تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پانزده :
سکوت سنگینی برای یه لحظه حکمفرما شد و بعد، صدای قدمهای سنگین و عصبی شاهرخ رو شنیدم که مستقیم داشت به سمت اتاق من میاومد.
قلبم یه لحظه ریخت، اما خودم رو جمع و جور کردم. چند لحظه بعد، سایهیِ عظیم و ترسناکش جلوی شیشهی اتاقم افتاد.
شاهرخ بدون معطلی، با چنان شدتی وارد شد که انگار داشت به یه دشمن حمله میکرد. مستقیم اومد جلو و با یه خشم فروخورده، گفت:
_دلت خنک شد، نه؟! هان؟ بال
لطفا صبر کنید...
