رمان تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین
- به قلم حمیده خوشبخت
- ⏱️۱۶ ساعت و ۴ دقیقه ۳۶ ثانیه
- 602.2K 👁
- 5.9K ❤️
- 3.3K 💬
نگار بعد گذروندن یک سال از اتفاقاتی که گذشت، ناخواسته تبدیل به بد شانس ترین آدم دنیا میشه و این شانس اون رو به یه خوابگاه پسرونه میرسونه، خوابگاهی که به خاطر بازیِ داخلش یه دعوا بین مهمترین آدمای زندگیشه. تمام مشکلات من از اونجایی شروع شد که همه فکر میکردن مهربون بودن یعنی ساده بودن! با حرفهاشون و کارهاشون ذره به ذرهی وجودم رو شکستن و من کم- کم لبریز شدم، خشک شدم. جالبه! چون حالا که با تکههای شکستهم زخمیشون میکنم، شکایت و گِلههاشون شروع میشه. من دیگه صاف و زیبا نبودم، مثل یه کوزهی شکسته بودم و با کوچکترین وزشهای باد از هم میپاشیدم. اَنگ ضعیف بودن بهم زدن درحالی که خودشون اون بادهای مهیب بودن... . پ. ن: برای خوندن جلد سوم، لازمه که جلد اول و دوم رو بخونید♡
وای وای الان روانی میشم. ترکیب گرما و پریودی و روز قبل امتحان تیزهوشان و خوابگاه پسرونه بد سم بود، بد!
آخه اگر تیم رادیکال منو ببینن چی؟ اون آیوار چی؟ اصلا اینا به درک... .
با عجز و بغض صورتم رو در هم کردم و درحالی که بیشتر زیر داشبورد قایم میشدم نالیدم:
- سه قلوها؟ بابا شوخیت گرفته؟ اینا به خون من تشنهن تشنه!
شاید بگید چرا؟! باید بگم این دفعه در کمال تأسف کرم از خودِ بیشعورم بوده.
***
«دی ماه پارسال_بعد از امتحانات نوبت اول»
این میتونست بهترین خبر سال باشه دوستانِ من! میپرسید چه خبری؟ نه شیخ عرب تور کردم نه ایلان ماسک بهم پیشنهاد همکاری داده نه قله اورست رو فتح کردم. دیگه چه خبری بهتر از اینکه پروفسور دبیر فیزیک سه قلوهاست؟
پروفسور با اخمهای همیشگیش دقیقا صد و پنجاهتا برگه امتحان دستم داد و بهترین مسئولیت جهان رو به عهدم سپرد:
- ببین عجوزه! من حوصله تصحیح این برگهها رو ندارم چون اعصابم به هم میریزه یهو قاطی میکنم جنگ جهانی راه میندازیم. تا سه ساعت بهت وقت میدم همه رو تصحیح کنی و نمرههای عنشونو بدی دستم وگرنه من میدونم و توی جادوگر... .
همین که پروفسور رفت خرید و توی خونهش تنهام گذاشت، لبخند حرصیای زدم و شیطانی به برگهها نگاه کردم.
میدونید رفتن سه قلوها به پوینده به ظاهر هیچ ربطی بهم نداره و اتفاقا برای آیندشون مفید به نظر میرسه ولی من باید خیلی خیلی خیلی خر باشم اگر فکر کنم اونا با قصد و غرض شیطانی به اونجا نرفتن. اون کثافتا به من قول دادن هیچ غلطی نکنن ولی انگار من براشون جوکی بیش نبودم. دارم براتون بیشرفا!
اول از همه برگه امتحانی سه قلوها و بعد بهروز و مهرداد رو درآوردم و جلوم گذاشتم.
خدا شاهده اون همه برگه امتحانی رو دونه به دونه روی زمین گذاشتم و دور تا دورم فقط برگه امتحانی دیده میشد. همه رو به ترتیب شماره صندلیهاشون کنار هم چیدم.
- خب خب خب! رضا صندلی هیجده بوده. وایسا ببینم صندلی شماره شونزده تا بیست کجان؟
طبق حدسیاتم شماره خط شماره نوزده و شماره هیجده که رضا باشه یکی بود. من خط رضا رو از بر بودم، اون قشنگ ترین خط دنیا رو داشت و حالا محال ممکن بود این خط تیموری متعلق به رضا باشه. ای بیشرف! لابد شماره نوزدهی بدبخت رو خفت کرده. الدنگ واسه من بیست هم شده... .
امیر شماره هفتاد و سه بود و خطش با شماره هفتاد و چهار یکی بود؛ یعنی در واقع امیر به هفتاد و چهار رسونده.
تقلب نمیکرد بهتر بود، آخه کدوم اسکولی فیزیک دوازده میاره؟
آرمان و بهروز و مهرداد دقیقا کنار هم بودن. بعضی سوالهای رشته ریاضی با تجربی فرق میکرد ولی همونایی که یکسان بودن همشون با خط آرمان بودن.
دهن شما سه تا دلقکو هم سرویس میکنم!
برگه همشون رو با افتخار توی دستم گرفتم و خواستم با خیال راحت بشینم بقیه رو تصحیح کنم ولی یه لحظه نگاهم به برگهی زیر پام خورد.
- حامد شرافتمند؟ ای بیشرف ببولی دزد!
-
جاتون خالی! پروفسور برخلاف تهدیدهاش تا عصر برنگشت و من مثل یه روانیِ فرار کرده از تیمارستان نشستم تک به تک تقلبهای احتمالی تیم رادیکال و تمام پدرسگای کلاس یازدهم پوینده رو گرفتم.
جالب این بود خط آرمان روی نصف برگهها دیده میشد. آرمان اهل این اعمال صالح نبود والله، شک ندارم از همشون پول گرفته الهی که کوفتش بشه.
برگهها رو با حرص روی میز کوبوندم و با خیال راحت به صندلی تکیه دادم.
دستهام رو پشت گردنم گذاشتم و درحالی که رو به سقف سرم رو با ریتم تکون میدادم زیر لب گفتم:
- یَک خشتکی ازتون بِدَرم که داعش از دشمناش ندَریده.
کارنامهها که اومدن خبرش توی کل منطقه پیچید که گل پسرای پوینده با اون همه تز و افاده و اَدا فیزیک صفر شدن، یه صفر گردالو و خوشگل!
حالا شاید سوال براتون پیش بیاد بابا از کجا از این خرابکاریِ من خبر داره؟ همش از خریت خودمه به قرآن. آخه یکی نیست بگه دختر تو مرض داشتی بالای برگهی امیر فحش نوشتی؟ اونم با این دست خط ضایع و کتابیت...
گند نمرات فیزیک سه قلوها که دراومد، بابای بیچاره و سادم که خبر نداشت از خودی ضربه خورده بادی به غبغبه داد و با فاز گاد فادر رفت وسط دفتر مدیر نشست و گفت:
- پسرای باهوش من محاله ممکنه صفر بیارن. بنده تقاضا دارم دوباره برگههاشونو تصحیح کنید.
حالا درسته پروفسور به بابا تقلب پسرای باهوشش رو ثابت کرد ولی آخه من میخوام بدونم بابا با اون چشمهای ضعیفش چطوری تونست فحشی که من با خط ریز گوشه برگه امیر نوشتم رو ببینه؟ یعنی آدم انقدر بد شانس؟!
تا خودِ عید من تمام راههای ارتباطیم با سه قلوها رو بستم و حتی به خونه نمیرفتم تا مبادا منو ببینن. اصلا تارای بیچاره جرعت نداشت جلوم اسم آرمان رو بیاره.
یادمه یه مدت با ترس و وحشت از خیابونها عبور میکردم انقدر که میترسیدم امیر با تریلی از روم رد بشه.
همه چیز گذشت و گذشت تا رسیدیم به عید نوروز و من دیگه مجبور بودم با این سهتا روانی روبهرو بشم.
شب قبل چهارشنبه سوری آخرین شب سال بود که خوابگاه بودیم و با بچهها تصمیم گرفتیم به مهمونی بگیریم.
طبق معمول خونه پارمیس شد لوکیشن مهمونی.
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا دبیرستانیها رفیقهاشون رو هم با خودشون آوردن و دقیقا صد و اَندی دختر ریز و درشت داخل باغ دور هم جمع شدیم.
پارمیس با آهنگ اون وسط داشت میرقصید.
رویا طبق معمول گوشههای سالن داشت با تلفنش لاس میزد و تارای در به در هم لابد رفته داخل دستشوییای چیزی تا با آرمان تماس تصویری بگیره.
چرا هر پارتیای که میرم باید انقدر تنها باشم؟ خدا این سهتا رفیق رو نصیب گرک بیابون نکنه!
مجبوراً روی کاناپه نشستم. اکیپی متشکل از پونزدهتا دختر رنگارنگ و از همه رنگ دور هم جمع شده بودن.
هیچ کدومشون از دخترهای خوابگاه نبودن برای همین با کنجکاوی سرم رو جلو بردم و بهشون خیره شدم.
پارمیس مثلا خواست فضا رو خفن کنه و فقط رقص نور یکم به خونه روشنایی میبخشید.
- آره داشتم میگفتم سهیلا؛ سوشال مدیا پر شده از آدمایی که حس میکنن هر چی بگن درسته و اگر بهشون گیر بدی سریعاً گارد میگیرن که چرا به علایق احترام نمیزاری؟ به نظرم هر علاقهای قابل احترام نیست... .
با چشمهای ریز شده و با دقت به دختر قد کوتاه و اندام کارداشیان وسط جمع خیره شدم. خدایا چقدر آشناست این دختر!
مثل اسکولا اخمی کردم و بیشتر و بیشتر سمتش خم شدم جوری که همهشون با تعجب بهم نگاه کردن.
عه آره! این همون دختره ندا نامه!
با هیجان و خوشحالی به شونهش کوبیدم و گفتم:
- عه دختر تویی! وای باورم نمیشه از نزدیک میبینمت. تارا همش عکسات رو نشونم میداد باورم نمیشد همچین دافی دوست دختر رضا شده. وای منو میشناسی؟! من نگارم، خواهر رضا.
در کمال تعجب دختره از شدت بهت و وحشت بدنش منقبض شد و هول شده سرش رو به طرفین تکون داد.
وا! این چرا همچین میکنه؟
در کمال تعجب دختر دماغ عملی با عینک شیش ضلعی از روی کاناپه آروم بلند شد.
حتی منِ کور اسکول هم در این تاریکی آتیش توی چشمهاش رو دیدم و از ترس قلبم جرواجر شد.
با حیرت و بهت انگشتش رو سمت دختری که با ندا اشتباه گرفتمش گرفت و صداش از خشم و حرص میلرزید:
- تو؟! توی عوضی... توی عوضی اون شب پارتی که خودت و رضا یهو از دستشویی زدید بیرون و الکی گفتی دستت زخمی شد اومد پانسمانش کنه... تو... تو با دوست پسر من تیک میزدی زنیکه؟
با بهت اول به دختر عینکی و بعد به همین دختر ندا نام نگاه کردم و دهنم از شدت حیرت چندبار باز و بسته شد.
اطلاعیه ها :
Hamideroman@
دخترا این لینک رو توی تلگرام بزنید تا چنلم براتون بیاد💗
یا سرچ کنید رمان تکنیک های مخ زنی
دوستان اگر آنلاین براتون سخته، می تونید عضو چنل تلگرام یا روبیکا بشید تا فایلش رو دریافت کنید.
در تلگرام سرچ کنید رمان تکنیک های مخ زنی تا چنل بیاد براتون.
@Hamideh_Khoshbakht
در روبیکا هم به آیدی بالا پیام بدید تا عضوتون کنیم.
سلام خوشگلای خاله💜
یه سری ابهاماتی هست مدام پرسیده شده من همه رو یه جا بگم خواهش میکنم تمام این اطلاعیه رو بخونید که انشالله سوالی پیش نیاد
برای خوندن جلد سوم باید حتما حتماااا جلد یک و دو خونده بشه وگرنه هیچی متوجه نمی شید. حالا جلد یک و دو کجان؟
داخل همین اپلیکیشن در بخش افلاین به صورت کامل هستشون اگر شما یکم بیایید پایین لیست رمان های بنده داخل این اپ رو می بینید
قربون شما بوس روی لپاتون🥺💜💜
دوستان واسه مطالعه فصل سوم حتما باید فصل یک و دو رو بخونید که بخش آفلاین دنیای رمان هستشون♥
رایا
2بیاین فصل چهار بچزززز...اصن فصل چهار یه دنیای دیگه ایه که نگم براتون، گاده گادددد!:)
۲ روز پیشDelara.Aram
در پارت 920قلمت واقعا عالیه اولین بار بود حس های یه رمان بهم منتقل میشد هم گریه کردم باهاش هم تا مرز ج.ر خوردن از خنده میرفتم ورژن کاراکتر هات عالی بودن همشونو پسندیدم من خودم نویسنده ام و اولین باریه که از قلم یه نفر اینقدر به وجد میام
۳ روز پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
واییی باعث افتخارمههه مرسییی از لطفتتتت😍✨
۲ روز پیشمعصومه
0الهی برای نگارم بگردمممم دلم واسه سه قلوها هم میسوزههه همش زیر سر سورنه😒
۴ روز پیشجدی اسمم نگاره
در پارت 310کاش همین الان نگار بیاد بیرون و بگه من اینجا رو رزو کردم
۶ روز پیشاااحج
در پارت 290چطوری عکس شخصیت هارو ببینیم نویسنده؟
۶ روز پیششبنم
4همممممم بلاخره آفلاین شد پارسال جلد۱ و۲خوندم،جلد۳هم تازه آنلاین شروع شده بود حوصلم نکشید چند روز یک بار پارت کوچیک بخونم گفتم بیخیال صبر میکنم موقعی که آفلاین شد همشو یه جا میخونم حالا روز موعود فرا رسیده که همشو یه جا بخونم 😋😂
۷ روز پیشانیس
در پارت 832خدایی موندنم از کی بدم بیاد از کی خوشم بیاد حمیدا مغزم رد داد
۲ هفته پیشانیس
در پارت 601دقیقا منم وقتی اینکه میگه اون زمان نمیدونستم و اینا کلا استرس و حس بدی میگیرم
۲ هفته پیشانیس
در پارت 540باباش گناهی نداره اون فقط خیلی از عمرش تباه سه قلو ها کرده و این وسط سر ندونم کاری نگار بد رنجونده اون غم و شک بزرگی رو تحمل کرده بیچاره
۲ هفته پیشانیس
در پارت 372نگار میتونم درک کنم که چرا باز اونارو بخشیده چون حس میکنه تنها پناهش اونان ولی ای نگار ساده همه چی از گور این سه تا بلند میشه
۲ هفته پیشنمیدونم
1ببخشید خانوم خوشبخت رمان اینجا کامله؟
۲ هفته پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
بله عزیزدلم
۲ هفته پیشنمیدونم
0هورااااااا رمان اومد تو بخش آفلاین🤩🤩🤩
۲ هفته پیشانیس
در پارت 11مشتی دمت گرم اینکه رمانت آبکی نیست واقعا یه آپشن خیلی خوبیه از این میترسم که بعد تموم کردنش چی بخونم و چجوری خودم سرگرم کنم
۲ هفته پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
انشالله رمان بعدی خودم😔🤣عزیزمی
۲ هفته پیشانیس
در پارت 223تنها منم که از اون سه تا کینه خرکی گرفتم؟ بابا زنیکه ول کن این سه تا شلغم باز یه بلا سرت میاد
۲ هفته پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده hamidekhosh -
آیدی تلگرامی نویسنده Hamideroman -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین ژانر : #عاشقانه #طنز #هیجانی
-
تکنیک های مخ زنی 4 | لیگ بازندگان ژانر : #عاشقانه #طنز #هیجانی
-
تکنیک های مخ زنی 3 | نسل دوم ژانر : #عاشقانه #طنز #هیجانی
-
تکنیک های مخ زنی (جلد دوم) ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
تکنیک های مخ زنی ژانر : #طنز #اجتماعی #درام
-
تکنیک های مخ زنی ژانر : #طنز #اجتماعی
الهه
0خانم خوشبخت این فصل اخره یافصل چهارهم داره؟