پارت شانزده :

داراب یه نگاهی به من انداخت، بعد با همون لحن مودب و آرومی که انگار از دلش درمی‌اومد گفت:
_خانم امید... برسونمتون کجا؟
آروم نفسی کشیدم و نگاهم رو از شیشه‌ی ماشین گرفتم.
دلم هنوز از اون نگاه آتیشی شاهرخ می‌لرزید. با خودم گفتم الان فقط باید برم خونه، فقط برم یه گوشه خودمو جمع کنم، قبل از اینکه این دل بی‌صاحب از استرس و حرص بترکه.
آدرس خونه‌ی مامانم رو گفتم. داراب هم بدون هیچ سوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    وای چه جای حساسی تموم شد🥲من میگم نگین بخاطر پول با شاهرخ و بعدها شاهرخ مثل چی پشیمون میشه که دیگه دیر شده🥺 ممنون نویسنده جان بابت رمان زیبا و پارت هدیه🙏🌺

    ۵ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️