دوست داشتی؟
رمان میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام ) اثر محدثه فارسی

رمان میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام )

  • زبان فارسی
  • 87.7K 👁
  • 497 ❤️
  • 366 💬

خلاصه رمان ترسناک میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام )

در این قسمت از رمان ما ادامه ی زندگی میشا رو می نویسیم که اتفاقای جدیدی توزندگیش میفته … نیروهای ماورایی دیگه ای هست در این دنیا که اون با چشمش شاهد دیدن اونا میشه ! پایان خوش خلاصه کنم ... حسابی براش زحمت کشیدم !

قسمتی از متن رمان میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام )

آرمان باتعجب و حیرت گفت :
آرمان _ اســتاد
من _ مرض ... خط کشت و بیار
سرش و تکون داد و رفت سمت خط کشش ... برش داشت و اومد سمتم
ازش گرفتم و گفتم :
من _ خوب دقت کن ... قرار بود دیوار کنار ساختمون 29 سانت باشه ...( خط کش و گذاشتم روش و ادامه دادم : ) ولی الان نگاه کن 5/28 هستش نه ؟
بادهن کف کرده و چشای باباغوری مشکیش زل زد بهم ... باهمون خط کش آروم زدم روکلش و گفتم :
من _ اون جوری هم نگاه نکن ... سریع درستش کن بیار
سرش و تکون داد و رفت نشست سرجاش ... بقیه رو هم دیدم ... چندتاشون ایراد داشتن ... بعد از اینکه دیدم شروع کردم درس دادن ... صدای خنده های ریز ریز صبا دختر جلف کلاس و می شنیدم ... !
وایسادم و سریع برگشتم طرفش و ماژیک و پرت کردم طرفش که خورد توسرش ... !
من _ صدای خندت رومخمه ... بلند شو برو بیرون
هراسون گفت :
صبا _ ببخشید استاد
من _ زود ... بلند شو
نشسته بود سرجاش و باالتماس می خواست ببخشمش ... ولی شورش و درآورده بود
من _ آرمــان ؟
آرمان _ بله استاد ؟
من _ بندازش بیرون ...
سرش و تکون داد و بلند شد و گفت :
آرمان _ برو بیرون
صبا پاهاش و کوبید رو زمین و بعد از کلاس رفت بیرون ... واقعیتش دل خوشی ازش نداشتم ... یه بار که هیرا اومده بود دنبالم داشت بانگاهش هیرا
رو قورت می داد ... آخ که من چقدر حرص خوردم ... تازه بهش شماره هم داد !
آرمان سریع رفت سمت ماژیک و برش داشت و آورد داد دستم
من _ مرسی دستمال
لبخند عمیقی زد و گله مند گفت :
آرمان _ استاد ؟
اخم شیرینی کردم و گفتم :
من _ بندازمت بیرون ؟
هول گفت :
آرمان _ نه نه استاد نوکرتم هستم ...
بچه ها خندیدن و منم بعد از خندیدن اخطار دادم که سکوت کنن و به ادامه درسم پرداختم
زنگ خورد ... پریا دویید سمتم و گفت :
پریا _ استاد ... یه نیم نمره ... خواهش استاد ... دلتون میاد ؟
بالبخند گفتم :
من _ نه دلم میره ... پریا بیست هزار بار اون شکل و آوردی گفتم غلطه برو خداروشکر کن ننداختمت !
پریا _ استاد ؟
من _ کار دارم پریا
و از کلاس زدم بیرون ... آرمان همراه سهراب دویید سمتم و گفت :
آرمان _ مرسی استاد که از کلاس ننداختینم بیرون
وای که چقدر خودشیرینه این سرم و باخنده تکون دادم که آدام خوشتیپ و دیدم ... دستم و براش تکون دادم ... نگاه آرمان و سهراب چرخید سمتش ! آدام باقدمهای آهسته و دخترکش اومد سمتم
آدام _ سلام خانوم معلم
لبخند زدم و سلام گفتم بهش و بعد روکردم طرف پسرا و گفتم :
من _ خوشحال شدم بچه ها ... هفته بعد امتحانه
ولی چیزی نگفتن و آرمان بااخم از سالن خارج شد
من _ چه خبر شده ؟ سراغی از دوست قدیمیت گرفتی ؟
آدام _ بی چشم و رو ...
خندیدم و در اتاق و باز کردم و گفتم :
من _ بیا تو ...
سرش و تکون داد و وارد شد ... نشست رومبل ...
من _ آدام ؟ موضوع مهمیه ؟
آدام _ نمی خوام نگرانت کنم ... اصلا ... ولی فکر می کنم شایعست ... گروه سایرس یه گروه از گرگینه ها پیغامی به من رسوند ... ( صداش و آورد پایین و ادامه داد : ) میگن که عموی من زندست !
من _ چــــی ؟
تــــق ... صدای برخورد یه چیزی با در بود ... باسرعت نور رفتم سمت در وبازش کردم ... ولی چیزی نبود ... جز ... جز ... وای خدای من بطری آبی که روزمین ریخته بود ولی قطره هاش رو هوا معلق مونده بودن ! ســـاحره یا خوناشام ؟ دارم کلافه می شم ... آدام پشت سرم قرار گرفت و گفت :
آدام _ اوپـس ... ساحره دارید اینجا ؟
من _ بهتره حرف نزنیم ... چون هرکی اینجاست یه فضوله
وبعد نگاهی به دور وبر انداختم و در و بستم !
دست به سینه وایسادم و گفتم :
من _ دارم دیوونه میشم آدام ... گاهی حس می کنم به جز خودم اینجا یه خوناشام دیگه هم هست
ابروش و انداخت بالا و گفت :


بیشتر بخوانید
نظرات رمان میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام )
  • پریا

    0

    رمان عالی بود و من عاشقش شدم هردو قسمت و اینکه این داستان واقعی نیست که الکی ایراد میگیرین مرسی نویسنده عالی بود همینطور ادامه بده ولی اینو راست میگن گفته بود که جانی پدر رونالد گرگینه بودن ولی دوباره یه جا گفتی خوناشامه فکر کردم من غلط میخونم

    ۱۹ ساعت پیش
  • .....

    1

    قشنگ بود ولی ایراد هایی داشت که آزار دهنده بودن خیلی زن ستیزانه بود از قدیم بد میگفتن پوشش باید درست باشه و اینا رو مخ بود فصل اولش بنظرم خیلی بهتر بود و میشا خیلی بزرگ جلوه داده می شد درحالی که اینطوری نبود

    ۱ ماه پیش
  • Romy

    2

    جااااننننن مادرتتتتتت فصل سههههه روووبببزززاارررر

    ۲ ماه پیش
  • Zahra

    2

    سلام عزیزم خوبی خسته نباشی من تازه برنامه رو نصب کردم و این رمان هردو فصلشو خوندم خیلی لذت بردم از خوندنش کلی هم خندیدم یه جاهایی هم گریه کردم خواستم بگم اگه فصل دیگشو می ساختی هرچند کوتاه خیلی خوب میشد مثلا سرنوشت هرکدوم از رمان چی میشه آیندشون دوست داشتم ادامه داشته باشه

    ۲ ماه پیش
  • رزا

    1

    بهترین رمانی بود که خوندم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    1

    خیلی رمان خوبیه عاشقش شدم لطفا جلد سومشم بنویس 🥰♥️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    واقعا رمان خوبی بود من به شما پیشنهاد میکنم رمان(وانیا ملکه خواب ها)رو هم بخونید واقعا قشنگه داخل قسمت تخیلی می تونید پیداش کنید و نظر بدین ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • تیامو

    3

    من خودم اولا که خوندمش واقعا رمان قشنگی بود، ولی کلی اشکال داشت از نگارش رمان گرفته تا ساختن کارکترها، کسایی که سریال خاطرات خون آشام و اصیل هارو دیده باشن متوجه میشن من چی میگم.

    ۵ ماه پیش
  • تیامو

    3

    جنگشون با جانی خیلی زود تموم شد، یعنی این جانی که ازش می ترسیدن رو که عین آب خوردن کشتنش. میرسیم به داستان بچه اش به نظرم میتونست پایان متفاوتی باشه حداقل یکی اخر سر بمیره همه خوشبخت شدن که، و این خیلی کلیشه ای بود. اما بازهم میگم ایده قشنگی بود رمان قشنگی بود می تونست خیلی بهترم باشه.

    ۵ ماه پیش
  • $Zanab $

    0

    همینطور گورگ و میش بیشتر جزیات از روی فیلم ها برگرفته شده

    ۳ ماه پیش
  • ....

    3

    رمان خوبی بود .ولی چرا ی جا گفت که جانی رونالد رو به گرگینه تبدیل کرده و رفته و یجا گفت که رونالد خوناشامه

    ۹ ماه پیش
  • تیامو

    1

    رونالد اولش گفتن خوناشامه، در صورتی که اگه پدرش جانی باشه باید یه گرگینه باشه نمیشه از گرگینه خوناشام به دنیا بیاد که، نمیشه یه خوناشام رو به گرگینه تبدیل کرد چون گرگینه بودن از طریق ژن انتقال پیدا می کنه، پس دورگه بودن میشا خودش یه مسئله غیر منطقیه.

    ۵ ماه پیش
  • شیرین

    0

    راست میگه علان که شما گفتی من یادم اومد

    ۴ ماه پیش
  • رعنا

    1

    وای خدای من فوق العاده زیبا بود هردوجلدش واقعا عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • جیا

    3

    بنظرم چند تا نکته آزار دهنده داشت یک اینکه بیان کردن عقاید *** توی داستان و نظر دادن راجع خوب و بد بودن افراد تاریخ معاصر توهین به مخاطبیه که اینجوری فکر نمیکنه دوم شخصیت های پسر غیرتی بی نهایت آزار دهنده و زن ستیزانه عمل میکنن به هیچکس نوع پوشش یک نفر دیگه مربوط نیست نه به همسر و نه به والدین.

    ۴ ماه پیش
  • ساحل

    0

    خیلی دوسش داشتم مرسی از رمان خوبت

    ۴ ماه پیش
  • تیامو

    1

    در ادامه، همون طور که گفتم منطقی داخل رمان نبود، خوناشاما نمیتونن بچه دار بشن ولی گرگینه ها چرا میتونن، میتونن ذهن بقیه رو بخونن اما نمیتونن مثلا تهران باشه تصور کنه شمال فلانی داره چیکار میکنه. واقعا ایده عالی بود، ولی خب خیلی اشکالات داشت که نمیشه چشم پوشی کرد، و مطمئنم که نویسنده میتونه درستش کنه

    ۵ ماه پیش
  • تیامو

    2

    به نظرم ایده خوبی بود و می تونست خیلی عالی تر باشه، البته رمان هیچ منطقی داخلش نبود خصوصاً رفتار کارکترهاش. میشا بیش از حد بزرگ جلوه داده شده، داشتن قدرت تو دنیای ماورایی به سن بستگی داره نه به اینکه دورگه باشی. مثلا از این لحاظ هیرا و جانی و دار دستشون خیلی قدرتمندتر از میشا هستن. می تونست بهتر باش

    ۵ ماه پیش
  • Nazanin

    0

    خیلی دوسش دارم عالیه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!