تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت نوزده :
انگار میخواست یه چیزی بگه... یه چیزی که توی گلوی مردونه و مغرورش گیر کرده بود و بیرون نمیاومد.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
اونقدر عمیق که برای اولین بار بعد این دو سال، ته اون نگاه وحشیش، یه شکست لعنتی دیدم.
و همون بیشتر داغونم کرد.
شاهرخ خیلی آروم زبونشو روی لبش کشید و خندید... اما این بار اون خنده، بوی همیشگیِ غرور نمیداد.
بوی خستگی میداد.
بوی مردی که داشت زور می
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0نمیدونم چرا این پارت برام پر از بغض بود🥲