تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت ششم :
چشمهام یه لحظه برق زد. انگار یه دریچهیِ نور وسط اون سیاهیِ مطلق باز شده بود.
— واقعاً؟ چه عالی! آره، حتماً! اصلاً چرا منتظریم؟ همین الان میشه بریم؟
آرام خندید و بلند شد:
— چرا که نه؟ پاشو دختر، بزن بریم! از همین الان شروع میکنیم. ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

حنا
0مادره اصرار داره گلی رو همچنان بچسبونه به پسرش