دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان طنز و عاشقانه تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسخه آفلاین اثر حمیده خوشبخت

رمان تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین

  • زبان فارسی
  • 764.6K 👁
  • 6.7K ❤️
  • 3.8K 💬

خلاصه رمان طنز تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین

نگار بعد گذروندن یک سال از اتفاقاتی که گذشت، ناخواسته تبدیل به بد شانس ترین آدم دنیا می‌شه و این شانس اون رو به یه خوابگاه پسرونه می‌رسونه، خوابگاهی که به خاطر بازیِ داخلش یه دعوا بین مهم‌ترین آدمای زندگیشه. تمام مشکلات من از اونجایی شروع شد که همه فکر می‌کردن مهربون بودن یعنی ساده بودن! با حرف‌هاشون و کارهاشون ذره به ذره‌ی وجودم رو شکستن و من کم- کم لبریز شدم، خشک شدم. جالبه! چون حالا که با تکه‌های شکسته‌م زخمیشون می‌کنم، شکایت و گِله‌هاشون شروع میشه. من دیگه صاف و زیبا نبودم، مثل یه کوزه‌ی شکسته بودم و با کوچک‌ترین وزش‌های باد از هم می‌پاشیدم. اَنگ ضعیف بودن بهم زدن درحالی که خودشون اون بادهای مهیب بودن... . پ. ن: برای خوندن جلد سوم، لازمه که جلد اول و دوم رو بخونید♡

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین

چنان محکم به پیشونیم کوبیدم که بدبخت واقعا فکر کرد حمله تروریستی شده و دوباره با تعجب به اطراف نگاه کرد.
وای وای الان روانی می‌شم. ترکیب گرما و پریودی و روز قبل امتحان تیزهوشان و خوابگاه پسرونه بد سم بود، بد!
آخه اگر تیم رادیکال من‌و ببینن چی؟ اون آیوار چی؟ اصلا اینا به درک... .
با عجز و بغض صورتم رو در هم کردم و درحالی که بیشتر زیر داشبورد قایم می‌شدم نالیدم:
- سه قلوها؟ بابا شوخیت گرفته؟ اینا به خون من تشنه‌ن تشنه!
شاید بگید چرا؟! باید بگم این دفعه در کمال تأسف کرم از خودِ بی‌شعورم بوده.
***
«دی ماه پارسال_بعد از امتحانات نوبت اول»
این می‌تونست بهترین خبر سال باشه دوستانِ من! می‌پرسید چه خبری؟ نه شیخ عرب تور کردم نه ایلان ماسک بهم پیشنهاد همکاری داده نه قله اورست رو فتح کردم. دیگه چه خبری بهتر از اینکه پروفسور دبیر فیزیک سه قلوهاست؟
پروفسور با اخم‌های همیشگیش دقیقا صد و پنجاه‌تا برگه امتحان دستم داد و بهترین مسئولیت جهان رو به عهدم سپرد:
- ببین عجوزه! من حوصله تصحیح این برگه‌ها رو ندارم چون اعصابم به هم می‌ریزه یهو قاطی می‌کنم جنگ جهانی راه می‌ندازیم. تا سه ساعت بهت وقت میدم همه رو تصحیح کنی و نمره‌های عنشون‌و بدی دستم وگرنه من می‌دونم و توی جادوگر... .
همین که پروفسور رفت خرید و توی خونه‌ش تنهام گذاشت، لبخند حرصی‌ای زدم و شیطانی به برگه‌ها نگاه کردم.
می‌دونید رفتن سه قلوها به پوینده به ظاهر هیچ ربطی بهم نداره و اتفاقا برای آیندشون مفید به نظر می‌رسه ولی من باید خیلی خیلی خیلی خر باشم اگر فکر کنم اونا با قصد و غرض شیطانی به اونجا نرفتن. اون کثافتا به من قول دادن هیچ غلطی نکنن ولی انگار من براشون جوکی بیش نبودم. دارم براتون بی‌شرفا!
اول از همه برگه امتحانی سه قلوها و بعد بهروز و مهرداد رو درآوردم و جلوم گذاشتم.
خدا شاهده اون همه برگه امتحانی رو دونه به دونه روی زمین گذاشتم و دور تا دورم فقط برگه امتحانی دیده می‌شد. همه رو به ترتیب شماره صندلی‌هاشون کنار هم چیدم.
- خب خب خب! رضا صندلی هیجده بوده. وایسا ببینم صندلی شماره شونزده تا بیست کجان؟
طبق حدسیاتم شماره خط شماره نوزده و شماره هیجده که رضا باشه یکی بود. من خط رضا رو از بر بودم، اون قشنگ ترین خط دنیا رو داشت و حالا محال ممکن بود این خط تیموری متعلق به رضا باشه. ای بی‌شرف! لابد شماره نوزده‌ی بدبخت رو خفت کرده. الدنگ واسه من بیست هم شده... .
امیر شماره هفتاد و سه بود و خطش با شماره هفتاد و چهار یکی بود؛ یعنی در واقع امیر به هفتاد و چهار رسونده.
تقلب نمی‌کرد بهتر بود، آخه کدوم اسکولی فیزیک دوازده میاره؟
آرمان و بهروز و مهرداد دقیقا کنار هم بودن. بعضی سوال‌های رشته ریاضی با تجربی فرق می‌کرد ولی همونایی که یکسان بودن همشون با خط آرمان بودن.
دهن شما سه تا دلقک‌و هم سرویس می‌کنم!
برگه همشون رو با افتخار توی دستم گرفتم و خواستم با خیال راحت بشینم بقیه رو تصحیح کنم ولی یه لحظه نگاهم به برگه‌ی زیر پام خورد.
- حامد شرافت‌مند؟ ای بی‌شرف ببولی دزد!
-
جاتون خالی! پروفسور برخلاف تهدیدهاش تا عصر برنگشت و من مثل یه روانیِ فرار کرده از تیمارستان نشستم تک به تک تقلب‌های احتمالی تیم رادیکال و تمام پدرسگای کلاس یازدهم پوینده رو گرفتم.
جالب این بود خط آرمان روی نصف برگه‌ها دیده می‌شد. آرمان اهل این اعمال صالح نبود والله، شک ندارم از همشون پول گرفته الهی که کوفتش بشه.
برگه‌ها رو با حرص روی میز کوبوندم و با خیال راحت به صندلی تکیه دادم.
دست‌هام رو پشت گردنم گذاشتم و درحالی که رو به سقف سرم رو با ریتم تکون می‌دادم زیر لب گفتم:
- یَک خشتکی ازتون بِدَرم که داعش از دشمناش ندَریده.
کارنامه‌ها که اومدن خبرش توی کل منطقه پیچید که گل پسرای پوینده با اون همه تز و افاده و اَدا فیزیک صفر شدن، یه صفر گردالو و خوشگل!
حالا شاید سوال براتون پیش بیاد بابا از کجا از این خرابکاریِ من خبر داره؟ همش از خریت خودمه به قرآن. آخه یکی نیست بگه دختر تو مرض داشتی بالای برگه‌ی امیر فحش نوشتی؟ اونم با این دست خط ضایع و کتابیت...
گند نمرات فیزیک سه قلوها که دراومد، بابای بیچاره و سادم که خبر نداشت از خودی ضربه خورده بادی به غبغبه داد و با فاز گاد فادر رفت وسط دفتر مدیر نشست و گفت:
- پسرای باهوش من محاله ممکنه صفر بیارن. بنده تقاضا دارم دوباره برگه‌هاشون‌و تصحیح کنید.
حالا درسته پروفسور به بابا تقلب پسرای باهوشش رو ثابت کرد ولی آخه من می‌خوام بدونم بابا با اون چشم‌های ضعیفش چطوری تونست فحشی که من با خط ریز گوشه برگه امیر نوشتم رو ببینه؟ یعنی آدم انقدر بد شانس؟!
تا خودِ عید من تمام راه‌های ارتباطیم با سه قلوها رو بستم و حتی به خونه نمی‌رفتم تا مبادا من‌و ببینن. اصلا تارای بیچاره جرعت نداشت جلوم اسم آرمان رو بیاره.
یادمه یه مدت با ترس و وحشت از خیابون‌ها عبور می‌کردم انقدر که می‌ترسیدم امیر با تریلی از روم رد بشه.
همه چیز گذشت و گذشت تا رسیدیم به عید نوروز و من دیگه مجبور بودم با این سه‌تا روانی روبه‌رو بشم.
شب قبل چهارشنبه سوری آخرین شب سال بود که خوابگاه بودیم و با بچه‌ها تصمیم گرفتیم به مهمونی بگیریم.
طبق معمول خونه پارمیس شد لوکیشن مهمونی.
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا دبیرستانی‌ها رفیق‌هاشون رو هم با خودشون آوردن و دقیقا صد و اَندی دختر ریز و درشت داخل باغ دور هم جمع شدیم.
پارمیس با آهنگ اون وسط داشت می‌رقصید.
رویا طبق معمول گوشه‌های سالن داشت با تلفنش لاس می‌زد و تارای در به در هم لابد رفته داخل دستشویی‌ای چیزی تا با آرمان تماس تصویری بگیره.
چرا هر پارتی‌ای که میرم باید انقدر تنها باشم؟ خدا این سه‌تا رفیق رو نصیب گرک بیابون نکنه!
مجبوراً روی کاناپه نشستم. اکیپی متشکل از پونزده‌تا دختر رنگارنگ و از همه رنگ دور هم جمع شده بودن.
هیچ کدومشون از دخترهای خوابگاه نبودن برای همین با کنجکاوی سرم رو جلو بردم و بهشون خیره شدم.
پارمیس مثلا خواست فضا رو خفن کنه و فقط رقص نور یکم به خونه روشنایی می‌بخشید.
- آره داشتم می‌گفتم سهیلا؛ سوشال مدیا پر شده از آدمایی که حس می‌کنن هر چی بگن درسته و اگر بهشون گیر بدی سریعاً گارد می‌گیرن که چرا به علایق احترام نمی‌زاری؟ به نظرم هر علاقه‌ای قابل احترام نیست... .
با چشم‌های ریز شده و با دقت به دختر قد کوتاه و اندام کارداشیان وسط جمع خیره شدم. خدایا چقدر آشناست این دختر!
مثل اسکولا اخمی کردم و بیشتر و بیشتر سمتش خم شدم جوری که همه‌شون با تعجب بهم نگاه کردن.
عه آره! این همون دختره ندا نامه!
با هیجان و خوشحالی به شونه‌ش کوبیدم و گفتم:
- عه دختر تویی! وای باورم نمی‌شه از نزدیک می‌بینمت. تارا همش عکسات رو نشونم می‌داد باورم نمی‌شد همچین دافی دوست دختر رضا شده. وای من‌و می‌شناسی؟! من نگارم، خواهر رضا.
در کمال تعجب دختره از شدت بهت و وحشت بدنش منقبض شد و هول شده سرش رو به طرفین تکون داد.
وا! این چرا همچین می‌کنه؟
در کمال تعجب دختر دماغ عملی با عینک شیش ضلعی از روی کاناپه آروم بلند شد.
حتی منِ کور اسکول هم در این تاریکی آتیش توی چشم‌هاش رو دیدم و از ترس قلبم جرواجر شد.
با حیرت و بهت انگشتش رو سمت دختری که با ندا اشتباه گرفتمش گرفت و صداش از خشم و حرص می‌لرزید:
- تو؟! توی عوضی... توی عوضی اون شب پارتی که خودت و رضا یهو از دستشویی زدید بیرون و الکی گفتی دستت زخمی شد اومد پانسمانش کنه... تو... تو با دوست پسر من تیک می‌زدی زنیکه؟
با بهت اول به دختر عینکی و بعد به همین دختر ندا نام نگاه کردم و دهنم از شدت حیرت چندبار باز و بسته شد.


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین

حمیده خوشبخت : ۳ ماه پیش

عزیزان خوندن فصل یک، دو و سه به ترتیب لازمه برای خوندن فصل چهار.
هر چهار جلد در همین اپلیکیشن قابل خوندنه💘
جلد یک: در بخش آفلاین، گزینه رمان جدید چی داریم رو بزنید تا وارد برنامه بشه و بتونید بخونیدش... اولش یکم خسته کنندست ولی مطمئن باشید هیجان خودشو داشته که انقدر ویو گرفته😭👈👉
جلد دوم هم همینطور.
جلد سه و چهار هم به صورت آنلاین و هم به صورت آفلاین قابل خوندن هستن.
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم😍رمان بعدیم جغد انبار رو هم حتما دنبال کنید اونجا براتون یه سوپرایز دارم🍓

نظرات رمان تکنیک های مخ زنی جلد سوم نسل دوم نسخه آفلاین
  • سمیرا

    در پارت 110

    رمان طنز خیلی خوبیه

    ۳ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 10

    بچه ها کسی پی دی اف این رومان رو داره

    ۶ روز پیش
  • طهورا

    0

    عالی خیلی خوبع

    ۳ هفته پیش
  • ایوار🌟

    0

    سلام برنامه دنیای رمان رو دارم ولی میخام برم در برنامه به صورت افلاین بخونم پیدات نمیکنم یکی بگه چطوری اسم رمانو مینویسم نمیاره بگین میخام ادامه شو بخونم پی دب افش پرید

    ۳ هفته پیش
  • ایوار🌟

    0

    میزنم رو رمان جدیدچی داریم نمیاره و اگهی همش میارع چی کار کنم اه

    ۳ هفته پیش
  • چرانمیش بقیه رمان تی

    1

    چرا نمیشه رمان تیکنیک های مخزنی فصل سوم بخونم

    ۱ ماه پیش
  • زن ایوار

    0

    تو بخش افلاین هس

    ۱ ماه پیش
  • Saba

    7

    این رمان محشرههههه🛐🛐🛐😭یعنی جدی هرکی نخونه نصف عمرش بر فناس

    ۱ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 653

    نگار عزیزم قربانی خودخواهی برادراش و بچه بازیای خودش شد ،امیدوارم یه روزی برسه که با حسرت درمورد آرزوهای دوستان حرف نزنی ،دوست دارم همون جوری که دوست داشتی بری تو حرفه هوش مصنوعی ،نخبه باشی بعدشم بری خارج 🥺❤️

    ۲ ماه پیش
  • زن ایوار

    در پارت 650

    هعی برو بقیشو بخون تا توعم اشکت دراد

    ۲ ماه پیش
  • زن ایوار

    در پارت 650

    حمیده دو بار اشک منو در اورد یکی سر کسی که تو همین رمانه یکی همین رمان جغد انبار 😑 حمیده اگه بازم اشکمو دراری میکشمت💔🥲

    ۲ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 650

    امیدمو بستم به اینکه تهش خوش باشه 🥲

    ۲ ماه پیش
  • زن ایوار

    در پارت 655

    خوشه ولی جای یه نفر تا ابد خالی میمونه اونجا 🥲💔

    ۲ ماه پیش
  • عشق فقط آیوار و نگار

    در پارت 40

    رمان خیلی خوبی بود. اون پارت که آیوار و نگار باهم دوست میشن عالی بود فقط من به دلیل رمان های زیادی که خوندم این بخش قابل پیش بینی بود ولی بازم جوری نوشتی که هیجان انگیز بود. به نظر من بهترین شخصیت ها بازم آیوار و نگار هستن. و در آخر باید بگم که قلمت خیلی خوبه چون آدم رو به ادامه داستان مشتاق می کنه.

    ۲ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیز منی😭🙏

    ۲ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 920

    نگار عزیزم تو معصوم ترین قربانی این بازی کثیف بودی امیدوارم قبل اینکه بقیه رو دوست داشته باشی خودت رو دوست داشته باشی چون تو از روی عشق و علاقه همه کاری کردی تا به چشم سن قلوها و خانواده ات بیای ولی نشد :(💔

    ۲ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 751

    من خیلی نگران آینده نگارم دوست دارم اون به آرزوهای قشنگش برسه چون لیاقت و استعدادش رو داره

    ۲ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 752

    نگار خیلی حق داره در قبال باباش جبهه داشته باشه به قول خودش اسد نمیتونه احساساتش رو درست بیان کنه ولی همین باباش نبود که حلقه اش رو فروخت تا نگار به آرزوش برسه ؟ همه ما خصلت و خوب بدیم داریم بنظرم آدم نباید به دفعه تمام خوبی ها رو کنار بزارن و فقط بدی ها رو ببینه

    ۲ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 650

    ای کاش نگار زود خودش رو پیدا کنه به نظرم یه شروع دوباره ارزش اون چشمای در ذوق نگار رو برای رباتیک و فیزیک رو داره

    ۲ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    در پارت 551

    یعنی فقط من دلم میخواست نگار و باباش مثل قبل باهم رفیق باشن و اسد بهش بگه انار بابا:)

    ۲ ماه پیش
  • ❣️سلام

    1

    باباااا باریکککلاااااا🤌👌❣️ دمت گرم یعنی خیلییی قشنگ بود ❣️

    ۲ ماه پیش
  • نانا

    در پارت 470

    منم دلم یه لای کثیف از نو ایواریش میخواد گاد بزرگ هعییی

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!