دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و جنگی جغد انبار اثر حمیده خوشبخت

رمان جغد انبار

  • زبان فارسی
  • 972.8K 👁
  • 9.4K ❤️
  • 31.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه جغد انبار

هانا ناخواسته در یکی از شورش‌های شهر حضور پیدا می‌کنه، درحالی که از اون شهر و مردمش متنفره. تا اینکه جوخه‌ای که به خطرناک‌ترین جوخه ارتش معروفه، برای دستگیری شورشی‌ها سر و کله‌شون پیدا می‌شه. هانا برای اولین بار دلش رو به فرمانده جوخه صد میبازه و تصمیم می‌گیره هر طوری شده اون‌و به دست بیاره. پس تصمیم می‌گیره هر جوری شده برای به دست آوردن فرمانده و محافظت از اون در مقابل گذشته تاریک زندگی هانا، به جوخه جایگزین بره. جوخه‌ای که در واقع "فداییان" جوخه اصلی هستن، صد مرد اوباش... و قدیمی ترین دشمن‌های هانا. هانا از همه‌ی اونا متنفره، حتی با اینکه خودش قبلا کلی بلا سرشون آورده اما حالا مجبوره به خاطر عشقش هم که شده کوتاه بیاد و توی بدترین و کثیف ترین پایگاه ارتش بمونه. ولی... رئیس جوخه جایگزین... ایلیا ایوانف اونجاست. مشهورترین دزد شهر! حس هانا بهش فراتر از تنفره، سایه‌ی ایلیا رو با تیر می‌زنه. پس حالا... ایلیا بهش اجازه میده که به عشقش برسه؟ یا مانعش می‌شه؟!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
«خوندن مقدمه به شما کمک می‌کنه داستان رو بهتر متوجه بشید. لطفا حتما با دقت مطالعش کنید»
بعد از جنگ هسته‌ای بین سرزمین‌ها، فقط یه جزیره روی زمین قابل سکونته.
دو برادر و یک خواهر به اسم "نِلین" "شاران" "جامین" آخرین بازمانده‌های روی زمین رو دور هم جمع کردن و به اون جزیره بردن. اونا از هر نژادی بودن؛ سیاه پوست، سفید پوست، آسیایی، اروپایی...
تونستن نژاد انسان رو توی همون جزیره ادامه بدن و رفته رفته خودشون رو به تمدن هوشمند انسانی برسونن؛ هر چند مشکل کمبود منابع کم کم داشت بیداد می‌کرد.
اختلاف بین دو برادر، یعنی "شاران" و "جامین" و طرفدارهای هر کدوم بر سر دین و اصول کشوری، باعث تجزیه‌ی جزیره به دو کشور جدا و مستقل شد.
کشور بزرگتر "شاران" و کشور "جامین".
شاران بخش بزرگی از جزیره رو تصاحب و اون رو تبدیل به کشوری قوی و آباد کرد.
با این حال کشور جامین روز به روز منابعش کمتر می‌شد. آلودگی‌های هسته‌ای از سمت دریا وارد این منطقه می‌شدن و مردم رفته رفته برای ادامه زندگی به جون هم افتادن... کشوری که حتی آسمونش هم سیاه بود!
منطقه‌ای از شاران که به احترام خواهر کوچیک‌تر اون رو  " نِلین" نامیدن، پر از منابع لازم برای ادامه تمدن انسان بود. نفت، رودخونه، جنگل، باغ‌های میوه و و و...
اما بعد از گذشت صد و پنجاه سال خیلی چیزها تغییر کرد.
کشور جامین اجازه نداد نسلشون منقرض بشه و بر پایه‌ی یک سیستم دیکتاتور محور خودش رو بالا کشوند.
اونا جاسوس‌های خودشون رو بین مردم منطقه‌ی نِلین می‌فرستادن تا اونا رو به شورش دعوت کنن. شورش علیه کشور شاران که از تمام منابع اونا استفاده می‌کنه و ازشون کار می‌کشه... مردم نِلین گول خوردن و بعد از شورش و اعتراض، برای مدت کوتاه کشور مستقل نِلین رو پایه گذاری کردن.
اما طولی نکشید که کشور خائن جامین به این منطقه حمله کرد.
اونا یه ارتش وحشتناک و آموزش دیده داشتن که تن هر بیننده‌ای رو به لرزه می‌نداختن... ارتشی هم‌رنگ آسمون جامین... ارتش سیاه!
حکومت شاران کم کم نگران شد. چرا که هم منبع اصلی صنعتش، یعنی نِلین رو از دست داد و هم احتمال حمله به پایتخت زیاد بود. باید چیکار می‌کردن؟ ارتش سیاه هر لحظه داشت نزدیک‌تر می‌شد...
تا اینکه فرمانده‌ی ارتش شکست خورده‌ی نِلین وارد شاران شد و از اونا خواست تا توی ساختن ایده‌ش بهش کمک کنن.
ایده‌ای که فقط از مغز متفکر اون برمی‌اومد...!
ساختن ارتش صد... متشکل از صد نفر... کسانی که می‌تونن پشت ربات‌های مبارز بشینن، ربات‌هایی که به تنهایی می‌تونن یه برج بتنی رو با خاک یکسان کنن.
فرمانده به صورت سری و دور از چشم همه، صدتا پسر بچه‌ رو انتخاب کرد، پسر بچه‌هایی که قرار بود از بدو کودکی آموزش ببینن و برای ربات‌های مبارز آماده بشن. اون ربات‌ها فقط و فقط برای این صد نفر ساخته شده بودن و هیچکس دیگه‌ای نمی‌تونست پشتشون بشینه.
اما ارتش سیاه ساکت نموند.
اونا فرمانده رو به همراه تمام خانوادش به خاک و خون کشیدن و اجازه ندادن ایده‌ش رو عملی کنه.
پس اون صدتا پسر بچه کِی وارد مرحله‌ی آموزش می‌شدن؟
درسته... صمیمی‌ترین دوست فرمانده از لیست افراد منتخب برای "جوخه‌ صد" خبر داشت. اون جای فرمانده رو گرفت و تمام اون صد پسر بچه رو جمع کرد و تبدیلشون کرد به غول‌های ارتش شاران.
غول‌هایی که حتی ارتش دشمن هم ازشون ترس داشت...  .
دوباره اینجا مشکلی وجود داشت.
بعد از تکمیل آموزش جوخه صد، ربات‌های مبارز همچنان خاموش یه گوشه از انبار سِرّی خاک می‌خوردن.
درحالی که فرمانده جوری این ربات‌ها رو طراحی کرد که با دی اِن اِی صاحبش تطبیق داده بشه. یعنی هر ربات متعلق به یکی از اعضای جوخه صد... پس چه مشکلی پیش اومده؟
این یه خبر بد برای ارتش شاران بود.
از طرفی ارتش سیاهِ دشمن لحظه به لحظه بیشتر جلو می‌اومد و کم کم به مرز شاران نزدیک می‌شد.
جوخه صد با وجود اون همه آموزش و ترسی که به جون دشمن انداختن، نمی‌تونستن کاری پیش ببرن.
برای اینکه مردم به خاطر بودجه‌ای که به جوخه صد اختصاص داده شد اعتراض نکنن، باید جوری وانمود می‌کردن که این صد نفر هم توی جنگ شرکت دارن.
اما نمی‌شد به راحتی افراد خاصشون رو جلوی تیر و تفنگ دشمن ببرن.
پس اونا هر سال صد پسر جوون شارانی رو با وعده پول و ثروت وارد "جوخه جایگزین یا فدائیان" می‌کردن.
سوالی که پیش میاد اینه... چرا وعده پول و ثروت؟ شاید چون هر سال به شکل عجیب و غریبی هر صدتا پسر جوون و جایگزین کشته می‌شن.
مردم میگن ارتش سیاه اونا رو می‌کشه تا بالاخره بتونن جوخه صد رو از لونه‌هاشون بکشونن بیرون.
اما امسال فرق می‌کنه... امسال دیگه هیچ پسری دعوتنامه رو نپذیرفت. مگه از جونشون سیر شدن؟
پس ارتش شاران، نود و نُه پسر جوون رو با هزار دوز و کلک به عنوان جایگزین بیاره. اوباش‌ها و بی‌مصرف‌های جامعه!
ولی یه نفر کم داشتن...
بالاخره یه نفر قبول می‌کنه صدمین نفر جوخه‌ی جایگزین بشه.
اما اون یه پسر نیست... یه دختر جوونه!
زیباترین دختری که شاران به چشم دیده، یعنی هانا، قبول می‌کنه که عضو جوخه جایگزین بشه.
اون خودشیفته‌ترین و مغرور ترین دختریه که مردم به چشم دیدن. از نظرش همه‌ی مردم برده‌ی اون هستن؛ خودش رو یه دختر فوق العاده جذاب و باهوش می‌بینه که هیچ مردی به گرد پاش نمی‌رسه و لیاقتش رو نداره.
پس چی می‌شه کسی که تمام مردم رو برده و گوش به فرمان خودش می‌دید، یهو تصمیم گرفت عضو جوخه جایگزین بشه وقتی می‌دونه به احتمال صد درصد ممکنه برای "جوخه‌ی فاسد و ترسناک صد" بمیره؟
درسته... چون اون تونست کاپیتان جوخه صد رو ببینه.
و اولین مردی بود که از نظرش لیاقت زیبایی و هوش زیادش رو داشت.
پس تصمیم می‌گیره خودش رو هر جوری شده به کاپیتان جوخه صد نزدیک کنه.
اونم به قیمت ورود به بخش "جایگزین و فداییان جوخه صد"!
حالا هانا خودش رو توی یه اردوگاه از پسرهای عجیب و غریب جایگزین می‌بینه. کسانی که قراره به خاطر جوخه صد بمیرن... جوخه ترسناکی که هیچکس تا حالا اونا رو از نزدیک ندیده حتی افراد جایگزین!
پس هانا چجوری می‌تونه خودش رو به کاپیتان جذاب و دوست داشتنیش برسونه؟
یه راهی هست که بقیه ازش حرف می‌زنن؛ اگر افراد جوخه جایگزین بتونن تمام آزمون‌های ارتش رو سپری کنن، در نهایت می‌تونن با جوخه صد ملاقات داشته باشن.
و اینجاست که هانا دست به هر کاری می‌زنه تا تنبل‌های وحشی و عجیب و غریب ارتش جایگزین آزمون‌ها رو سپری کنن.
با این حال... اون مجبوره با سر دسته‌ی عوضی و گستاخ ارتش جایگزین سر و کله بزنه.
حالا احساسات هانا بین دوتا از عجیب‌ترین پسرهایی که دیده گیر کرده... کاپیتان جوخه صد و سر دسته‌‌ی جایگزین‌ها!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

پوستر رمان جغد انبار اثر حمیده خوشبخت +۱۶
معرفی و خلاصه رمان

خلاصه رمان جغد انبار: نفوذ به قلب دشمن

جغد انبار روایتی پرکشش در ژانر عاشقانه و درام است که با ترکیب عناصر اکشن و هیجانی در بستری آخرالزمانی روایت می‌شود. داستان دختری به نام هانا را به تصویر می‌کشد که ناخواسته درگیر یک شورش شهری می‌شود. درحالی که او از شهر و مردمش بیزار است، ورود «جوخه صد» (خطرناک‌ترین جوخه ارتش) همه چیز را تغییر می‌دهد.

هانا برای اولین بار دلش را به فرمانده‌ی این جوخه می‌بازد و برای رسیدن به او، دست به قمار بزرگی می‌زند؛ نفوذ به «جوخه جایگزین» که متشکل از اوباش و دشمنان قدیمی خود اوست. در این پایگاه کثیف و پرخطر، او با ایلیا ایوانف، رابین‌هود شهر و دزد مشهوری روبروست که سایه‌اش را با تیر می‌زند. آیا هانا می‌تواند در این بازی مرگبار، هم به عشقش برسد و هم از دست ایلیا جان سالم به در ببرد؟

تحلیل تماتیک

این رمان درباره‌ی چه موضوعی است؟

محور اصلی جغد انبار، بقا در دنیایی است که پس از جنگ هسته‌ای از هم پاشیده. داستان جوخه‌ای را روایت می‌کند که وظیفه دارند آخرین بازماندگان تمدن انسانی را از چرخه‌ی بی‌پایان جنگ و نسل‌کشی نجات دهند. رمان در لایه‌ای عمیق‌تر، پرسشی اخلاقی را مطرح می‌کند: «آیا مرگ برای آیندگان، همیشه ارزشش را دارد؟»

هدف نویسنده: «کاوش در مرز باریک میان ایثار و خودخواهی در دنیایی که بشریت، بزرگترین دشمن خودش است.»

تاریخ نگارش: دی ماه ۱۴۰۴ — برچسب‌ها: بزرگسال، جنگی، ارتش، Enemies to Lovers، آخرالزمان

مقدمه رمان

مقدمه‌ی جغد انبار

بعد از جنگ جهانی و نابودی نود درصد زمین به وسیله بمب هسته‌ای، آخرین بازماندگان در جزیره‌ای دورافتاده سعی در نگه داشتن تمدن انسانی دارن. با این حال همچنان بین سه کشور جزیره جنگ بی‌رحمانه‌ای در جریانه. بزرگترین دشمن انسانیت، نسل بشریته!
شخصیت‌ها

شخصیت‌های کلیدی داستان

هانا کیمبر

دختر مغرور

خودخواه‌ترین دختر جزیره؛ کسی که هیچ‌کس را در حد خود نمی‌بیند.

زاویر

فرمانده جوخه صد

خطرناک‌ترین سرباز بشریت با شخصیتی مرموز و ناخوانا.

ایلیا ایوانف

رابین هود شهر

بزرگ‌ترین دزد شهر که از اشراف می‌دزدد و به فقرا می‌بخشد.

برشی از متن

برشی نفس‌گیر از متن رمان

نگاهی که خودش اول شروع کرده بود، خودش مستقیم بهم زل زد و برنداشتش. اصلاً بررسی بقیه فقط پنج ثانیه طول کشید... من بلافاصله اسیر نگاهی شدم که اون وسط داشت شکارم می‌کرد. چشماش... خدای من چشماش! اون می‌تونست با این نگاه تمام دنیا رو تصاحب کنه.

با نگاه تاریکش لمسم کرد، بوسیده شدم و لختم کرد و تصاحب شدم و مُردم... مرگ و زندگی رو یه جا تجربه کردم. همین که دیدم چاقو داره پایین میاد، وحشت زده خودم رو منقبض کردم و چنان ترسیدم که حتی جیغ نزدم. در سکوت و با آخرین نفس منتظر مرگم موندم... مرگی که قراره با عجیب‌ترین مرد زندگیم رقم بخوره.

نقل‌قول از متن رمان جغد انبار
سوالات متداول

سوالات متداول درباره رمان جغد انبار

ژانر اصلی عاشقانه است که با عناصر درام، اکشن و هیجانی در بستر یک دنیای آخرالزمانی روایت می‌شود.

داستان در زمان پس از جنگ هسته‌ای و نابودی بخش بزرگی از زمین رخ می‌دهد، جایی که آخرین بازماندگان در جزیره‌ای درگیر جنگ‌های خونین برای بقا هستند.

او رئیس کلوپ پله‌ای و دزدی مشهور است که به دلیل سرقت از اشراف و کمک به فقرا، به رابین‌هود شهر معروف است؛ فردی که هانا اصلاً میانه‌ی خوبی با او ندارد.

بله، با توجه به فضای جنگی و دراماتیک اثر، رده سنی محتوای این رمان +16 تعیین شده است.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جغد انبار

حمیده خوشبخت : ۲ روز پیش

برای دیدن عکس شخصیت‌ها و اخبار رمان عضو چ|نل ت|لگرام بشید💙✨**ل|ینکش در بیوگرافی من هست کافیه در صفحه اول رمان روی اسم من کلیک کنید و قسمت ارتباطات دنبالش بگردید✨🥰

نظرات رمان جغد انبار
  • وکیل خانم دکتر

    0

    من نتونستم پارت رو براتون تکمیل کنم امروز اصلا دل و دماغشو ندارم فردا جبران میکنم ببخشید *لطفا توی کامنتا هم بگید*

    ۵۶ دقیقه پیش
  • چتری های هانا

    در پارت 951

    فقط سه روزه همو ندیدن من چرا حس کردم خیلی بیشتره مثلا دو سه هفته یا شاید یه ماه

    ۱۱ ساعت پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    نه اون تایم پارتگذاریه🤣

    ۹ ساعت پیش
  • دنیز

    در پارت 420

    تا اینجا روند و طنز و شخصیت پردازی عالیه اما عاشقانه هاش یجوریه نمیدونم..یه حس غیر طبیعی داره قشنگ توش غرق نمیشی

    ۱۱ ساعت پیش
  • چتری های هانا

    در پارت 952

    مشتاقانه منتظر روزی ام که ایلیا بفهمه شاهزاده جامینه

    ۱۱ ساعت پیش
  • چتری های هانا

    در پارت 952

    بالاخره ایلیا..چقد جاش خالی بود خدایا همین که گفت دیکتاتور من به جای هانا ذوق کردم

    ۱۱ ساعت پیش
  • جن خونه حمیده اینا

    در پارت 940

    نمیشه حمیده مست چپ سمت قیم برگرده یه زوج بی ال ببینیم(اشاره مستقیم نمیکنم سامو آرینو)؟😒

    ۱۳ ساعت پیش
  • ...

    در پارت 951

    جمحتغزبطثظثشفذخوجچگاخژعط وایی عالی بودش.ذوق فراوان:))

    ۱۶ ساعت پیش
  • فن کله قرمزی نیستم

    در پارت 957

    اعتراف میکنم من تازه توی این پارت یادم افتاد که ایلیا چه بی شرفیه و با ۱۰۰ تا دختر خوابیده😐 مرتیکه چجوری تونستی اینکارو بکنی ازت متنفرم ایوانف😭😭

    دیروز
  • توت فرنگی از باغ شیث

    در پارت 953

    جذابه که حالاهانا ام همچین یوسف *** نبود بیست و پنج تا دوست پسر داشته ماشاالله یکی ام از یکی خرابکار تر و شورشیان تر و گاهی اوقاتم کار درست و خفن هانا خواهر من چ وضعیه هرکی سر راهت بود بغل کردی اهه اصلا خدا در و تخته رو خوب باهم جور میکنه تو فقط باید با ایلیا ی قشنگم شیپ شی

    ۱۹ ساعت پیش
  • ساعد هانا

    در پارت 942

    اه زاویر انقدر نحسه که دارم شک میکنم پدر اینم هاووک باشه

    ۲ روز پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    در پارت 946

    خدانکنه هانا بچم از طرف داداشایی که هاووک میسازه شانس نیاورده من درحال حاضر فقط پدرو برادر هانا میدونم یعنی نظر من اینه

    ۲ روز پیش
  • ساعد هانا

    در پارت 942

    پدروو😭 حابیل و میترا بچه و جوگیرن تهش همون برده ی هانان

    ۲ روز پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    در پارت 942

    ی حرفایی قلب آدمومیشکنه قبول دارم هانا ام تا تونسته تخریبشون کرده ولی بازم به جاش جونشونو نجات داد و مراقبشون بود الهی بمیرم واسه پدروی قشنگم داغ دایانا و پدرو تو دلمون موند انگار که واقعن وجود داشتن قشنگ از جفت این بچه ها مشخصه بچه های شیث ان همونقدر مهربون همونقدر شجاع با ی عشق قشنگ ناتموم

    ۱۹ ساعت پیش
  • saba

    2

    اونقدری حمیده غیرقابل پیش بینی رمان رو میبره جلو حتی اگه پارتا برام اسپویل بشه بازم استرس دارم قلبم تند میزنه

    ۱۹ ساعت پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    0

    ولی آندرس عاشق بچه ی دختره همه ی اسمایی که برای بچه های ایلیا انتخاب کرد دخترونه بودن دختری که باباش ایلیا باش خدایا اا

    ۲۳ ساعت پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    1

    ولی این انصاف نیست شاهزاده ی کشور دشمن نباید انقد جذاب میشد که ما عاشقش بشیم حالا اون بدرک جامین و چرا باید ی طوری توصیف میکردی که انقد دوست داشتنی باشه بابا کم چیزی نیست زدن نصف خاندان مادر مقدس ب،،ا دادن بعد ما باز روشون کراشیم

    ۲۳ ساعت پیش
  • روباه استوایی

    در پارت 952

    من احساس میکنم اندرس قراره بمیره.ایلیا یه خیانتکار بشه و هانا ولش کنه.شیث میمیره.سامو و میکاییل میمیرن.نصف تک امتیازی ها یا میمیرن یا همدیگه رو ول میکنن و کلا پایان خوشی نداره فک کنم

    دیروز
  • الی

    در پارت 954

    همه رو کشتی که رفیق

    دیروز
  • توت فرنگی از باغ شیث

    در پارت 952

    یهو بگو حمیده قراره کر کره ی جغد انبار و بکشه پایین تعطیل کنه ما ام بریم پی کارمون دیگه ولی خودش گفت فصل دوم داره آجی بنظرم جغد انبار پتانسیل اینکه حتی چند فیلم بشه رو داره

    ۲۳ ساعت پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    در پارت 951

    من موندم صفحه کیبورد به فصل چیکار داره اونجا منظورم فصله

    ۲۳ ساعت پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    در پارت 952

    چرا حس کردم ایلیا و هانا اینجا از هم جدا میشن مطمعنم ایلیا میره جامین ولی کلوپ پله ای ؟هانا ؟میرن باهاش ؟قراره چیا بفهمیم ؟ایلیا چی میدونه ولی اگه میدونست ایزاک و هانا کشته که اونجوری نمی خواستش

    ۲۳ ساعت پیش
  • توت فرنگی از باغ شیث

    در پارت 952

    یا خدا فقط منم چشم به راه پارتم ؟فردا پارت داریم ؟من آخر از هیجان سکته میکنم

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟