دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و مهیج فابل اثر آدریان یانگ مترجم ساناز لرکی

رمان فابل

  • 29.7K 👁
  • 175 ❤️
  • 149 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ماجراجویی فابل

اسم من فابل است. مرا در ۱۴سالگی در جزیره‌‌ای رها کردند. مجبور شدم برای زنده ماندن تقلا کنم. برای غذایی التماس کنم که اهالی هرگز به من ندادند و برای سرپناهی که هیچ‌گاه نبود. من چند سال دوام آوردم در میان مردمی که معتقد بودند برای نفس کشیدن مدیونشان هستم. و حالا گنجی پیدا کردم که می‌تواند مرا از این جهنم برهاند. البته اگر بتوانم آن را حفظ کنم. چون من در جزیره‌ی دزدان قاتل هستم؛ در جوال

پارت اول

آن حرامزاده داشت دوباره مرا جا می‌گذاشت.
از لابه‌لای درختان، می‌توانستم کوی و دیگران را ببینم که با هل دادن قایق، شن‌ها را به اطراف می‌پراکندند. قایق کوچک به نرمی در آب سُر خورد و من سرعتم را بیشتر کردم؛ پاهای برهنه‌ام راه خود را از میان ریشه‌های در هم تنیده و سنگ‌های مدفون در مسیر پیدا می‌کردند. درست در لحظه‌ای که بادبان گشوده شد، از میان بوته‌زار بیرون آمدم و پوزخند روی لبان کوی را دیدم.
فریاد زدم: «کوی!»، اما اگر هم صدایم را از پس همهمهٔ امواج شنید، به روی خودش نیاورد.
سراسیمه از سرازیری پایین دویدم تا به کف‌های به‌جا مانده از پس‌روی موج رسیدم. یک پایم را در شن‌های خیس فرو بردم و پریدم. همان‌طور که از روی موج بلند می‌گذشتم، پاهایم در هوا لگد می‌پراندند تا به پاشنهٔ قایق برسم. با یک دست، طناب دکل را گرفتم و محکم به بدنهٔ قایق کوبیده شدم. همزمان که قایق از جا کنده شد، پاهایم در آب کشیده می‌شد. در حالی که زیر لب ناسزایی می‌گفتم، خودم را بالا کشیدم و به داخل قایق انداختم؛ هیچ‌کس برای کمک دستش را به سمتم دراز نکرد.
کوی در حالی که سکان را در دست می‌گرفت و ما را به سمت صخره‌های جنوبی هدایت می‌کرد، نگاهش را به افق دوخته بود. «پرش خوبی بود، فابل. نمی‌دونستم که میای.»
با غیظ نگاهش کردم و موهایم را با انگشتانم جمع کردم و بالای سرم گره زدم. این سومین بار در یک هفته بود که سعی داشت موقع رفتنِ غواص‌ها برای صید، مرا جا بگذارد. اگر اِسپِک نیمی از اوقات مست نبود، به جای کوی، کرایه را به او می‌دادم تا مرا به صخره‌ها برساند. اما من به قایقی نیاز داشتم که بتوانم رویش حساب کنم.
وقتی باد در بادبان پیچید، صدای شلاقی‌اش در بالای سرم طنین انداخت و قایق را به جلو پرتاب کرد. من هم جایی برای نشستن، میان دو غواصِ پوست‌چرمی پیدا کردم.
کوی دستش را به سمتم گرفت. «مس.»
از بالای سرش به جزایر حائل نگاه کردم؛ جایی که دکل‌های کشتی‌های تجاری در باد سرکش، خم و راست می‌شدند. ماریگُلد هنوز آنجا نبود، اما تا طلوع آفتاب از راه می‌رسید. سکه را از کیسه‌ام بیرون کشیدم و با دندان‌قروچه، آن را کف دست کوی انداختم. تا به امروز آنقدر از من مس گرفته بود که عملاً پول نیمی از قایقش را پرداخته بودم.
با سرعت گرفتن قایق، آب از کنارمان می‌شکافت و رنگش با دور شدن از ساحل، از فیروزه‌ای کم‌رنگ آب‌های کم‌عمق به آبی لاجوردی و عمیق تغییر می‌کرد. همین‌طور که قایق کج می‌شد، به عقب تکیه دادم تا سرانگشتانم سطح آب را لمس کند. خورشید در میانهٔ آسمان جا خوش کرده بود و چندین ساعت تا تغییر جزر و مد فرصت داشتیم. این زمان برای پر کردن کیسه‌ام از «پایِر» و معامله با تاجران، بیش از اندازه کافی بود.
کمربندم را دور کمرم محکم کردم و ابزارهایم را وارسی کردم: چکش، اسکنه، کلنگ، بیلچه و شیشه‌ی دید در آب.
بیشتر غواص‌ها ماه‌ها پیش صخره‌های شرقی را رها کرده بودند، اما غریزه‌ام می‌گفت هنوز هم «پایِر» در آن آب‌ها پنهان است؛ و حق با من بود. پس از هفته‌ها غواصیِ تک‌نفره در آن منطقه، سرانجام رگه‌ای را زیر یک صخره‌ی غارت‌شده پیدا کردم و فروش آن سنگ‌ها، کیسه‌ام را از سکه پر کردند.
وقتی ایستادم، باد به دورم پیچید و تارهای سرکش موی قهوه‌ای تیره‌ام را روی صورتم رقصاند. دکل را گرفتم و روی لبهٔ قایق خم شدم و چشمانم را به سطح آبی دوختم که از زیرمان می‌گذشت.
هنوز نه.
«کی می‌خوای بهمون بگی اون پایین چی پیدا کردی، فابِل؟»
دستان کوی روی سکان مشت شد و نگاهش را به من دوخت. چشمانش همچون شب‌های جزیره سیاه بود؛ شب‌هایی که طوفان، ماه و ستارگان را می‌بلعید.
بقیه در سکوت به من زل زدند و منتظر پاسخم ماندند. مدتی بود که در اسکله‌ها سنگینی نگاهشان را حس می‌کردم و در ساحل، پچ‌پچ‌هایشان را راجع‌به خودم می‌شنیدم. پس از هفته‌ها صید ناچیز از صخره‌ها، غواصان بی‌قرار شده بودند و این هرگز نشانهٔ خوبی نبود. اما فکرش را هم نمی‌کردم که کوی اولین کسی باشد که این‌طور مستقیم سؤالش را مطرح کند.
شانه بالا انداختم. «صدف آبالون.»
کوی خندید و سرش را تکان داد. «صدف آبالون.» او از بیشتر غواصان جزیره جوان‌تر بود؛ پوست آفتاب‌سوخته‌اش هنوز چین‌وچروک برنداشته و لکه‌های سفیدِ سال‌ها کار زیر آفتاب، رویش ننشسته بود. با این حال، آن‌قدر سکه دزدیده بود که قایق خودش را بخرد و کار حمل‌ونقل راه بیندازد.
گفتم: «دقیقاً.»
وقتی دوباره نگاهم کرد، شوخ‌طبعی از چهره‌اش رخت بربست. دندان‌هایم را به هم فشردم تا لرزش گوشهٔ لبم را پنهان کنم. چهار سال از روزی که مرا در آن ساحل داغ رها کرده بودند تا برای بقا تقلا کنم، می‌گذشت. مجبور شده بودم برای هر لقمه نان، بدنهٔ کشتی‌ها را تمیز کنم و بارها به خاطر غواصی در قلمرو دیگران، کتک خورده بودم. سهم خودم را از خشونت و درد چشیده بودم، اما تا امروز خودم را از مسیر کوی دور نگه داشته بودم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان فابل
  • پرنیا

    0

    ساناز جان بی نظیر بود ترجمه ای که داشتی ،واقعا خسته نباشی

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 480

    چرا تهش اینجوری تموم شد ؟؟؟

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 460

    چه جشن زیبایی و چه شب قشنگی برای خدمه شد💖💖

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 450

    وست و فابل کنار هم خیلی قشنگن .. و با این کار چقد خوب شد که ویلا ازونجا میره جایی که دوسش داره

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 440

    واااای من قلبم اکلیلی شد 😍🥰

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 400

    زولا دیگه چه زهر چشی گرفته که با پول ام راضی نشدن

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 390

    میترسم همون اسمی که تو جزیره بهت دادن سر اینا بیاری😅

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 380

    یعنی فقط به تو اهمیت میدم 😍

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 370

    چرا رفتارش اینجوری بود؟مگه خودش به فابل قول نداده آخه

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 350

    نه نه خوواهش میکنم براش اتفاقی نیفتاده باشه

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 340

    فقط کنار وست میتونی به گنج لارک برسی فابل

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 330

    سنت چقد سنگ دلانه با این دختر رفتار میکنه

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 310

    دختر مظلوم 🥺🥺خدا کنه فقط ردش نکنه

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 300

    اون وست رو دوست داره !! این تنه زدن اخر یعنی اتفاقی بود؟؟

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 290

    به سروس رسید ولی فکر وست رو تا همیشه کنار ذهنش داره!

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟