تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت چهارده :
بدون اینکه منتظر جواب بمونم، دستگیره رو چرخوندم و در رو باز کردم.
صحنهی جلوی چشمم، خون رو توی رگهام منجمد کرد.
نگین روی میز مدیریت شاهرخ نشسته بود و شاهرخ... شاهرخ اونقدر بهش نزدیک شده بود که انگار داشت یه چیزی رو با فاصله خیلی کم به گوشش میگفت.
صحنهای که به نظر میرسید خیلی صمیمی و حتی حالبهزن باشه...
به محض اینکه در باز شد، شاهرخ با دیدن من، انگار که یهو از خواØ

لطفا صبر کنید...

النا
1سلام قلمتون خوبه،ولی میگید پارت هدیه می ذارید ولی این چند پارت ما که ندیدیم و حجم هر پارت هم کمه