پارت پانزده :

سکوت سنگینی برای یه لحظه حکم‌فرما شد و بعد، صدای قدم‌های سنگین و عصبی شاهرخ رو شنیدم که مستقیم داشت به سمت اتاق من می‌اومد.
قلبم یه لحظه ریخت، اما خودم رو جمع و جور کردم. چند لحظه بعد، سایه‌یِ عظیم و ترسناکش جلوی شیشه‌ی اتاقم افتاد.
شاهرخ بدون معطلی، با چنان شدتی وارد شد که انگار داشت به یه دشمن حمله می‌کرد. مستقیم اومد جلو و با یه خشم فروخورده، گفت:
_دلت خنک شد، نه؟! هان؟ بال

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!