پارت شانزده :

داراب یه نگاهی به من انداخت، بعد با همون لحن مودب و آرومی که انگار از دلش درمی‌اومد گفت:
_خانم امید... برسونمتون کجا؟
آروم نفسی کشیدم و نگاهم رو از شیشه‌ی ماشین گرفتم.
دلم هنوز از اون نگاه آتیشی شاهرخ می‌لرزید. با خودم گفتم الان فقط باید برم خونه، فقط برم یه گوشه خودمو جمع کنم، قبل از اینکه این دل بی‌صاحب از استرس و حرص بترکه.
آدرس خونه‌ی مامانم رو گفتم. داراب هم بدون هیچ سو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    وای چه جای حساسی تموم شد🥲من میگم نگین بخاطر پول با شاهرخ و بعدها شاهرخ مثل چی پشیمون میشه که دیگه دیر شده🥺 ممنون نویسنده جان بابت رمان زیبا و پارت هدیه🙏🌺

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ ماه پیش
کپی شد!