پارت یک :
پیشگفتار
آدنا
پنج سال پیش
غولپیکرترین مردی که تابهحال دیدهام درست مثل تختهسنگی که از کوه جدا شده باشد، پشت سرم میتازد.
البته این احتمال هم وجود دارد که دارم پیازداغش را زیاد میکنم. یاد حرف مامان میافتم که همیشه میگفت چه نفرینی بالاتر از اینکه آدم چنین قوهی تخیل وحشی و افسارگسیختهای داشته باشد؟
متنفرم از اینکه بیخود و بیجهت لقب بزرگترین مرد را به کسی بدهم که لایقش نیست، اما خب شرایط ایجاب میکند که مطمئن شوم. پس درحالیکه پاهایم را از لابهلای گاریهای چوبی و سنگفرشهای ناهموار بیرون میکشم، جرأت میکنم و نیمنگاهی به عقب میاندازم. پوتینهایم آنقدر بزرگ هستند که پاهایم را میبلعند. مامان وعده داده بود که یک روز پاهایم اندازهشان میشود، اما من هنوز منتظر آن روز هستم.
نه اشتباه نمیکنم؛ طرف واقعاً یک غولبیابانی است. نقاب سفیدی که به صورت زده نیمهی پایین چهرهاش را نمیپوشاند و گونههای برافروخته از خشم و دهانی که با هر نفسنفس زدن کجوکوله میشود کاملاً پیداست.
رویم را که سمت خیابان برمیگردانم یک دسته موی وزوزی مثل شلاق توی صورتم کوبیده میشود. انگار باد نادری که دارد از کوچهی لوت میگذرد تا به جای مهمتری برسد، تصمیم گرفته چند حلقه از موهایم را درست توی دهانم فرو کند. دستم را بالا میبرم تا آن تارهای مزاحم را کنار بزنم که یادم میافتد اصلاً چرا دارم مثل فرفره از دست یک مأمور امپراتوری فرار میکنم.
شهد غلیظ و طلایی عسل از لای انگشتهایم شره میکند و باتنبلی از نان شیرینی که توی مشتم له شده میچکد. شاید اگر همان اولِ کار، درست توی همان دکهای که داشتم از آن کش میرفتم، سکندری نمیخوردم الان اوضاعم این نبود و قسر در میرفتم.
اما متأسفانه بخت با من یار نبود و همهچیز خراب شد.
آن لحظه هول شدم و هزار بار بابت دزدی عذرخواهی کردم و بعد پاشنهی پا را ورچیدم و الفرار! همین کار باعث شد اول توجه فروشنده جلب شود، بعد آن مأمور امپراتوری و حالا هم که کل بازار دارند شاهکاری که خلق کردهام را تماشا میکنند.
نه اینکه آن مأمور یا پادشاهی که برایش دم تکان میدهد دلشان برای یک مشت خمیر زیاد پختهشده و دزدی ناشیانهی من سوخته باشد؛ نه! او دنبال این است که از من درس عبرت بسازد. نمایشی که قرار است از من در میدان اصلی محله ترتیب دهند. مأمورهای امپراتوری عاشق شلاقهایشان هستند و من هم عاشق نان شیرین و نمیدانم چرا همیشه دیواری کوتاهتر از دیوارِ یک دختر گرسنه پیدا نمیشود.
مردان و زنان و حتی بچههایی که آن وسط پرسه میزنند خودشان را به در و دیوار میکوبند تا از سر راهم کنار بروند، هرچند دیدن کسی که دارد باسرعت نور فرار میکند برای اهالی لوت صحنهی جدیدی نیست؛ اینجا غارتگری شغل دوم مردم است. درحالیکه مثل مارماهی از بین گاریها لایی میکشم، صدای فحش و بد و بیراه فروشندهها بلند میشود. من هم در جواب، عذرخواهیهایم را برای هر کسی که مایل باشد بشنود فریاد میزنم.
این شاید وحشتناکترین کاری باشد که تابهحال انجام دادهام.
منظورم این است که تلاش برای دوختن یک دامن پلیسهدارِ بیعیب و نقص هم کار حضرت فیل است، اما خطر فرورفتن سوزن در دست در برابر بلایی که این مأمور میخواهد سرم بیاورد مثل قلقلک میماند.
نگاهی به نان شیرین میاندازم که حالا دقیقاً شبیه اسمش شده است؛ یک تودهی چسبناک بیشکل.
با خودم فکر میکنم: «آخه چه مرگت شده دختر؟»
همانطور که میدوم، رو به زنی که دارد خودش را پرت میکند کنار داد میزنم: «شرمنده!» البته صدایم بین سیل نفرینهایی که نثارم میکند گم میشود.
گرسنگی؛ این چیزی است که عقلم را زائل میکند.
بااینحال اصلاً دلم نمیخواهد فحش بخورم. راستش را بخواهید اگر همین آدمهایی که دارند سرم داد میزنند، من را در شرایط دیگری ببینند، مطمئنم کلی هم از شخصیت موجه من خوششان میآید.
موهایم را با یک حرکتِ سر به عقب پرت میکنم و دزدکی نگاهی به تعقیبکنندهی غولپیکرم میاندازم. صورتش هنوز مثل لبو قرمز است و باسماجت یک گاو وحشی دنبالم میآید.
خب حداقل مطمئن میشوم که طرف فلش نیست و سرعتش معمولی است.
سرم را که برمیگردانم، برق چیزی نقرهای چشمم را میزند.
دختری درست وسط مسیرم ایستاده و با چشمهایی گشادشده از تعجب صحنهی تاختوتاز من را تماشا میکند. موهای نقرهایرنگش مثل آبشار روی شانهها و کمرش ریخته است. با خودم عهد میبندم اگر از این مهلکه جان سالم به در ببرم، حتماً پارچهای به همین رنگ و درخشش پیدا کنم.
لطفا صبر کنید...
