پارت هجده :

چند ثانیه بعد صدای قدم‌های آروم و محکمش نزدیک شد.
_ صبح بخیر.
صداش آروم بود... خیلی آروم.
ولی همون آروم بودنش، خطرناک‌ترش می‌کرد.
سر چرخوندم.
شاهرخ با کت مشکی و عینک دودی، روبه‌رومون ایستاده بود.
دستاش توی جیب شلوارش بود و فکش اون‌قدر محکم قفل شده بود که رگ کنار شقیقه‌ش زده بود بیرون.
نگاهش اول روی من نشست... بعد آروم کشیده شد سمت داراب.
و همون لحظه یه چیزی توی صو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    آی دلم خنک شد شاهرخ حرصی شد ممنون نویسنده خوش قلم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خواهش عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • رویا

    1

    قلم ورمانتون بسیار زیباست

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    نظر لطفتون ✨️

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    0

    عالی بود نویسنده عزیز کاش پارتها بیشتر بود وخوب هرکس دوست داشت می تونست با سکه پارتهای بیشتر رو بخره و زود بخونه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتید

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️