پارت دوم :
محو تماشای موهایش هستم که ناگهان میبینم دقیقاً جلوی دماغم سبز شده است. او تکان نمیخورد و من هم ترمز بریدهام. پس بدون لحظهای تردید خودم را میکوبم به او.
یا بهتر است بگویم از درونش رد میشوم.
بهمحض برخورد بدنهایمان از قدرتم استفاده میکنم؛ فاز میگیرم و بدنم مثل مه رقیق میشود. هیچ ضربهای حس نمیکنم و مثل یک شبح از جسمش میگذرم و آنطرف خیابان ظاهر میشوم. جرأت نمیکنم برگردم تا اینکه صدای گرومپِ سنگینی از پشت سرم میآید؛ انگار یک کیسهی سیبزمینی افتاده باشد روی سنگفرشها. فقط لحظهای صورت مأمور را میبینم که با آسفالت یکی میشود و بعد آن دخترِ مو نقرهای شروع میکند به دویدن پشت سر من.
دختر درحالیکه نمیتواند جلوی خندهاش را بگیرد داد میزند: «واینستا! بدو!»
تنها جوابی که میتوانم بدهم یک خندهی بریدهبریده است، چون تمام تمرکزم را میگذارم روی پاهای خستهام که بیشتر کش بیایند.
آنقدر میدویم تا اینکه او بازویم را میکشد و مرا پرت میکند توی یک کوچهی تنگ و تاریک. از لابهلای بیخانمانهایی که کز کردهاند جاخالی میدهیم.
همچنان که دستم را میکشد دستور میدهد: «اینوری!»
بعد از اینکه مثل گربه از چند تا کوچه پسکوچه رد میشویم، بالاخره جرأت میکنیم به یک دیوار آجری چرک و روغنی تکیه بدهیم و هوایی که پر از گردوغبار است را باولع ببلعیم.
او به من نگاه میکند و من به او.
حس عجیبی است؛ انگار یکجور درک متقابل بینمان جرقه میزند. مثل اینکه تنهاییِ من لنگهی خودش را پیدا کرده باشد.
دختر ابروهایش را رو به نان شیرینی که هنوز مثل جانم در مشت فشردهام بالا میاندازد و میپرسد: «بار اولته دزدی میکنی؟»
باخجالت لبخند کجی میزنم و میگویم: «خیلی تابلو بود، نه؟»
شانه بالا میاندازد. «آدم فکر میکنه یه فِیزِر باید توی در رفتن فرزتر از این حرفا باشه.»
آهی میکشم و میگویم: «آره دیگه. منم همین فکر رو میکردم، ولی ببین کارم به کجا کشید.»
چند لحظه سکوت بینمان برقرار میشود تا اینکه بیمقدمه میپرانم: «راستی، نفهمیدم اون پشت دقیقاً چی کار کردی، ولی دمت گرم، نجاتم دادی.»
لبخند درخشانی میزند و میگوید: «کاری نکردم که. فقط پام رو دراز کردم جلوش. تقصیر خودِ مأموره بود که کلهپا شد.»
هر دو میزنیم زیر خنده. حس خوبی دارد؛ این رفاقت یهویی و کوتاه. وقتی بعد از مدتها صدای خندهی خودم را میشنوم گرمای مطبوعی قفسهی سینهام را پر میکند. از بعد از مرگ مامان اینطوری نمیخندم.
نان لهشده را میگیرم بینمان و میگویم: «نصفش کنیم؟»
وقتی خمیر چسبناک را جلوی صورتش تکان میدهم دوباره میخندد و میگوید: «چی؟ با اونهمه عرقی که به خوردش رفته؟»
گاز بزرگی میزنم و با دهان پر میگویم: «ای بابا، اینکه چیزی نیست. باید ببینی موقع دوختن یه گِن چقدر عرق میریزم.»
با شنیدن اسم گِن قیافهاش درهم میرود؛ انگار به زبان مریخی حرف میزنم. میپرسد: «آخه چرا آدم باید گِن بپوشه؟»
باحسرت آه میکشم و میگویم: «متأسفانه من که لازم ندارم، ولی پولدارا چرا، میپوشن.»
چشمهای آبیاش برقی میزند و باکنجکاوی نگاهم میکند. «مگه لباس میفروشی؟»
نگاهم سر میخورد روی پیراهن کثیفی که روی شانهاش زار میزند و شلواری که روی چکمههایش قلمبه شده است.
میگویم: «آره و به قیافهت میخوره که شدیداً به لباس نیاز داری.» دستم را میکشم روی آستین زبر و خشن لباسش. «نه... نه. این اصلاً به درد نمیخوره. پوستت رو داغون میکنه.»
با صدای بمی غرغر میکند: «فعلاً اولویتم دزدیدن غذاست تا لباس.»
هیجان مثل حباب در گلویم میترکد و تقریباً جیغ میزنم: «تو دزدی میکنی؟ یعنی از اون دزدیهای درست و حسابی؟»
باشک و تردید تکرار میکند: «دزدی درست و حسابی؟»
«خب، هر کاری که من الان کردم، افتضاح بود.»
سریع سرش را به نشانهی تأیید تکان میدهد.
ادامه میدهم: «میگم... تو میتونی کاری که من کردم رو انجام بدی، ولی مثلاً خوبش رو؟»
با لبخند بامزهای میگوید: «هر کاری بهتر از اون گندی بود که تو زدی، ولی آره. کارم تو دزدی خوبه.»
با خوشحالی میگویم: «عالی شد!» دست آزادم را که عسلی نیست دراز میکنم سمتش. «من آدنا هستم.»
دستم را میگیرد و انگار فقط برای اینکه دلم نشکند کمی تکانش میدهد. «منم پِیدین هستم.»
نان شیرین را نصف میکنم و قسمت لهشدهتر را میگیرم سمتش. «خب پِیدین، به نظرم ما میتونیم یه تیم خفن بشیم.»
تکه خمیر را میاندازد توی دهانش. «یعنی تو خیاطی کنی و من دزدی؟ پول و غذا هم نصف-نصف؟»
لطفا صبر کنید...
