پارت سی و نهم :
آرام میگوید: «من ستارهها رو میشمارم. واسه اینکه خوابم ببره.»
سرم را بهسمتش میچرخانم و سایهاش را میبینم که به آسمان خیره شده. شگفتی در هر کلمهای که از لبهای نرمش میآید موج میزند. «همیشه برام سوال بوده چطور چیزی میتونه انقدر روشن بتابه، حتی درحالیکه داره تو تاریکی بلعیده میشه.»
چشمانم روی طرحِ سایهدارِ صورتش میلغزد. «منم داشتم سعی میکردم همین رو بفهمم.»
لطفا صبر کنید...

زهرا
0سلام، خدا قوت. ممنون بابت این رمان زیبا.