لیست کلیه پارتهای رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 39
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 1
پیشگفتار آدنا پنج سال پیش غولپیکرترین مردی که تابهحال دیدهام درست مثل تختهسنگی که از کوه جدا شده باشد، پشت سرم میتازد. البته این احتمال هم وجود دارد که دارم پیازداغش را زیاد میکنم. یاد حرف مامان میافتم که همیشه میگفت چه نفرینی بالاتر از اینکه آدم چنین قوهی تخیل وحشی و افسارگسیختهای دا...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 2
محو تماشای موهایش هستم که ناگهان میبینم دقیقاً جلوی دماغم سبز شده است. او تکان نمیخورد و من هم ترمز بریدهام. پس بدون لحظهای تردید خودم را میکوبم به او. یا بهتر است بگویم از درونش رد میشوم. بهمحض برخورد بدنهایمان از قدرتم استفاده میکنم؛ فاز میگیرم و بدنم مثل مه رقیق میشود. هیچ ضربهای ح...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 3
«دقیقاً!» کمی مکث میکنم و ادامه میدهم: «البته، مگه اینکه جای بهتری از زاغهها داشته باشی که بری...» سریع و محکم میگوید: «دیگه نه. خب، شریکیم؟» لبخند میزنم. «شریکیم.» دوباره سرتاپایش را برانداز میکنم. «اولین مأموریتم اینه که یه لباسی تنت کنم که انقدر وحشتناک نباشه.» خندهی کوتاهی میکند و می...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 4
دارم رو برمیگردانم؛ توان دیدن رژهی مرگش را ندارم که ناگهان برقی از نقره چشمم را میگیرد. از بالای سر دهها نفر دختری را میبینم که با آن موهای خاصش بهسمت کالسکه میرود. پس این همان ناجی نقرهای معروف است. آوازهی نجات دادن شاهزاده کای، حتی به سوراخسمبههای من هم رسیده است؛ نشانهای از اینکه چ...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 5
چقدر معرکه میشود اگر از پسش بربیاید! برنده شدن در مسابقهای که قرار است قدرت نخبگان را به رخ بکشد، درحالیکه او هیچ قدرتی ندارد. اما اگر یک معمولی بتواند این کار را بکند، آن یک نفر قطعاً پِی است. او با تواناییهای بهاصطلاح روانیاش همه را گول میزند؛ چون اگر خودش حقیقت را به من نگفته بود احتمال...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 6
از میان جمعیتِ در حال رشد لایی میکشم و حس میکنم با هر قدم بلندی که برمیدارم لباسها دارند سر میخورند. چهرههای تار تماشایم میکنند و یکی از آنها نیمی از صورتش با ماسک سفید پوشیده شده است. با خودم میگویم: «عالی شد! توجه یه مأمور امپراتوری رو هم جلب کردم.» درست مثل پنج سال پیش، برای دقیقاً هم...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 7
با بیحوصلگی میپرسد: «رد شدن از دیوار مدرک کافی نبود؟» بالاخره چشمهایش را به چشمهایم میدوزد. بعید میدانم به این زودیها لبخندی از او ببینم. یا حتی یک کلمهی محبتآمیز، اما دلیل نمیشود که برای به دست آوردنش تلاش نکنم. «ببخشید، راستش تا حالا یه فِیزِر دیگه رو از نزدیک ندیده بودم.» با وجود قیا...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 8
«تو از کجا میدونی من...» حرفم قطع میشود، چون قلبم هم انگار میایستد. به او پلک میزنم. اجزای صورتش ناگهان تبدیل به چیزی غیرقابلانکار و آشنا میشود. نفسم بند میآید و باتعجب دستم را روی قلبم میگذارم. «تو! من تو رو میشناسم!» چشمهایش از من فرار میکنند؛ جوری که انگار گناهکار است. بیمقدمه میگ...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 9
دوباره سر تکان میدهد. «تا اونجایی که من میدونم، در طول آزمونها باید توی یه بخش از قلعه بمونن. هرچند، متأسفانه هیچ ایدهای ندارم کجاست.» زمزمه میکنم: «واسه همین لباس فرم امپراتوری میخوای که بتونی آزادانه توی راهروها بچرخی و دنبال اون بخش بگردی.» به نشانهی فهمیدن سر تکان میدهم. «دقیقاً.» دست...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 10
کلمه را میکشد: «خب...» و این به من فرصت میدهد تا قبل از اینکه مچم گرفته شود، دست از زل زدن بردارم. «حالا کجا داری میبری منو؟» «جایی که احتمالاً باعث میشه حسابی روم عطسه کنی.» با لحنی خشک اضافه میکنم: «واسه همین فاصلهم رو حفظ میکنم.» شانه بالا میاندازد. «تا وقتی اونقدر نزدیک باشی که تنها...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 11
بیتوجه به کنایهام میپرسد: «این اسلحهها رو به کی میفروشی؟» شانه بالا میاندازم. «هر کی اونقدر باهوش باشه که یکی بخواد.» با نگاهی پرسشگر روبرو میشوم که وادارم میکند بیشتر توضیح دهم. «همه تو زاغهها باید یه راهی واسه دفاع از خودشون داشته باشن. بقای اصلحه دیگه.» چشمهایش روی قفسههای پر از سل...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 12
اما توجهش دوباره به کاغذ مچالهی در دستش برمیگردد. «باشه، واسه محکمکاری پنج متر و نیم پارچهی سفید بگیر. تو خیلی بلندتر از مدل همیشگی منی، یعنی پِی.» کاغذ را توی مشتم فشار میدهد. «اوه! و از اون پارچههای ارزون که ریشریش میشن نگیر. باید واقعی بهنظر بیاد، پس پلیاستر بگیر.» پلک میزنم، انگار ...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 13
باغرغر اعتراف میکنم: «شاید یه کوچولو.» دستم را بلند میکند؛ گرفتنش بهطرز شوکهکنندهای ملایم است و بررسیش میکند. «آخه چطور تونستی همچین کاری بکنی؟» آه میکشم. «استعداده دیگه. تنها جسم تیزی که به خودم اعتماد دارم باهاش کار کنم سوزنه. که حتی اونم میتونه خطرناک باشه.» «خیلی خب.» دستی که پشتم می...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 14
«چون من خودم هم به سختی لایقشم.» واضح است که نمیخواهد در مورد این ابهام توضیح بیشتری بدهد. لحظهای طولانی به هم چشم میدوزیم تا اینکه شروع به گشتن در کمد میکند و رولِ بازشدهای از باند پزشکی را از اعماق آن بیرون میکشد. با دندانهایی که احتمالاً دیگر فرصت دیدنشان را نخواهم داشت پارهاش میکند ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 15
پارچهی نمدار را روی پوستم میکشم و دوده به آن میچسبد؛ هر حرکت زخمهای زیرش را آشکار میکند. همان موقع است که کوبیدن به در شروع میشود. و یا طاعون! قطع نمیشود تا وقتی که در را باز میکنم. اوست که جلویم ایستاده. هرچند شاید نسخهای که هرگز فکر نمیکردم ببینم. صورتش لکدار شده و رد اشکهایی که از ...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 16
بالای سرش میایستم و یکی از پتوهای چروکی که رویش نشسته را میکشم. نزدیک است بیفتد و به تتهپته میافتد. در پاسخ به اعتراضش پارچهی نرم را روی زمین کنار تخت پهن میکنم. «قطعاً میتونی یه دونه پتو رو فدای من کنی.» با لبخندی اجباری زیر لب میگوید: «قطعاً میتونستی ازم بخوای که بلند شم.» «قطعاً میدو...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 17
«رو چی کار میکنی؟» از روی شانهاش سرک میکشم و به تکههای فلز پخششده روی میز نگاه میکنم. یکی از آن نگاهها را نثارم میکند؛ از آنهایی که تمام احساسات خشک وجودش را در بر میگیرد. «چیزی که ربطی به کاری که تو باید انجام بدی نداره.» «ای بابا، بیخیال!» گاز دیگری از نان شیرین میزنم و دورش میچرخم...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 18
نزدیک است بخندم. در این لحظه تنها چیزی که حس میکنم، پینهی دستانش روی پهلوهایم است. انگار نسبت به همهچیز، جز لمس او بیحس شدهام. متوجه نمیشوم که دارد حرف میزند تا وقتی که یکی از دستانش روی گودی کمرم میلغزد. «... با بازوت بچرخ تا تمام وزنت بیفته پشتش. کمرت رو صاف کن و عضلات مرکزیت رو سفت کن....
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 19
فصل ۷ ماکوتو «نخند. اصلاً هم خندهدار نیست.» دوباره جوری ریز میخندد که عصبانی ماندن را سخت میکند، حتی برای من. اما وقتی نوک سوزن دوباره سر انگشتم را پیدا میکند، پارچه را با پوفی به کناری پرت میکنم. «اوه، خواهش میکنم تسلیم نشو!» نگاه ناامید روی صورتش تقریباً باعث میشود تجدید نظر کنم. «ببین چ...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان توانمند (جلد یک و نیم ناتوان) - پارت 20
ظاهراً کنایهی اضافهای را که لابهلای هجای کلماتم چپاندم حس نمیکند. «اوه، چه عالی! دوست دارم یه روز ببینمشون.» صورتش ناگهان گل میاندازد و اضافه میکند: «منظورم اینه که اگه بعد از همهی این ماجراها هنوز همدیگه رو ببینیم.» و اینجاست؛ آن تیرِ احساس گناه. گناه از فکرِ ترک کردنش، از امید دادن به او...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
- 1
- 2
