دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان توانمند اثر لورن رابرتس به ترجمه گروه مترجمین ماهین

رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان)

  • 17K 👁
  • 47 ❤️
  • 4 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

داستان با تعقیب آدنا توسط یک مأمور سلطنتی آغاز می‌شود؛ دختری که برای زنده‌ماندن در زاغه‌های ایلیا، ناچار به دزدی نان‌قندی شده است. این تعقیب و گریز، او را با پیدین آشنا می‌کند؛ دختری که مهارت دزدی دارد و به‌سرعت با آدنا پیوند دوستی برقرار می‌کند. پنج سال بعد، آدنا همچنان با خاطرات گذشته و غیبت پیدین دست‌وپنجه نرم می‌کند و در تلاش است جای خالی او را با کار خیاطی و امید به بازگشتش پر کند. در سوی دیگر، ماکوتو، آهنگری منزوی و کم‌حرف، با گذشته‌ای تلخ و حسرت‌های فروخورده، وارد زندگی آدنا می‌شود.

پارت اول

پیش‌گفتار
آدنا
پنج سال پیش
غول‌پیکرترین مردی که تا‌به‌حال دیده‌ام درست مثل تخته‌سنگی که از کوه جدا شده باشد، پشت سرم می‌تازد.
البته این احتمال هم وجود دارد که دارم پیازداغش را زیاد می‌کنم. یاد حرف مامان می‌افتم که همیشه می‌گفت چه نفرینی بالاتر از اینکه آدم چنین قوه‌ی تخیل وحشی و افسارگسیخته‌ای داشته باشد؟
متنفرم از اینکه بی‌خود و بی‌جهت لقب بزرگ‌ترین مرد را به کسی بدهم که لایقش نیست، اما خب شرایط ایجاب می‌کند که مطمئن شوم. پس درحالی‌که پاهایم را از لابه‌لای گاری‌های چوبی و سنگفرش‌های ناهموار بیرون می‌کشم، جرأت می‌کنم و نیم‌نگاهی به عقب می‌اندازم. پوتین‌هایم آن‌قدر بزرگ هستند که پاهایم را می‌بلعند. مامان وعده داده بود که یک روز پاهایم اندازه‌شان می‌شود، اما من هنوز منتظر آن روز هستم.
نه اشتباه نمی‌کنم؛ طرف واقعاً یک غول‌بیابانی است. نقاب سفیدی که به صورت زده نیمه‌ی پایین چهره‌اش را نمی‌پوشاند و گونه‌های برافروخته از خشم و دهانی که با هر نفس‌نفس زدن کج‌و‌کوله می‌شود کاملاً پیداست.
رویم را که سمت خیابان برمی‌گردانم یک دسته موی وزوزی مثل شلاق توی صورتم کوبیده می‌شود. انگار باد نادری که دارد از کوچه‌ی لوت می‌گذرد تا به جای مهم‌تری برسد، تصمیم گرفته چند حلقه از موهایم را درست توی دهانم فرو کند. دستم را بالا می‌برم تا آن تارهای مزاحم را کنار بزنم که یادم می‌افتد اصلاً چرا دارم مثل فرفره از دست یک مأمور امپراتوری فرار می‌کنم.
شهد غلیظ و طلایی عسل از لای انگشت‌هایم شره می‌کند و باتنبلی از نان شیرینی که توی مشتم له شده می‌چکد. شاید اگر همان اولِ کار، درست توی همان دکه‌ای که داشتم از آن کش می‌رفتم، سکندری نمی‌خوردم الان اوضاعم این نبود و قسر در می‌رفتم.
اما متأسفانه بخت با من یار نبود و همه‌چیز خراب شد.
آن لحظه هول شدم و هزار بار بابت دزدی عذرخواهی کردم و بعد پاشنه‌ی پا را ورچیدم و الفرار! همین کار باعث شد اول توجه فروشنده جلب شود، بعد آن مأمور امپراتوری و حالا هم که کل بازار دارند شاهکاری که خلق کرده‌ام را تماشا می‌کنند.
نه اینکه آن مأمور یا پادشاهی که برایش دم تکان می‌دهد دلشان برای یک مشت خمیر زیاد پخته‌شده و دزدی ناشیانه‌ی من سوخته باشد؛ نه! او دنبال این است که از من درس عبرت بسازد. نمایشی که قرار است از من در میدان اصلی محله ترتیب دهند. مأمورهای امپراتوری عاشق شلاق‌هایشان هستند و من هم عاشق نان شیرین و نمی‌دانم چرا همیشه دیواری کوتاه‌تر از دیوارِ یک دختر گرسنه پیدا نمی‌شود.
مردان و زنان و حتی بچه‌هایی که آن وسط پرسه می‌زنند خودشان را به در و دیوار می‌کوبند تا از سر راهم کنار بروند، هرچند دیدن کسی که دارد باسرعت نور فرار می‌کند برای اهالی لوت صحنه‌ی جدیدی نیست؛ اینجا غارتگری شغل دوم مردم است. درحالی‌که مثل مارماهی از بین گاری‌ها لایی می‌کشم، صدای فحش و بد و بیراه فروشنده‌ها بلند می‌شود. من هم در جواب، عذرخواهی‌هایم را برای هر کسی که مایل باشد بشنود فریاد می‌زنم.
این شاید وحشتناک‌ترین کاری باشد که تابه‌حال انجام داده‌ام.
منظورم این است که تلاش برای دوختن یک دامن پلیسه‌دارِ بی‌عیب و نقص هم کار حضرت فیل است، اما خطر فرورفتن سوزن در دست در برابر بلایی که این مأمور می‌خواهد سرم بیاورد مثل قلقلک می‌ماند.
نگاهی به نان شیرین می‌اندازم که حالا دقیقاً شبیه اسمش شده است؛ یک توده‌ی چسبناک بی‌شکل.
با خودم فکر می‌کنم: «آخه چه مرگت شده دختر؟»
همان‌طور که می‌دوم، رو به زنی که دارد خودش را پرت می‌کند کنار داد می‌زنم: «شرمنده!» البته صدایم بین سیل نفرین‌هایی که نثارم می‌کند گم می‌شود.
گرسنگی؛ این چیزی است که عقلم را زائل می‌کند.
بااین‌حال اصلاً دلم نمی‌خواهد فحش بخورم. راستش را بخواهید اگر همین آدم‌هایی که دارند سرم داد می‌زنند، من را در شرایط دیگری ببینند، مطمئنم کلی هم از شخصیت موجه من خوششان می‌آید.
موهایم را با یک حرکتِ سر به عقب پرت می‌کنم و دزدکی نگاهی به تعقیب‌کننده‌ی غول‌پیکرم می‌اندازم. صورتش هنوز مثل لبو قرمز است و باسماجت یک گاو وحشی دنبالم می‌آید.
خب حداقل مطمئن می‌شوم که طرف فلش نیست و سرعتش معمولی است.
سرم را که برمی‌گردانم، برق چیزی نقره‌ای چشمم را می‌زند.
دختری درست وسط مسیرم ایستاده و با چشم‌هایی گشادشده از تعجب صحنه‌ی تاخت‌و‌تاز من را تماشا می‌کند. موهای نقره‌ای‌رنگش مثل آبشار روی شانه‌ها و کمرش ریخته است. با خودم عهد می‌بندم اگر از این مهلکه جان سالم به در ببرم، حتماً پارچه‌ای به همین رنگ و درخشش پیدا کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان)

  • زهرا

    در پارت 390

    سلام، خدا قوت. ممنون بابت این رمان زیبا.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 390

    سلام، خدا قوت. ممنون از ترجمه زیباتون. چرا از 39 روز پیش ،دیگه پارت نذاشتید؟ منتظر ادامه داستان هستم

    ۳ ماه پیش
  • رعنا

    در پارت 31

    یه سوال الان این رمان جلد اول ناتوانِ یا جلد دوم

    ۵ ماه پیش
  • Mee

    در پارت 32

    جلد فرعی راجب آدنا دوست پیدن هست

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️