شدم♥🥲💋🫀🤍💖

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر

    5

    عاشق این رمان شدم چندین ساله دارم رمان میخونم ولی باید بگم تا این حد عاشق قلم کسی نشده بودم جوری که داستان پیش می ره هیجانش با این رمان میخندم گریه میکنم باهاش زندگی میکنم جوری که این رمان زیباست🛐 خیلی دوست دارم پایانش و بدونم موفق باشی💖 و تا آخر این رمان من هستم

    ۱۱ ماه پیش
  • Delara.Aram

    1

    قلمت واقعا عالیه اولین بار بود حس های یه رمان بهم منتقل میشد هم گریه کردم باهاش هم تا مرز ج.ر خوردن از خنده میرفتم ورژن کاراکتر هات عالی بودن همشونو پسندیدم من خودم نویسنده ام و اولین باریه که از قلم یه نفر اینقدر به وجد میام

    ۱۱ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    واییی باعث افتخارمههه مرسییی از لطفتتتت😍✨

    ۱۱ ماه پیش
  • افسرده

    4

    خوب تموم شد عالی بود. هم خندیدم هم گریه کردم.جوری نوشته بودی که فکر کردم من خود نگارم ولی نگارو ضعیف جلوه داده بودی بازم متشکرم.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️