تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت هشتم :
خون توی رگهام به جوش اومد.
تمام اون خشمِ انبار شده، تبدیل شد به یه انفجار. با صدایی که از شدتِ حرص میلرزید، رو بهشون کردم و گفتم:
—اگه میدونستم این سالنِ کوفتی مالِ توئه، قسم میخورم قلم پام رو میشکستم و نمیاومدم! فکر کردم یه تشابه ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Fatii
0خیلی خوبه که مادرش اینطوری هواشو داره، امیدوارم توی پارت های آینده انقدر قوی و موفق بشه که تقاص تموم این سختی ها رو ازون مرتیکه بگیره😎 نویسنده عزیز قلم قشنگی داری و توصیفات خوبی از احساساتشون کردی موفق باشی عزیزم❤️