تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت بیست :
داراب کنارم ایستاد.
_خانم امید، دربارهی فایل پروژه بعداً صحبت میکنیم.
خواستم جواب بدم که صدای بم شاهرخ توی اتاق پیچید:
_گلبرگ... صبر کن.
قلبم محکم کوبید تودهنم..
داراب مکث کرد.
شاهرخ بدون اینکه نگاش کنه، خیلی سرد گفت:
_تو میتونی بری پرتو.
داراب دودل بینمون نگاه کرد. انگار مطمئن نبود تنهام بذاره یا نه.
ولی آخر سر آروم گفت:
_بعداً میبینمتون.
و از اتاق

لطفا صبر کنید...

نیلین
1جای حساسی تمام شد ای کاش این بحث بینشون رو تا آخر می ذاشتین