دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جناح چهارم اثر ربکا یاروز به ترجمه گروه ترجمه ماهین

رمان جناح چهارم

  • 15.4K 👁
  • 51 ❤️
  • 27 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی جناح چهارم

وایولت سورنگیل بیست‌ساله قرار بود به هنگ کاتبان بپیوندد و زندگی‌ای غرق در آرامش در جوار کتاب‌ها و تاریخ داشته باشد. حالا، ژنرال فرمانده، یعنی مادر سرسختش، به وایولت دستور داده تا به صدها شرکت کننده‌ای بپیوندد که در تلاش برای تبدیل شدن به یکی از نخبگان و افراد برجسته‌ی ناواری هستند، یعنی اژدهاسواران. اما وقتی از همه افراد ریزنقش‌تر باشی و بدنی رنجور داشته باشی، مرگ فقط به اندازه تار مویی با تو فاصله دارد. حالا تعداد اژدهایان مایل به برقراری پیوند، از تعداد شرکت‌کنندگان کمتر است، بیشتر داوطلبان به دنبال کشتن وایولت خواهند بود تا شانس بهتری برای پیروزی داشته باشند، و بقیه هم تنها به این خاطر که او دختر آن مادر است، تصمیم به کشتنش خواهند گرفت...

پارت اول

فصل یک
روز فراخوان همیشه مرگبارترین روز سال است. شاید به همین خاطر است که طلوع خورشیدِ امروز صبح جلوه‌ای خیره‌کننده و متفاوت دارد؛ انگار می‌خواهد یادآوری کند که این شاید آخرین طلوعی باشد که چشمانم می‌بیند.
بندهای کوله‌پشتی برزنتی و سنگینم را روی شانه‌ها سفت می‌کنم و با قدم‌هایی سنگین از پلکان عریض قلعه‌ی سنگی بالا می‌روم؛ جایی که تا امروز خانه من بوده است. وقتی به راهروی سنگی منتهی به دفتر ژنرال سورنگیل می‌رسم قفسه سینه‌ام از شدت فشار بالا و پایین می‌رود و ریه‌هایم آتش گرفته‌اند. این تمام چیزی است که شش ماه تمرین فیزیکی فشرده نصیبم می‌کند، اینکه بتوانم به‌زور و با جان‌کندن شش طبقه پله را با یک کوله‌ی چهارده کیلویی بالا بیایم.
با خودم فکر می‌کنم: «کارم تمومه. رسماً بدبخت شدم.»
هزاران جوان بیست‌ساله‌ای که آن بیرون پشت دروازه‌ها صف کشیده‌اند تا وارد بخش‌های انتخابی خود شوند نخبگان ناوار هستند، باهوش‌ترین و قوی‌ترین‌های این سرزمین. صدها نفر از آن‌ها از لحظه‌ای که چشم باز کرده‌اند برای ورود به بخش سوارکاران و پیوستن به جمع برگزیدگان تعلیم دیده‌اند. اما من چه؟ سهم من برای آماده شدن دقیقاً شش ماه است.
نگهبانان خشک و بی‌احساسی که دو طرف راهروی عریضِ بالای پاگرد ایستاده‌اند وقتی از کنارشان می‌گذرم نگاهشان را می‌دزدند. البته این رفتار تازگی ندارد. راستش را بخواهید نادیده گرفته شدن بهترین اتفاقی است که می‌تواند برایم بیفتد. دانشکده جنگ بسگیات به مهربانی با هیچ‌کس شهرت ندارد حتی با ما که مادرمان فرمانده کل است.
تمام افسران ناوار چه بخواهند شفاگر شوند چه کاتب، پیاده‌نظام یا سوارکار در طول سه سال میان این دیوارهای بی‌رحم صیقل می‌خورند و به سلاح‌هایی تبدیل می‌شوند تا از مرزهای کوهستانی ما در برابر تهاجم‌های وحشیانه پادشاهی پورومیل و گریفین‌سوارانشان محافظت کنند. ضعیف‌ها اینجا جایی ندارند و حذف می‌شوند؛ به‌خصوص در بخش سوارکاران که اژدهایان شخصاً زحمت حذف کردنشان را می‌کشند.
ناگهان صدای آشنایی از پشت درِ چوبی و ضخیم اتاق ژنرال می‌غرد: «داری دستی‌دستی می‌فرستیش سینه قبرستون!»
نفسم در سینه حبس می‌شود. در کل این قاره تنها یک زن آن‌قدر کله‌خراب است که صدایش را برای ژنرال بالا ببرد، کسی که قاعدتاً باید الان در مرز بال شرقی باشد؛ میرا.
صدایی خفه و نامفهوم از داخل دفتر شنیده می‌شود. دستگیره در را می‌گیرم. در حالی که با تمام وزن بدنم به درِ سنگین فشار می‌آوردم تا بازش کنم صدای فریاد میرا دوباره بلند می‌شود: «اون هیچ شانسی نداره!»
وزن کوله‌پشتی تعادلم را به هم می‌زند و سکندری‌خوران وارد اتاق می‌شوم. چیزی نمانده با صورت زمین بخورم. ژنرال از پشت میزش زیر لب بد و بیراهی می‌گوید و من چنگ می‌زنم به پشت مبل مخمل زرشکی تا خودم را نگه دارم.
میرا با عجله سمتم می‌دود و با تندی می‌گوید: «لعنتی! مامان اون حتی از پسِ کوله‌پشتیش هم برنمیاد!»
گونه‌هایم از شرم گر می‌گیرد. خودم را صاف می‌کنم و با لجبازی می‌گویم: «من خوبم! چیزیم نیست.»
هنوز پنج دقیقه نشده که برگشته و همین حالا دارد سعی می‌کند نقش ناجی را بازی کند.
صدایی در سرم می‌پیچید: «خب چون نیاز به نجات دادن داری احمق جون.»
من این را نمی‌خواهم. هیچ‌کدام از این مزخرفات بخش سوارکاران را نمی‌خواهم. نه اینکه آرزوی مرگ داشته باشم نه. واقعاً ترجیح می‌دهم در آزمون ورودی بسگیات رد شوم و مثل اکثر سربازان وظیفه مستقیم به ارتش بپیوندم. اما حالا که اینجایم از پس کوله‌ام برمی‌آیم و از پس خودم هم برخواهم آمد.
چشم‌های قهوه‌ای و نگران میرا به صورتم دوخته می‌شود. دستان قوی‌اش را روی شانه‌هایم می‌گذارد و می‌گوید: «وای وایولت...»
لبخند کمرنگی می‌زنم: «سلام میرا.»
شاید برای خداحافظی آخر آمده باشد اما من فقط از اینکه بعد از سال‌ها خواهرم را می‌بینم خوشحالم. نگاهش مهربان می‌شود و انگشتانش روی شانه‌هایم می‌لغزد انگار می‌خواهد در آغوشم بکشد اما پشیمان می‌شود. عقب می‌کشد کنارم می‌ایستد و رو به مادرمان می‌کند: «نمی‌تونی این کار رو باهاش بکنی.»
مامان شانه‌ای بالا می‌اندازد و خطوط یونیفرم مشکی و چسبانش با این حرکت تکان می‌خورد: «کار انجام شده.»
پوزخندی می‌زنم. این هم از کورسوی امید برای تغییر حکم. البته نباید هم از زنی که به سنگدلی شهرت دارد انتظار ذره‌ای رحم داشته باشم.
میرا که از عصبانیت می‌لرزد می‌غرد: «پس حکمش رو لغو کن. اون تمام عمرش جون کنده و درس خونده تا کاتب بشه. اون برای سوارکار شدن ساخته نشده.»
مامان دستانش را روی سطح صیقلی میزش ستون می‌کند و کمی به جلو خم می‌شود. چشمانش را باریک می‌کند و با نگاهی خریدارانه که تصویر اژدهایان حک‌شده روی پایه‌های عظیم میز را منعکس می‌کند سرتاپای ما را برانداز می‌کند: «خب اون مسلماً شبیه تو نیست مگه نه ستوان سورنگیل؟»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان جناح چهارم
  • سادات.۸۲

    20

    یکی از بهترین رمان هایی که لایق محبوبیت جهانیش بود. من شخصا عاشق زیدن و وایولت هستم. بی صبرانه منتظر جلد دوم و سومشم

    ۳ ماه پیش
  • 𝓜𝓸𝓱𝓪𝓭𝓪𝓼𝓮𝓱

    1

    من به شخصه جلد ۲ رو خوندم و عالی بوده😍

    ۳ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    1

    آخ آخ جلد دو رو منم میخوام البته کتابش رو

    ۳ ماه پیش
  • 𝓜𝓸𝓱𝓪𝓭𝓪𝓼𝓮𝓱

    3

    من کتابش رو دارم این کتاب چاپ شده فقط نشر مجازی چاپ نکرده همین😅

    ۳ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    2

    اره میدونم چاپ شده، نشر خصوصیه گفتن سانسورم نداره😍 اما من پول ندارمممم الان

    ۳ ماه پیش
  • fati

    3

    اومده شعله اهنین طوفان عقیق

    ۳ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    1

    بدبختی اینه پول چاپ کتاب خودمم هست موندم کدوم و بخرم کدوم و بدم چاپ

    ۳ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    بیار کتابتو پیش خودمون چاپ کن .

    ۳ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    0

    چاپم می کنید؟ بسیار عالی چطور باهاتون ارتباط بگیرم؟ توی گروه هستید؟

    ۲ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    0

    رمان باید هیجان داشته باشه اتفاقی نیوفته که نمیری جلو بعدی بخونی

    ۳ ماه پیش
  • 𝓜𝓸𝓱𝓪𝓭𝓪𝓼𝓮𝓱

    0

    بله این درسته فقط این آن اتفاق دیگه خیلی برای من به شخصه عجیب بود همین

    ۳ ماه پیش
  • درنا

    در پارت 11

    تازه اشتراک گرفتم بخونمش، امیدوارم داستانش جذبم کنه🫣 فقط گاها توی ترجمه به فعل ها دقت نشده و توی ذوق می خوره. اما در کل عالی بود، لذت بردم💗 ممنون از گروه ترجمه ی ماهلین.

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    من جلد اول و دومش خوندم یکی از بهترین کتاب های که خوندم و به شدت پیشنهادش میکنم

    ۳ ماه پیش
  • Shiva

    1

    من چند ساله رمان خارجی میخونم یکی از قوی ترین رمانایه که تا الان خوندم

    ۳ ماه پیش
  • Sha

    0

    ترجمه شما سانسور داره؟

    ۳ ماه پیش
  • نامکشوف

    1

    ترجمه ش سانسور داره؟ و اینکه جلد های بعد رو کی ترجمه می کنید؟💕

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    یکی از بهترین رمان هاست ، همه چیزش پر مفهوم و هیجان انگیزه ، پیشنهاد میشه حتما بخونید :)

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام الان این جلد اوله ؟

    ۳ ماه پیش
  • لنا

    0

    اره جلد اوله

    ۳ ماه پیش
  • Zari

    در پارت 10

    محشره این کتاب.از میرا خیلی خوشم می اد شخصیت قوی داره و درکل خفنه

    ۳ ماه پیش
  • ‌طناز

    3

    خیلی خیلی قشنگیه حتما بخونیدش!

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    0

    دوستان مگه جلد۲ چه اتفاقی افتاده که انقدر دوستش دارین؟؟

    ۳ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    2

    نباید داستان رو لو داد، منم نخوندم هنوز ولی میگن خیلی باحال تره

    ۳ ماه پیش
  • Saniya

    3

    ویولت و زاویر عزیزم...یلحظه تبلیغ کتاب رو دیدم یادم اومد که خدایا چطور میخوام تا جلد بعدی دووم بیارم

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 34

    ظرافت وایولت منو یاد هیکاپ (اژدهاسواران) انداخت. جوری که همه مطمئنا اون نمیتونه....

    ۳ ماه پیش
  • آلیا

    در پارت 36

    ولی خواهرش میراا 🦋🦋 کلا ابسسد دخترای فوق قویم، ولی خب ویولت بعدا خودشم خفن میشه (از بعد زیدن)

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 30

    اره از میرا خوشم اومد... تو همشو خوندی؟ از کجا؟

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟