تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت شانزده :
داراب یه نگاهی به من انداخت، بعد با همون لحن مودب و آرومی که انگار از دلش درمیاومد گفت:
_خانم امید... برسونمتون کجا؟
آروم نفسی کشیدم و نگاهم رو از شیشهی ماشین گرفتم.
دلم هنوز از اون نگاه آتیشی شاهرخ میلرزید. با خودم گفتم الان فقط باید برم خونه، فقط برم یه گوشه خودمو جمع کنم، قبل از اینکه این دل بیصاحب از استرس و حرص بترکه.
آدرس خونهی مامانم رو گفتم. داراب هم بدون هیچ سو

لطفا صبر کنید...
فاطیما
0وای چه جای حساسی تموم شد🥲من میگم نگین بخاطر پول با شاهرخ و بعدها شاهرخ مثل چی پشیمون میشه که دیگه دیر شده🥺 ممنون نویسنده جان بابت رمان زیبا و پارت هدیه🙏🌺