لیست کلیه پارتهای رمان تگرگ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 52
-
رمان تگرگ - پارت 21
شاهرخ فقط نگام میکرد. اونقدر خسته که انگار یهو چند سال پیرتر شده بود. ولی من دیگه دلم برای اون خستگی نمیسوخت. خیلی دیر شده بود برای دلسوزی. اشکامو پاک کردم و آروم گفتم: _ولی الان دیگه مهم نیست. اخماش خیلی کم جمع شد. نفسمو بیرون دادم و ادامه دادم: _الان دیگه آزادی شاهرخ. میتونی بری با هر زنی که...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 22
شاهرخ خیلی آروم دستشو آورد بالا... انگار میخواست چیزی بگه که سالها توی گلوش گیر کرده. اما حرف نزد. فقط اول به نگین نگاه کرد،بعد نگاهش برگشت سمت من. عمیق وطولانی بود نگاهش طوری که انگار داشت آخرین بار صورتمو حفظ میکرد. و من لعنتی هنوز از اون نگاه میترسیدم. از حسی که هنوز توی دلم زنده میکرد. ف...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 23
چند ثانیه فقط سکوت بود... سکوتی که با صدای باد و همهمهی دورِ شهر قاطی شده بود. داراب هنوز همونطور آروم ایستاده بود و نگاه سنگینش روی صورتم بود. دیگه داشت باعث معذب شدنم میشد واقعا. برای همین سریع خودمو جمع کردم و خیلی خشک گفتم: _آقای پرتو... بهتره دیگه برگردین سرکارتون. داراب چند لحظه نگ...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 24
در ماشینو محکم بستم و همون لحظه بوی تلخ عطر شاهرخ پیچید توی نفسهام... لعنتی... همین بو یه زمانی آرامشم بود. ولی الان فقط قلبمو بههم میریخت. شاهرخ بیحرف ماشینو روشن کرد و از پارکینگ زد بیرون. سکوت سنگینی بینمون افتاده بود. فقط صدای موزیک آرومی از ضبط پخش میشد و نور چراغهای خیابون روی ص...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 25
شاهرخ اون کلمه رو جوری گفت که انگار خودش صاحبِ معنیِ حق بود. سرشو یهکم کج کرد و چشمهای سیاهش روی صورتم قفل شد. _من حقِ همهچی رو دارم گلبرگ. قلبم محکم کوبید. ماشین هنوز پشت چراغ قرمز متوقف بود و نور قرمز چراغ، افتاده بود روی صورت خشن و مردونهش. یه لحظه حس کردم همون شاهرخ قدیم برگشته. ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 26
پلکهام میلرزید.وای.... چرا نمیتونستم؟ چرا هنوز بدنم،سست میشد با تماس باهاش؟ نگاهش افتاد روی لبهام و این بار واقعاً خم شد. اونقدر که فقط یه ذره فاصله مونده بود... نفس توی سینهم حبس شد. قلبم ایستاده بود و هر لحظه منتظر طعم لباش بودم،و درست همون لحظه... یهو مکث کرد.چند ثانیه فقط خیره مو...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 27
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم. فقط دستش دور مچم آروم و بیفشار ثابت مونده بود.. انگار خودش هم خستهتر از اون بود که بخواد بجنگه. بعد خیلی آروم گفت: _شب بخیر... پلکهام لرزید. و قبل از اینکه دستمو ول کنه، خیلی پایینتر اضافه کرد: _سلام منم به خاله برسون. یه خندهی تلخ از بین اشکام دراومد....
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 28
هنوز سرم پایین بود. هنوز اسم شاهرخ مثل یه زخم تازه وسط سینهم میسوخت. مامان چند ثانیه نگام کرد. انگار داشت با خودش کلنجار میرفت چیزی بگه یا نه. بعد یه نفس بلند کشید و دستشو کشید روی پیشونیش. _ولش کن... صداش خسته شده بود. سرمو بلند کردم. مامان رفت سمت آشپزخونه و از روی اپن لیوان چای سر...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 29
کانال پارتهای تگرگ: #پارت_۷۸ سه نفرمون، درحالی که صدای آروم فوارهی حوض توی حیاط میپیچید، به سمت خونهی گرم و قدیمی زیور خانم راه افتادیم... بیخبر از اینکه چند دقیقهی دیگه، دیدن یکی از آدمهای اون خونه قراره قلب منو برای چند لحظه از تپش بندازه... همراه زیور خانم وارد خونه شدیم. فضای داخل ...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 30
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.نه دستپاچه شدم و نه هول کردم... نه حتی اجازه دادم شوکِ فهمیدن هویت واقعیش روی صورتم بشینه. فقط خیلی آروم از روی مبل بلند شدم. لبخند محترمانهای زدم و گفتم: _سلام آقای پرتو. داراب هم همونطور مؤدب سر خم کرد. _سلام خانم امید. صدای آرومش مثل همیشه متین و کنترلش...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 31
مامان بعد از چند دقیقه گپ زدن، آروم دستش رو روی زانوش گذاشت و بلند شد. _خب زیور خانم جان... ما دیگه کمکم زحمت رو کم کنیم. زیور خانم فوری اخم ساختگی کرد. _اِی بابا... تازه اومدین. مامان خندید. _نه دیگه... خیلی مزاحم شدیم. حاج یوسف هم لبخند زد. _چه مزاحمتی دخترم؟ خونه روشن شد. زیور خانم س...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 32
هنوز گوشی توی دستم بود و با دو دلی لوکیشن رو دادم به شاهرخ ولی تایپ کردم که نیاد خودم میرم و برگشتم سمت پذیرایی. مامان تا قیافهمو دید، اخم کرد. _چی شده؟ لبم رو گاز گرفتم. _مامان... باید بریم. _الان؟ _آره. زیور خانم با تعجب گفت: _چیزی شده مادر؟ نفسم رو بیرون دادم. _یه کار فوری شرکت پیش...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 33
باد بین سه نفرمون میپیچید. شاهرخ هنوز با همون نگاه سنگین به داراب خیره بود. داراب هم بدون اینکه اخماش در هم بره، سر جاش ایستاده بود. هیچکدوم عقب نمیکشیدن.شاهرخ پوزخند کوتاهی زد. _ شما همیشه اینجوری وارد بحث بقیه میشین؟ داراب خیلی آروم جواب داد: _نه. _پس امروز چرا؟ _چون بحث جلوی خونه...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 34
حرفش هنوز توی هوا بود که ماشین با سرعت از بین دو تا ماشین رد شد. نفسم بند اومده بود.دستم ناخودآگاه چسبید به دستگیرهی بالای سرم. _شاهرخ! جواب نداد.فقط فکش سفتتر شده بود. لعنتی انگار اصلاً صدای منو نمیشنید. _سرعتو کم کن! ماشین باز گاز خورد. قلبم محکم میکوبید توی سینهم.این بار واقعاً ت...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 35
بدون اینکه منتظرش بمونم، پاشنه کفشم رو چرخوندم و وارد شرکت شدم. صدای قدمهای شاهرخ پشت سرم میاومد. اما حتی برنگشتم نگاهش کنم.امروز واقعاً حوصلهش رو نداشتم. از کنار پذیرش رد شدم.چند نفر از کارمندها با دیدنم سلام کردن. _سلام خانم امید. _سلام. _خسته نباشید. _ممنون. اما از نگاههای دزدکیش...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 36
نگین برای بار سوم خودش رو توی آینه نگاه کرد. رژ لبش رو آروم ترمیم کرد و لبخند زد. از صبح تا حالا چند بار این لحظه رو توی ذهنش تصور کرده بود.شاهرخ خودش زنگ زده بود. خودش گفته بود بریم حلقه ببینیم. شاهرخ محتشم...همون مردی که برای هیچ چیز عجله نداشت.برای هیچ چیز. مخصوصا برای ازدواج. اما امروز ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 37
نگین چند ثانیه فقط بهش خیره موند. انگار باورش نمیشد اون مردی که هشت سال دنبالش دویده، حالا بدون حتی پلک زدن داره بهش میگه پیاده شو. لبخند تلخی زد… لبخندیی که بیشتر شبیه شکستن بود تا لبخند. _واقعاً؟ شاهرخ نگاهش رو از جلو برنداشت. _پیاده شو نگین اعصابم خط خطیه!. نگین سرش رو تکون داد، انگار ت...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 38
نگاه شاهرخ هنوز روی داراب قفل بود. اون خندهی کوتاه آخرش… اون جملهی انتخاب خودشونو دارن… انگار دقیقاً همون جایی رو زده بود که نباید. داراب خیلی آروم نفس کشید، انگار میخواست فضا رو کنترل کنه، نه دعوا رو. _من منظورم رو واضح گفتم…تو حق نداری ایشونو اینجوری وسط کافه با کسی که دوس داره کنارش با...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 39
در ماشین با شدت بسته شد. صدای کوبیده شدنش توی سکوت ماشین پیچید. گلبرگ دستش رو از مچش کشید و با عصبانیت خودش رو به در چسبوند. جای انگشتهای شاهرخ هنوز روی پوستش سرخ بود. چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدن. فقط صدای نفسهای سنگین شاهرخ داخل ماشین میپیچید. انگار هنوز وسط همون کافه بود. انگار هنوز...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 40
دانای_کل گوشی چند ثانیه روی داشبورد لرزید و شاهرخ فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و بعد بدون اینکه حتی اخمی بکنه، تماس رو رد کرد. گلبرگ از گوشه چشم نگاهش کرد و چیزی نگفت.اما نگاهش پر از طعنه بود.ماشین توی سکوت جلو میرفت و چراغهای خیابون یکی یکی از روی شیشه رد میشدن. چند ثانیه بعد دوباره گوشی ل...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
