دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی ناتوان اثر لورن رابرتس به ترجمه گروه مترجمین ماهین

رمان ناتوان

  • 32.2K 👁
  • 203 ❤️
  • 55 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ناتوان

در سرزمینی به نام «ایلیا»، طاعونی مرموز همه‌چیز را تغییر داده است؛ طاعونی که به بازماندگانش قدرت‌های ماورایی بخشیده و آن‌ها را به «نابغه‌ها» تبدیل کرده است. اما در میان این انسان‌های خارق‌العاده، عده‌ای هنوز بی‌قدرت‌اند؛ انسان‌های عادی‌ای که وجودشان تهدیدی برای نظم پادشاهی به حساب می‌آید و محکوم به مرگ هستند. «پیدین» یکی از همین بی‌قدرت‌هاست. دختری زیرک و جسور که برای زنده ماندن، خود را به‌جای یک پیشگو جا زده و سال‌هاست با دزدی و فریب، از دید نخبگان پنهان مانده است. تا اینکه یک اشتباه—یا شاید یک قهرمانی ناخواسته—سرنوشتش را تغییر می‌دهد: نجات جان شاهزاده «کای». کای، وارث تاج‌وتخت ایلیا، مأمور اجرای بی‌رحمانه‌ی قوانین پادشاهی است؛ قوانینی که حکم به نابودی انسان‌های عادی می‌دهند. اما وقتی پای بازی‌های مرگبار سالانه به میان می‌آید—رقابتی خونین که فقط قدرتمندترین‌ها از آن زنده بیرون می‌آیند—همه‌چیز پیچیده‌تر می‌شود. پیدین حالا در مرکز توجه ایستاده؛ دختری که همه او را نابغه‌ای قدرتمند می‌دانند و انتظار دارند در نبردهایی مرگبار پیروز شود، در حالی که کوچک‌ترین لغزش می‌تواند راز او را فاش کند و به قیمت جانش تمام شود. در دنیایی که قدرت همه‌چیز است، پیدین باید ثابت کند برای زنده ماندن، همیشه به قدرت جادویی نیاز نیست… گاهی هوش، جسارت و اراده، مرگبارتر از هر نیروی ماورایی‌اند.

پارت اول

فصل اول
پیدین
این مایعات داغ و غلیظی که روی بازویم جاری است، خون است.
عجیب است! اصلاً یادم نمی‌آید قبل از اینکه مشتم روی صورتش بنشیند، شمشیر آن نگهبان حتی روی پوستم خراشی انداخته باشد. با اینکه او یک «بَرق‌آسا» بود، انگار نتوانست سریع‌تر از مشت دست راست من که روی فکش نشست، حرکت کند.
بوی تند دوده به بینی‌ام هجوم می‌آورد و مجبورم می‌کند دست آلوده‌ام را روی آن بفشارم تا جلوی عطسه‌ای ناخوانده را بگیرم. گیر افتادن به این شکل، واقعاً مسخره و افتضاح است.
وقتی مطمئن می‌شوم که بینی‌ام قرار نیست جایم را به «مأموران سلطنتی» که پایین‌تر کمین کرده‌اند لو بدهد، دستم را به دیوار کثیفی برمی‌گردانم که به آن تکیه داده‌ام و پاهایم را به دیوار مقابل ستون می‌کنم. بعد یک نفس عمیق می‌کشم و نزدیک است که از دوده‌ی غلیظ خفه شوم. دوباره آرام‌آرام بالا می‌خزم. با اینکه ران‌هایم تقریباً به‌اندازه‌ی بینی‌ام می‌سوزند، بدنم را وادار می‌کنم به این خزیدن ادامه دهد و همزمان عطسه‌ام را خفه می‌کنم.
بالا رفتن از یک دودکش، دقیقاً آن چیزی نیست که فکر می‌کردم غروبم را با آن بگذرانم. فضای تنگ و محدود دودکش کلافه‌ام کرده است. ترسم را قورت می‌دهم و خودم را به‌زور به بالای این راهروی خفه‌کننده می‌رسانم؛ مشتاق جایگزین کردن این دیوارهای دلمرده و کثیف با آسمان پرستاره‌ام. وقتی بالاخره سرم از لبه‌ی دودکش بیرون می‌زند، حریصانه هوای چسبناک را فرو می‌دهم و بعد خودم را بالا می‌کشم و روی لبه می‌نشینم. بلافاصله ترکیبی جدید از بوهایی به مراتب زننده‌تر از بوی دوده‌ای که به تنم، لباس‌هایم و موهایم چسبیده، به مشامم هجوم می‌آورد: بوی عرق، ماهی، ادویه‌جات و چیزی که تقریباً مطمئنم نوعی مایع بدن است، با هم آمیخته‌اند تا رایحه‌ی خاص «کوچه‌ی غنائم» را بسازند.
روی لبه‌ی دودکش تعادلم را حفظ می‌کنم و در تاریک‌روشن سقف، به بازوی چسبناک خود چشم می‌دوزم. چون سوزش همیشگی یک زخم شمشیر نبود که یادآوری‌ام کند، تقریباً فراموش کرده بودم نگاهی به آن بیندازم.
تکه‌پارچه‌ای از زیرپوش خیسِ عرقم که به تنم چسبیده را پاره می‌کنم و با آن روی زخم می‌کشم. آدنا بابت خراب کردن دوباره‌ی دوخت‌و‌دوزش، خونم را می‌ریزد.
باتعجب می‌بینم وقتی پارچه‌ی زبر را روی بازویم می‌کشم، آن سوزش آشنای همیشگی را حس نمی‌کنم و درست همان موقع است که بویش به مشامم می‌رسد: عسل. همان عسلی که از کلوچه‌های چسبناکی که در جیب‌های بی‌شمار جلیقه‌ی پاره‌ام چپانده‌ام بیرون زده و روی بازویم شره کرده بود و من آن را با خون اشتباه گرفته بودم. آهی می‌کشم و به‌خاطر حماقت خودم چشم‌غره‌ای می‌روم، بااین‌حال غافلگیری خوشایندی است. لباس آغشته به عسل خیلی بهتر از لباس خونی است.
نفس عمیقی می‌کشم و به ساختمان‌های درب‌و‌داغان نگاه می‌کنم که در سایه‌ی تیرهای چراغ‌برقی که در خیابان سوسو می‌زنند، فرورفته‌اند. اینجا در محله‌های فقیرنشین برق زیادی پیدا نمی‌شود، اما پادشاه سخاوتمندانه چند تیرچراغ‌برق هم نصیب ما کرده است. به لطف «ولت‌ها» و «اسکولارها» که از توانایی‌هایشان برای ایجاد یک شبکه‌ی برق پایدار استفاده می‌کنند، باید حسابی جان بکنم تا در سایه‌ها پنهان بمانم.
هرچه از محله‌های فقیرنشین دورتر می‌شویم، ردیف مغازه‌ها و خانه‌ها به‌تدریج بهتر و بزرگ‌تر می‌شوند. آلونک‌ها به خانه، خانه‌ها به عمارت و در نهایت به ترسناک‌ترین ساختمان شهر ختم می‌شوند. با تنگ کردن چشم‌هایم در تاریکی، به‌سختی می‌توانم برج‌های سر‌به‌فلک‌کشیده‌ی قلعه‌ی سلطنتی و گنبد شیب‌دار «ورزشگاه کاسه» را که کنارش جا خوش کرده، تشخیص دهم.
نگاهم دوباره به خیابان پهن پیش رویم برمی‌گردد و ساختمان‌های درب‌و‌داغان اطراف را از نظر می‌گذرانم. کوچه، قلب تپنده‌ی محله‌های فقیرنشین است؛ جرم و جنایت را در سراسر شهر پمپاژ می‌کند. ده‌ها کوچه و خیابان دیگر را که از آن منشعب شده‌اند دنبال می‌کنم و در این هزارتوی شهری گم می‌شوم، تا اینکه با آهی و لبخندی کوچک به خیابان آشنای زیر پایم چشم می‌دوزم.
«خانه‌ام» را می‌بینم. البته نه دقیقاً. اصولاً خانه جایی است که سقفی بالای سرت باشد، اما زل زدن به ستاره‌ها خیلی هیجان‌انگیزتر از زل زدن به سقف است. این را خوب می‌دانم، چون قبلاً سقفی داشتم که هر شب به آن خیره شوم؛ آن هم زمانی که نیازی به هم‌صحبتی با ستاره‌ها نداشتم.
نگاه خائنم به آن‌سوی شهر کشیده می‌شود؛ جایی که می‌دانم خانه‌ی سابقم بین خیابان «مرچنت» و «اِلم» قرار دارد. جایی که احتمالاً خانواده‌ای کوچک و شاد دور میز شام نشسته‌اند، می‌خندند و از روزی که گذرانده‌اند با هم حرف می‌زنند.
صدای تالاپی می‌شنوم و به‌دنبال آن، زمزمه‌ی صداهایی مرا از افکار تلخم بیرون می‌کشد. باتقلا برای شنیدن، می‌توانم صدای بم و خفه‌ی نگهبانی را تشخیص دهم که همین چند وقت پیش از دستش «خلاص» شدم.
«درست از پشت سرم پیداش شد، مثل یه موش بی‌صدا و بعد... بعد تنها چیزی که فهمیدم این بود که یکی به شونه‌م زد و مشتی حواله‌ی صورتم کرد.»
صدای زنی بسیار عصبانی و جیغ‌جیغو در دودکش می‌پیچد: «تو یه برق‌آسایی، به حق طاعون! مثلاً نباید سریع باشی؟» نفس عمیقی می‌کشد: «حداقل قبل از اینکه بذاری دوباره از من دزدی کنه، قیافه‌ش رو دیدی؟»
نگهبان زیر لب می‌گوید: «فقط چشماش رو دیدم. آبی بود؛ خیلی آبی.»
زن از شدت کلافگی پوفی می‌کند: «چقدر مفید! بذار جلوی تک‌تک آدمای توی کوچه رو بگیرم تا ببینم چشماشون با توصیف دقیق تو از "خیلی آبی" جور درمی‌آد یا نه!»
وقتی از آن طرف اتاق صدای قیژقیژی می‌آید، جلوی پوزخندم را می‌گیرم و بعد هم صدای چند قدم خفه به گوش می‌رسد. از ناله‌ی چوب‌های پوسیده که زیر چکمه‌های تازه خرد می‌شوند، فوراً می‌فهمم که سه نگهبان دیگر به گشت اضافه شده‌اند و این یعنی وقت رفتن من است.
از روی دودکش پایین می‌پرم و لبه‌ی برجسته‌ی سقف را می‌گیرم و پاهایم را از لبه آویزان می‌کنم. نفسم را بیرون می‌دهم، دستانم را رها می‌کنم و زبانم را گاز می‌گیرم تا وقتی جاذبه مرا به‌سمت زمین می‌کشد، جیغ نزنم. با صدای نرمی، ناشیانه در گاری یک تاجر که پر از یونجه است فرود می‌آیم. کاه‌های خشک مثل سوزن‌های کوسن آدنا از لباسم رد شده و در پوستم فرومی‌روند و وقتی از گاری بیرون می‌پرم، ابری از دوده و یونجه در نسیم شب بلند می‌شود.
همان‌طور که کاه‌ها را از موهای ژولیده‌ام بیرون می‌کشم، راه بازگشتم به «قلعه» را در پیش می‌گیرم. از میان گاری‌های پر از جنس تاجران که برای شب رها شده‌اند، می‌گذرم و پاهایم روی زباله‌ها و خرده‌ریزهای شکسته می‌رقصند. وقتی رد می‌شوم، «غارتگرانی» که در کوچه‌ها ولو شده یا بین ساختمان‌ها مچاله شده‌اند، با هم پچ‌پچ می‌کنند.
سنگینی خنجر پنهان در چکمه‌ام را حس می‌کنم و وقتی از کنار گروه‌هایی از بی‌خانمان‌ها که برای شب دور هم جمع شده‌اند رد می‌شوم، با لمس فولاد خنک، آرام می‌شوم. درخشش ضعیف سپرهای محافظ بنفش را می‌بینم که از عده‌ای محافظت می‌کند، درحالی‌که بقیه حتی قدرتی به‌اندازه‌ی خوابی آسوده هم ندارند و دقیقاً به همین دلیل است که محله‌های فقیرنشین را خانه‌ی خود می‌نامند.
قدم‌هایم را سریع و محکم برمی‌دارم و درحالی‌که چشم‌هایم کوچه‌ها را می‌کاوند، لحظه‌ای غافل نمی‌شوم. فقر تبعیض نمی‌شناسد. یک شیلینگ همان یک شیلینگ است و برایشان مهم نیست اگر برای به دست آوردنش به کسی که وضعش از خودشان بدتر است، حمله کنند.
چند نگهبان از مسیرم می‌گذرند و مجبورم سرعتم را کم کنم تا از آن‌ها دور بمانم. هر مغازه، گوشه و خیابان با حضور نحس مأموران قانون با یونیفرم‌های سفیدشان «متبرک» شده است. این مأموران سلطنتی بی‌رحم به دستور شخص پادشاه، به دلیل افزایش جرم و جنایت، در سراسر کوچه مستقر شده‌اند.
معلومه که پای من وسط نیست!
وارد کوچه‌ی کوچک‌تری می‌شوم و به‌سمت بن‌بست می‌روم. آنجا، در گوشه‌ای، سنگری درهم‌ریخته از گاری‌های شکسته، مقوا، ملافه‌های کهنه و خدای طاعون می‌داند که چه چیزهای دیگری روی هم تلنبار شده است. قبل از اینکه حتی نصف راه را به این توده‌ی زباله که ما «قلعه» می‌نامیمش برسم، چهره‌ای که با موهای ژولیده و فرفری تا سرشانه پوشیده شده، از بالای قلعه ظاهر می‌شود.
«گرفتیش؟»
پاهای بلندش را از جایی که نشسته باز می‌کند، بدون لحظه‌ای مکث از دیوار یک متری سنگر آشغال ما عبور می‌کند و بعد با چنان امیدی در چشمانش به‌سمتم می‌آید که انگار سقفی واقعی و یک وعده‌ی غذای گرم به او هدیه داده‌ام. گرچه هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌توانم به او بدهم، اما چیزی دارم که از نظر او خیلی بهتر است.
آهی می‌کشم: «اینکه بهم شک کردی، دلم رو شکست، آدنا. فکر می‌کردم بعد از این‌همه سال، یه کم بیشتر به توانایی‌های من ایمان داشته باشی.» کوله‌پشتی‌ام را از دوشم پایین می‌آورم و ابریشم قرمز مچاله را از داخلش بیرون می‌کشم و نمی‌توانم جلوی لبخندم را وقتی حالت حیرت روی چهره‌اش می‌نشیند، بگیرم.
حریصانه ابریشم را از دستم می‌قاپد و انگشتانش را روی تاخوردگی‌های نرم پارچه می‌کشد. از زیر چتری‌های فرفری‌اش که روی چشم‌های فندقی‌اش ریخته، طوری به من نگاه می‌کند که انگار تنهایی طاعون را ریشه‌کن کرده‌ام، نه اینکه پارچه‌ای را از زنی دزدیده‌ام که وضعش چندان بهتر از ما نبود.
انگار که من قهرمانم، نه آدم بده‌ی داستان!
لبخند آدنا می‌تواند با خورشید بر فراز صحرای «سوزان» رقابت کند: «پِی! این دست‌های تُردست تو جادو می‌کنه، خودت می‌دونی؟»
بازوهایش را دور گردنم می‌اندازد و مرا در آغوشی خردکننده فرومی‌برد که باعث می‌شود عسل بیشتری در جلیقه‌ام جاری شده و در جیب‌هایم جمع شود.
«حالا که حرف دست‌های تُردست شد...» خودم را از آغوشش بیرون می‌کشم تا جیب‌هایم را بگردم. شش کلوچه‌ی چسبناک له‌شده را بیرون می‌آورم که با یونجه‌های چسبیده بهشان کمی بدمزه به‌نظر می‌رسند.
چشم‌های آدنا با دیدن کلوچه‌ها گشاد می‌شود و بعد یکی را با همان حرصی که پارچه را قاپیده بود، از دستم می‌رباید. همان‌طور که گاز می‌زند، می‌چرخد و بدون لحظه‌ای درنگ از میان قلعه‌مان عبور می‌کند و خودش را روی قالیچه‌های بی‌رنگ و زبری که داخل سنگر پهن شده‌اند، می‌اندازد. مشتاقانه به جای خالی کنارش ضربه می‌زند و من برخلاف او ناشیانه از روی دیوار می‌پرم تا بنشینم.
آدنا بین لقمه‌هایش می‌گوید: «شرط می‌بندم ماریا از اینکه مغازه‌ش دوباره غارت شد، اصلاً خوشحال نیست. طفلکی واقعاً باید فکری به حال امنیتش بکنه!» و لبخندی کج در کنار خرده‌نان‌ها روی صورتش می‌نشیند.
با وجود اینکه در چند سال گذشته حداقل ماهی یک بار از او دزدی کرده‌ام، او هنوز فقط به این نتیجه رسیده که من یک پسرم. حداقل تلاشش را می‌کند.
شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم: «راستش، دو تا مأمور سلطنتی بیشتر از معمول جلوی مغازه‌ش کشیک می‌دادن. حتماً دیگه از این‌همه کلوچه‌دزدی خسته شده.»
آدنا با دیدن لبخندم، چشم‌های فندقی‌اش را تنگ می‌کند: «شکر طاعون که گیر نیفتادی، پی.» به‌محض اینکه این عبارت آشنا از دهانش خارج می‌شود، فک من غریزی سفت می‌شود و دهان او در حال گاز زدن باز می‌ماند. کمی خودش را جمع می‌کند، ابروهایش درهم می‌رود و گلویش را صاف می‌کند: «ببخشید. عادت کردم.»
انگشتانم به‌سمت حلقه‌ی کلفتی که در شستم دارم می‌روند و درحالی‌که لبخند بی‌جانی می‌زنم، آن را از روی عادت می‌چرخانم. ما معمولاً سعی می‌کنیم از این موضوع حرف نزنیم، هرچند تقصیر من بود که این بحث این‌قدر ناخوشایند شد.
همه‌ی این‌ها به‌خاطر یک لحظه ضعف بود که آرزو می‌کردم این‌قدر از آن آسوده‌خاطر نبودم.
«می‌دونی که کلمات اذیتم نمی‌کنن. مسئله...»
با لبخندی حرفم را قطع می‌کند: «معنای پشتشونه.» و به‌طرز شگفت‌انگیزی صدای مرا تقلید می‌کند.
نزدیک است از خنده و یک تکه خمیر شیرین خفه شوم: «داری تکیه‌کلام من رو به خودم می‌گی، اِی؟»
از کلوچه‌اش یک گاز می‌زند و با دهان پر جواب می‌دهد: «و این خود طاعون نیست که اذیتت می‌کنه، بلکه اتفاقات بعدشه.»
همان‌طور که ناخودآگاه روی نقش کهنه‌ی قالیچه دست می‌کشم، آرام سری تکان می‌دهم. این حس زیر انگشتانم آشناست. فکر تشکر از طاعونی که هزاران ایلیایی را کشت، اشتهایم را حتی برای کلوچه‌های چسبناک هم کور می‌کند. تشکر از چیزی که این‌قدر درد و مرگ و تبعیض به همراه آورد.
اما حالا تنها چیزی که برای همه مهم است، کسانی هستند که طاعون آن‌ها را نکشت. پادشاهی برای سال‌ها منزوی شد تا از سرایت بیماری به شهرهای اطراف جلوگیری کند و تنها قوی‌ترین‌ها در ایلیا از بیماری‌ای که ساختار انسان‌ها را دگرگون کرد، جان سالم به در بردند. سریع‌ها، سریع‌تر شدند؛ قوی‌ها، شکست‌ناپذیر شدند و آن‌هایی که در سایه‌ها پنهان می‌شدند، خود به سایه تبدیل شدند. ده‌ها قدرت ماوراءالطبیعه، هر یک با شِدت، هدف و نیرویی متفاوت، تنها به ایلیایی‌ها بخشیده شد. هدایایی به پاداش زنده ماندن.
آن‌ها «بَرگزیده» هستند. آن‌ها خارق‌العاده هستند. آن‌ها استثنایی هستند.
تا اینکه پادشاه «اِدریک» حکم داد که «معمولی‌ها» دیگر شایسته‌ی زندگی در پادشاهی او نیستند. بیش از سه دهه‌ی پیش بود که بیماری این سرزمین را فراگرفت. به دلیل شیوع چیزی که احتمالاً یک بیماری ساده بود، «شفادهندگان» پادشاه از فرصت استفاده کردند و ادعا کردند که معمولی‌ها حامل یک بیماری غیرقابل‌شناسایی هستند؛ می‌گفتند احتمالاً به همین دلیل است که هیچ قدرتی پیدا نکرده‌اند.
قرار گرفتن طولانی‌مدت در کنار آن‌ها هم برای برگزیده‌ها و هم برای قدرت‌هایشان زیان‌آور بود و با گذشت زمان، معمولی‌ها داشتند قدرت‌هایی را که برگزیده‌ها این‌قدر از آن-ها محافظت می‌کردند، تضعیف می‌کردند.
با فکر کردن به این موضوع، جلوی خودم را می‌گیرم که چشم‌غره نروم. پدرم معتقد بود این‌ها مزخرف است و من هم نظری غیر از این ندارم، اما حتی اگر مدرکی برای دروغ‌گویی پادشاه داشتم، کسی حرف یک دختر زاغه‌نشین را باور نمی‌کرد.
اما پادشاه نمی‌توانست اجازه دهد جامعه‌ی برگزیده‌اش توسط معمولی‌های صرف ضعیف یا بدتر شود. انقراض برای موجودات خارق‌العاده یک گزینه نبود و اینجا بود که «پاکسازی» آغاز شد.
حتی حالا، دهه‌ها بعد، داستان اجسادی که زیر آفتاب سوزان روی شن‌ها پراکنده شده بودند، در دورهمی‌های کنار آتش به‌عنوان داستان‌های ترسناک برای بچه‌ها تعریف می‌شود.
انگشت‌های چسبناکی روی انگشتانم بسته می‌شوند و عسلی که دست‌های آدنا را پوشانده به شیرینی لبخندی است که به من می‌زند. رازم در درخشش چشمان او و در وفاداری‌ای که در چهره‌اش موج می‌زند، محفوظ است. من بیشتر عمرم را با این باور گذرانده‌ام که هیچ‌چیز، هیچ‌وقت واقعی نخواهد بود. تمام دوستی‌ها دروغین و تمام محبت‌ها حساب‌شده‌اند.
«احساساتت رو پنهان کن، ترست رو پنهان کن و از همه مهم‌تر، پشت نقابت پنهان شو. هیچ‌کس نباید بدونه، پیدین. به هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز غریزه‌ت اعتماد نکن.»
صدای ملایم پدرم در سرم طنین‌انداز می‌شود و به‌طرز عجیبی به من یادآوری می‌کند که هر بخشی از زندگی‌ام باید دروغ باشد و دختری که مقابلم نشسته هم باید به‌اندازه‌ی باقی مردم این پادشاهی فریب خورده باشد.
خودخواهی فقط یک شب عقلم را ربود، اما همین کافی بود تا هر دوی ما را به خطر بیندازم.
آدنا با سرخوشی می‌گوید: «خیلی خب، دیگه حرف طاعون بسه.» و درحالی‌که کوچه را ورانداز می‌کند، اضافه می‌کند: «و... وضعیت تو.»
جلوی پوزخندم را نمی‌گیرم: «معلومه دو سال برای یاد گرفتن ظرافت کلام کافی نبوده، اِی!»
شک دارم حتی صدایم را شنیده باشد. شک دارم بتواند روی هر چیزی جز پارچه‌ای که بین انگشتانش می‌لغزد، تمرکز کند. آدنا درحالی‌که چشم‌های فندقی‌اش روی لوازم خیاطی‌اش می‌چرخد، گفت‌وگوی قبلی ما را رها می‌کند تا درباره‌ی لباس‌هایی که با این ابریشم جدید خواهد دوخت، حرف بزند. دستان گرم و قهوه‌ای‌رنگش زیر نور کم‌سوی چراغ در میان تکه‌های پارچه جست‌وجو می‌کنند و شروع به تا کردن لبه‌ها، سنجاق زدن گوشه‌ها، سوزن زدن به نوک انگشتان و نفرین کردن بی‌وقفه می‌کند.
ما غرق در گفت‌وگوی راحتی می‌شویم که تنها پس از سال‌ها زندگی مشترک در خیابان‌ها شکل می‌گیرد و باعث می‌شود بتوانم کلمات نامفهوم آدنا را که به‌خاطر سوزن‌های بین لب‌هایش است، به‌راحتی بفهمم. غلت می‌زنم و بالاخره ساکت می‌شوم، درحالی‌که حرکت یکنواخت انگشتان او و ابروهای درهم‌رفته‌اش را تماشا می‌کنم که آن‌قدر در کارش غرق شده که خواب به چشمانش نمی‌آید.
درد شدیدی در پهلویم باعث می‌شود چشم‌های خسته‌ام باز شوند و خواب‌آلودگی از سرم بپرد. سنگ ناهمواری که از کف کوچه بیرون زده، باعث می‌شود گیج‌ومنگ غرغر کنم: «حرفم رو یادت باشه! من یه روزی یه تختخواب می‌دزدم.»
آدنا برایم چشم می‌چرخاند، درست مثل هر شب که همین وعده‌ی توخالی را می‌دهم. با لحنی کشدار و آوازگونه می‌گوید: «تا وقتی نبینم، باور نمی‌کنم، پی.»
ده‌ها بار غلت می‌زنم تا اینکه یک پتوی زمخت و مچاله به سرم می‌خورد. آدنا با شیرینی‌ای به‌اندازه‌ی یک کلوچه‌ی چسبناک می‌گوید: «اگه این‌قدر وول بخوری، قسم می‌خورم به همین زمین لعنتی بدوزمت!»
«تا وقتی نبینم، باور نمی‌کنم، اِی!»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ناتوان

  • ملینا

    1

    سلام کسی دسته ی چهارم رو خونده ؟ این کتاب چند جلده؟ اگه کسی می دونه ممنون میشم راهنمایی کنید🙂

    ۵ ماه پیش
  • Setayesh

    1

    سلام من دسته چهارم روخوندم و بنظرم عالی بود و اینکه یک جلده

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    ممنون ❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    0

    یه جلد نیستش سه جلدع

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    ممنونم🫠🙃❤️

    ۵ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    خودمون میذاریمش

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    🥳🥳❤️ 🩹❤️ 🩹

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    میشه جلد های دیگشم بزارید؟🥺🫠

    ۵ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    گذاشتم هم توانمند هم بی پروا

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    سلام من جلد اول رو خوندم و میدونم که پنج جلده ولی سه جلد نوشته و منتشر شده از طرف نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    یعنی فعلا ۳ جلدش منتشر شده دو جلدش درحال تایپه؟

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    نویسنده رفته استراحت بعد از نوشتن جلد سوم کتاب ولی بله بعد از استراحت دوباره شروع می کنه به نوشتن ادامه کتاب فعلا سه جلد ازش منتشر شده که یک جلدش به صورت رسمی فعلا ترجمه و چاپ شده با دو نام از ناشر های مختلف :دسته چهارم یا جناح چهارم

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    مرسی خیلی 😁💋💛

    ۵ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    شنبه دسته چهارم

    ۵ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    ۴جلد منتشر شده

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    میشه هر چهار جلد جناح چهارم یا همون دسته چهارم رو بذارید؟🥺🥺🫠🙃

    ۵ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    ببینم استقبال از جلد اولش چطوره عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • ملینا

    0

    باشه🥺 راستی چه کتاب های دیگه ای رو ترجمه کردین ؟ مثلا خردم کن یا روزی روزگاری دلی شکسته یا پادشاه پریان یا بلادونا رو ترجمه کردین؟ یه سوال دیگه دختری درسته بعد چند سالته؟

    ۵ ماه پیش
  • ...

    0

    دسته چهارم در واقع یک مجموعه پنج جلدی هست که تا الان سه جلدش منتشر شده و به جرعت میتونم بگم از بهترین کتابایی که میتونی بخونی خودم به شخصه عاشقشم

    ۴ ماه پیش
  • حدیث

    0

    سه جاده به ترتیب دسته چهارم ،شعله های آهنین و طوفان عقیق

    ۴ ماه پیش
  • ..

    0

    سلام رمان چهار جلدی هست جلد اول ناتوان جلد دوم قدرتمند جلد سوم بی پروا جلد چهارم بی باک

    ۷ روز پیش
  • نخونده

    در پارت 30

    چرا اصلا نمیفهمم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 650

    سلام و خدا قوت بابا ترجمه این رمان

    ۳ ماه پیش
  • آنه

    4

    کاش مجموعه دربار خار و رز هم ترجمه می کردید🦋

    ۵ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    چشم رفت تو برنامه

    ۵ ماه پیش
  • Mohadeseh 🪐

    0

    میشه اسم جلد هارو به ترتیب بگید

    ۵ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    ناتوان بی پروا توانمند بی باک

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 80

    عالی بوددد

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 361

    ممنون بابت ترجمه خوبتون. خدا قوت.

    ۶ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    ممنونم از شما هر ۴جلد رو ترجمه کردیم

    ۵ ماه پیش
  • باری

    در پارت 360

    جلد پنجم؟من هروی مینویسم نمیاره چی باید سرچ کنم

    ۵ ماه پیش
  • عسل

    7

    محشرههههههههه من کاملا هر پنج جلد مجموعه ناتوان رو خوندم اگه رمان فانتزی دوست دارید بهترینه شخصیت پردازی و داستان سرایی نویسنده حرف نداره

    ۷ ماه پیش
  • ففففف

    0

    عزیزم کتابشو خریدی یا پی دی اف خوندی؟ اگه پی دی اف بود از کدوم سایت دانلود کردی

    ۷ ماه پیش
  • عسل

    0

    کتابشو خریدم من عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • پشماممم

    0

    مگه ۴ جلد نی مشتی ؟؟؟

    ۶ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    سلام دوستان هر 4جلد ترجمه شده

    ۶ ماه پیش
  • Shada

    1

    پنج جلدیه ولی خیلی جاها جلد پنجم و ندارن

    ۶ ماه پیش
  • گروه ترجمه ماهین | نویسنده رمان

    ماهم چهار جلد ترجمه کردیم

    ۵ ماه پیش
  • ♡Boshra♡

    در پارت 10

    وای من تازه کتابشو تمام کردم خیلی قشنگه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 520

    ممنون. خدا قوت بسیار زیبا

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 231

    سلام و خدا قوت. ممنون بابت داستان زیباتون. ولی عجب پادشاه دیوونه ای، چه آزمون سختی در نظر گرفته

    ۶ ماه پیش
  • آیلا

    0

    سلام وقت بخیر رمان تخفیف نداره قشنگه ولی توروخدا تخفیف بذارین تهیه کنیم

    ۶ ماه پیش
  • ...

    در پارت 221

    این پارت باید فصل بیست و دوم می بود اما فصل بیست و یکه و تکراریه🍓

    ۶ ماه پیش
  • یه بابایی

    در پارت 20

    یکم گیج کنندس ولی رمان عالیه

    ۶ ماه پیش
  • رها

    0

    عالیی هست، مرسی❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟