رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان)
- نویسنده لورن رابرتس
- مترجم گروه ترجمه ماهین
- 39 پارت
- تمام شده
- ناشر انتشارات ماهین
- زبان فارسی
- 17K 👁
- 47 ❤️
- 4 💬
خلاصه رمان :
داستان با تعقیب آدنا توسط یک مأمور سلطنتی آغاز میشود؛ دختری که برای زندهماندن در زاغههای ایلیا، ناچار به دزدی نانقندی شده است. این تعقیب و گریز، او را با پیدین آشنا میکند؛ دختری که مهارت دزدی دارد و بهسرعت با آدنا پیوند دوستی برقرار میکند. پنج سال بعد، آدنا همچنان با خاطرات گذشته و غیبت پیدین دستوپنجه نرم میکند و در تلاش است جای خالی او را با کار خیاطی و امید به بازگشتش پر کند. در سوی دیگر، ماکوتو، آهنگری منزوی و کمحرف، با گذشتهای تلخ و حسرتهای فروخورده، وارد زندگی آدنا میشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 39
آرام میگوید: «من ستارهها رو میشمارم. واسه اینکه خوابم ببره.» سرم را بهسمتش میچرخانم و سایهاش را میبینم که به آسمان خیره شده. شگفتی در هر کلمهای که از لبهای نرمش میآید موج میزند. «همیشه برام سوال بوده چطور چیزی میتونه انقدر روشن بتابه، حتی درحالیکه داره تو تاریکی بلعیده میشه.» چشمانم...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 38
«نه.» صدایم آرام، اما قاطع است. «نه، دقیقاً همونجوری میخوامش که ساختی. عالیه!» با اینکه صورتش روشن میشود، باتردید میپرسد: «واقعاً؟ بهتر از یه تخت؟» نگاهش میکنم و به خودم اجازه میدهم لبخندی که فقط مخصوص اوست را به اشتراک بگذارم. «خیلی بهتر از یه تخت.» دست میزند و من دیگر از این کارش تعجب نم...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 37
چون من کاملاً بیلیاقتم. لیاقتِ او را ندارم. اگر تاریکی نبودِ نور است، پس من وقتی او نیست همینم و تعجب میکنم که چطور اینهمه مدت بدون راهنماییِ او دوام آوردهام. «چه حسی داره؟» سوالش بهطرز غیرمنتظرهای مرا از افکارم بیرون میکشد. «داشتنِ اونهمه قدرت؟» حتی تردید هم نمیکنم. «تنهایی.» «چون هیچک...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 36
صدای ریزخندهام تا انتهای کوچه دنبالش میرود. و وقتی دوباره تلاشش برای لیلی کردن را از سر میگیرد، برایش دست میزنم. فصل ۱۵ ماکوتو «در مورد خوابیدن توی این آشغالدونی چی گفته بودم؟» لبخند میزند و پاهای بلندش را زیر خودش جمع میکند؛ طوری که بهطرز غیرممکنی روی قالیچههای زبرِ پشتِ قلعه راحت بهنظ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش

زهرا
در پارت 390سلام، خدا قوت. ممنون بابت این رمان زیبا.