دوست داشتی؟
رمان تخیلی بد خون اثر mahdis laivgne

رمان تخیلی بد خون

  • زبان فارسی
  • 61.8K 👁
  • 80 ❤️
  • 58 💬

خلاصه رمان فانتزی تخیلی بد خون

رمان در مورد دختری به اسم نگار که با یه پسر به اسم امیر آشنا میشه؛ اما مشکل واقعی اینجاست که امیر انسان نیست! نگار زمانی متوجه میشه که توی یه دو راهی قرار می‌گیره، مرگ یا زندگی! کم کم امیر از داستان بیرون میره و افراد جدیدی جایگزین اون می‌شن. کل اتفاقات اولیه این رمان در مورد زمانیه که نگار متوجه میشه داره با خون‌آشام‌ها زندگی می‌کنه و بخش بعدی داستان جداگانه‌ است.​

قسمتی از متن رمان تخیلی بد خون

نگار شادمان شد، انگار امروز انقدرها هم بد نبود.
- قیمتش مهم نیست، ممنون میشم.
- ماشالله خوشتیپ هم هستید.
نگار از خجالت قرمز شد.
- ممنونم!
- بفرمایید این‌ هم چند نمونه‌! هر کدوم رو که خواستی بگو تا سایزت رو بیارم.
نگار با ذوق نگاهی به تاپ‌ها انداخت، همه زیبا بودند. در میان آنها تاپ سبز رنگی از همه زیباتر بود و حتما با رنگ سفید پوستش خیلی زیبا می‌شد. به تاپ سبز اشاره‌ای کرد و گفت.
- اگه میشه سایز این رو بدید.
دختر بالای چهارپایه کوچکی رفت تا دستش به قفسه‌های بالاتر برسد. تاپ را برداشت و پایین آمد. به خاطر بالا رفتن از چهارپایه مانتویش بالا رفته بود، مانتویش را پایین کشید و تاپ را به دست نگار داد.
- بفرما عزیزم، اگه کوچیک یا بزرگ بود، سایز دیگه‌ش رو دارم.
- ممنون.
نگار به اتاق پُرُو رفت، سریع مانتویش را در آورد و تاپ را پوشید، واقعاً در لباس زیبا شده بود. ناگهان صدایی در گوشش گفت:
- هیس! تو خیلی زیبایی.
به پشت برگشت، سایه‌ی کسی از زیر در نمایان بود. اگر کسی پشت در بود حتما فروشنده آن را می‌دید، احتمال داد که مشتری باشد. تاپ را سریع درآورد، مانتویش را پوشید و از اتاق پرو بیرون آمد. به جز او و فروشنده کسی در مغازه نبود و اتاق پروِ دیگری در مغازه وجود نداشت.
- خانم چی شد؟ اندازه بود؟
نگار مضطرب لبخندی زد.
- بله همین رو میخوام.
دختر فروشنده که متوجه اضطراب او شده بود خیره نگاهش می‌کرد.
- قیمتش میشه شصت و سه تومن!
نگار گنگ و گیج سری تکان داد.
- بله.
دختر فروشنده دلش به حال نگار سوخت. تاپ را در نایلون گذاشت و به دست نگار داد. نگار نایلون را گرفت و به طرف در رفت.
- خانم ببخشید!
نگار برگشت و سوالی نگاهش کرد، دختر خجالت‌زده نگاهش کرد.
- پول تاپ رو حساب نکردید.
نگار داشت از خجالت آب می‌شد، با قدم‌های بلند خود را به میز فروشنده رساند.
- بله! بله! اشتباه شد، ببخشید.
و کارت اعتباریش را به فروشنده داد. دختر در حالی که کارت را در کارت خوان می‌کشید گفت:
- شما حالتون خوبه؟
- بله خوبم.
دختر رسید و کارت را به نگار داد و نگار حتی تخفیف هم نگرفت و از مغازه بیرون رفت. نگاهی به مردم دور و برش انداخت، همه آنها تقریباً آرام بودند و انگار مصیبت سر تا پای او را گرفته بود. نزدیک تولیدی مریم شده بود که صدایی دوباره در گوشش طنین انداخت.
- خون توی رگ‌هات رو حس می‌کنم.
نگار با شنیدن این صدا آبرو را کنار گذاشت و شروع به دویدن در پیاده‌رو کرد. بگذار بگویند او دیوانه است. همه مردم با تعجب او را نگاه می‌کردند و بعضی‌ها هم چیزی به او می‌گفتند. تا تولیدی مریم فقط دوید، به در تولیدی که رسید، دستش را روی زانو‌هایش گذاشت و خم شد، نفس نفس می‌زد. دستش را روی زنگ گذاشت و شروع به فشار دادن آن کرد. صدای مریم از پشت آیفن بلند شد.
- چه خبرته؟
در با صدای تیکی باز شد. نگار سعی کرد آرامش خود را حفظ کند؛ اما به خاطر مسافتی که دویده بود، نفسش به شماره افتاده بود. از پله‌ها بالا رفت و در را باز کرد. مریم پشتش به در بود و با صدای در به سمت نگار برگشت و گفت:
ـ مگه... اِ ! نگار تویی؟ این چه طرز زنگ زدنه؟ ولی بازم خدا رو شکر که اومدی، کارت داشتم.
دست نگار را کشید و روی صندلی نشاند. مریم جلوی نگار چای و پولکی گذاشت.
- بخور چای تازه‌ دَمه، می‌خواستم یه چیزی بگم.
نگار در حالی که یک تکه از پولکی را به دهان می‌گذاشت، فقط پلک زد.
- خوبی تو؟ میگم یه خبر خوب برات دارم!
نگار به خود آمد، چه چیزی بهتر از یک خبر خوب؟
- بگو می‌شنوم.
- ببین نگار! نمی‌ذارم بری‌ها، ناهارتم گردن من.
نگار فکر کرد که مریم دوباره چه خوابی برایش دیده است.
- یا خدا! بگو ببینم چی شده؟
- ببین نگار! یه تولیدی توی مشهد به من زنگ زد و گفت که از طرح مدل مانتوها خوشش اومده، گفت که به طراحتون بگید که چیزه...
نگار لبخندی زد.
- چیه؟
- که تا آخر هفته اگه می‌تونه واسه ما چهار تا طرح یا دو تا طرح بزنه و بفرسته.
نگار عصبی به مریم نگاه کرد، مثلا یک ماه مرخصی گرفته بود. او روی کارهایش خیلی حساس بود و ساعت‌ها طول می‌کشید تا طرحی را تمام کند.
- اون وقت تو هم قبول کردی؟
مریم جلوی نگار روی دو پایش نشست و گفت:
- قربونت برم، دو تا طرحه! همین الان یه چیزی سرهم کن بکش. ببین گفته دو برابر پول میده، هفتاد تو سی من!
نگار متعجب نگاهش کرد.
- همین الان؟ نمی‌تونم!
- فداتشم الهی! می‌تونی، تو رو ارواح بابات، تو رو جون مامان جونت، تو رو جون خاله پری!
نگار خنده‌اش گرفته بود، بیچاره برای دوتا نقاشی چه‌ ها که نمی‌کرد.
- ببین می‌کشم، فقط رنگ گردن خودشون!
مریم از خوش حالی جیغی کشید.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تخیلی بد خون
  • نگار

    0

    این جلد دوم نداره؟خیلییییی رمان خوبی بود💙💙💙💙

    ۴ هفته پیش
  • غزل

    0

    سلام اگر میشه اسم فصل دومش راهم بگویید🫶🌹❤️

    ۳ ماه پیش
  • Sana

    0

    لطفا جلد دومشو بزارین

    ۴ ماه پیش
  • آساره

    0

    خیلی قشنگ بود،جلد دومش هست توی سایت؟ اسم جلد دوش چیه؟

    ۱۲ ماه پیش
  • A.Sh

    0

    یه چیزی خیلی ذهنم درگیر کرده. نگار با خون انسان وسو.سه نشد ولی با خون یک بد خون وسوسه شد... چرا؟ یعنی نگار خون بد خون ها و خون اشاما رو دوست داشته؟

    ۴ سال پیش
  • ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    1

    ؟؟؟؟؟؟؟؟

    ۳ سال پیش
  • اتی

    0

    نگاه نگار از خشم بود که خون بد خونو خورد یعنی وسوسه نشد

    ۱۲ ماه پیش
  • Atrina

    1

    نویسنده واقعا از روی داستان اصیل ها و خونخوار اسکی رفته بود فقط بخش خیلی کمی متفاوت بود که من شک دارم اونم از خود نویسنده باشه

    ۱ سال پیش
  • Negar

    0

    کسی فصل دوم رو خونده؟

    ۱ سال پیش
  • Negar

    0

    وایییییی فصل دوم رو بزاریننننننن

    ۱ سال پیش
  • Mobina

    0

    ای بابا فصل دومش رو هم بزارید دیگه تو گوگل هم که نیست ادمپ تو خماری میزارین

    ۲ سال پیش
  • Bita

    0

    لطفا فصل دومش یعنی خون و تاریکی رو هم بزارید

    ۲ سال پیش
  • زینب

    0

    تورو خدا بدون جلد دومش رو بذارید من خیلی دوسش داشتم نمیتونم تحمل کنم میخوام سریع تر بخونم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بقیش چی پس؟

    ۲ سال پیش
  • fa_al

    0

    فصل دومش(خون وتاریکی) رو کسی خونده؟ ازکجا پیداش کنم؟

    ۲ سال پیش
  • رضا

    0

    عالی فقط قصل بعد اسمش چیه

    ۳ سال پیش
  • ELNAZ

    0

    حرف نداشت😃

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!