تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت سوم :
صدای قاشق و چنگال توی آشپزخانه، مثل ضربآهنگِ تیکتیکِ ساعتی بود که زمانِ از دست رفتهی عمرم رو اعلام میکرد.
مامان سعی میکرد با مهربونیِ بیحدش، فضای سنگینِ سکوتِ منو بشکنه. در حالی که بشقاب رو جلوی من میذاشت، با آهی عمیق نشست و دستش را روی دست من گذاشت.
نگاهش پر از دریایی از دلداری بود، اما کلماتی که از دهنش خارج شد، مثل نمک روی زخمِ بازِ قلبم ریخت.
— گلی جانم... میدونی بابات، خدابیامرز، همیشه چی میگفت؟
نگاهش کردم که ادامه داد:
_میگفت: قورباغه رو بشونی، سر تخت طلا باز میپره تو مرداب... تقدیر تو هم با آدم بیارزشی گره خورد. دقیقاً مثل شاهرخ!
نفسم تو سینه م حبس شد. مامان با لحنی که ترکیبی از خشم و بیتفاوتی بود، ادامه داد:
— مادر، من از همون روز اول بهت گفتم ازش طلاق بگیر، بچسب به زندگیت و خودت رو از این کثافتکاری نجات بده.
خاله ت بیچاره رو ببین... دیشب زنگ زده بود، یه عالمه گریه و زاری کرد، طوری نفرین میکرد به شاهرخ که انگار تو دخترشی و شاهرخ پسرش نیست
ولی من بهش گفتم ولش کن، سپردمش دست خدا! خدا خودش حساب آدمهای بیغیرت رو میرسه.
سرم رو پایین انداختم. نگاهم به رشتههای بخارِ غذا خیره شده بود. انگار تمام گناهِ این اتفاق، روی شونههای من سنگینی میکرد. با صدایی که از شدتِ بغض، به سختی شنیده میشد، گفتم:
— مامان... تقصیر خودم بود. من میدونستم... میدونستم قلبش با من نیست. میدونستم اون آدمِ موندنیِ زندگیِ من نیست، ولی... ولی نشستم سر سفره عقد.
خودم با چشمهای باز، خودم رو به این بازی سپردم. حالا حق دارم که اینطوری شکسته بشم... حق دارم که تکهتکه بشم.
مامان با نگرانی، صورتم رو بین دستهاش گرفت. چشماش پر از اشک شد:
— الهی قربونت برم، این حرفها چیه؟ تو هیچ گناهی نداری. اصلاً بهش فکر نکن، تموم شد و رفت. همه چیز درست میشه، قول میدم همه چیز درست میشه...
مامان داشت با محبت لبخند میزد، اما در همون لحظه، مثل یه برقِ تلخ، تصویری سیاه و سیاه توی ذهنم جرقه زد.
تصویرِ امشب اون لحظهی وحشتناک که شاهرخ اجازه نداده بود از درِ خونه بیرون برم و با اون نگاهِ سرد و بیرحمش، منو به زور و با خشونت از خودم گرفت...
اون تماسِ زوری و بیرحمانه که روحم رو توی اون لحظه کشت.
دندون هام رو چنان روی هم فشار دادم که حس میکردم ممکنه خرد بشن. تمام بدنم منقبض شد. از شدتِ انزجار و درد، کلمهای که از تهِ لایههای تاریکِ وجودم بیرون پرید، فقط یه زمزمه بود:
— لعنتی...!
لحنِ کلامم، مثل یک پتک توی فضای آروم سالن پیچید. مامان با تعجب، از جا پرید و نگاهم رو با چشمای گشاد شدهش شکار کرد:
— چی مادر؟! لعنتی یعنی چی؟
تپش قلبم توی گوشهام میکوبید. باید چیزی میگفتم، باید این حفرهی سیاه رو میپوشوندم. با دستایی که هنوز میلرزید، لبخندی مصنوعی و کمرنگی زدم؛ لبخندی که بیشتر شبیه به یه نقاب بود تا آرامش.
— هیچی... هیچی مامان... منظورم... منظورم این بود که چقدر شاهرخ آدم لعنتی بود. هیچی نیست... بهتره بیای،.. بیای شاممون رو بخوریم که سرد نشه.
دوباره سرم رو پایین انداختم، اما این بار، بوی غذای مورد علاقهم هم برام بوی خاکستر میداد.
سکوتِ بینمون سنگینتر از همیشه بود.
مامان داشت با مهربونی حرف میزد، اما من دیگه صدای مامان مینو رو نمیشنیدم.
یهو، مثل یک برقِ زهرآلود، اون لحظهی وحشتناک توی ذهنم بازسازی شد.
اون لمسِ زوری... اون بیرحمیِ بیحدش... و در میانهی اون آشوب، یک حقیقتِ مرگبار مثل خنجر توی ذهنم نشست..
شاهرخ هیچچیز از نظر ایمنی رو رعایت نکرده بود.
ناگهانی، بدنم خشک شد. انگار ستون فقراتم با یک شوک الکتریکی، مثل یک سیخِ تیز، توی جاش فرو رفت.
دلهرهای عظیم توی سینهام پیچید که حس کردم اکسیژن توی اتاق تموم شده. پاهام بیرمق بودند و دستام مثل برگ شروع به لرزیدن کردن..
با صدایی که از ترس، لرز و ناپیدا بود، پرسیدم:
— مامان... ساعت چنده؟
مامان که با تعجب به من خیره شده بود، نگاهی به ساعت دیواری انداخت:
— ساعت ۹ دخترم... چت شد؟ یهو چرا اینطوری شدی؟
نمیتونستم بگم که تموم دنیام زیر پاهام فرو ریخته. نمیتونستم بگم که از یک احتمالِ وحشتناک، میترسیدم. با عجله از روی صندلی بلند شدم، طوری که صندلی با صدای گوشخراشی روی زمین کشیده شد.
— مامان، من... من باید یه زنگ بزنم به آرام، دوستم. یهویی خیلی دلم براش تنگ شد. شما شامتون رو بخورید، من اصلاً اشتها ندارم... خیلی سیرم.
قبل از اینکه مامان بتونه اعتراض کنه یا سؤالی بپرسه، بدون اینکه به نگاهِ نگرانش جوابی بدم، از آشپزخونه فرار کردم
در اتاق رو پشت سرم بستم ..تپش قلبم وحشی شده بود.
پاهام سست بودن، اما با هر جریانی که در رگهامم بود، خودم را به سمت تخت رسوندم و گوشی رو برداشتم.
انگشتام میلرزید، اما شمارهی آرام رو گرفتم،بعد کی دو بوق برداشت:
— الو... آرام؟ سلام...
صدای پرانرژی و گرمِ آرام از پشت خط اومد:
_گلی! کجایی دختر؟ ای جان،زنگ زدی خوب شد یه خبری از خودت دادی، دلتنگت بودم!
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای لرزشِ گلوم رو نشنوه. با صدایی که سعی میکردم جدی باشه، گفتم:
— آرام... فردا باهات حرف میزنم. الان... الان فقط یه کاری برام میکنی. خیلی واجبه.
صدای آرام جدی شد:
_چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
— آرام، گوش کن... میتونی برام یه قرص بیاری؟ همین الان... خیلی فوریه! اسم قرص رو بهش گفتم و بعدمکثی کرد. شاید میخواست بپرسه چرا، اما من قبل از سوالش، ادامه دادم:
— من خونهی مامانمم.سریع برام بیار، دم در منتظرم.
بدون اینکه منتظر جواب بمونم، تماس رو قطع کردم. با نفس های کوتاه و بریدهبریده، از اتاق بیرون زدم.
مامان رو توی سالن دیدم که با نگرانی به در خیره شده بود.
— مامان، من میرم یه کم هوا بخورم، برم سمت خیاطی که یه قدمی خونهست... یه کم سرم خنک بشه.
بدون اجازه، از خونه بیرون زدم. شبِ سرد، حالا برای من مثل یک سلولِ زندان بود.
دم درِ ورودی ایستادم، به تاریکی خیره شدم و منتظر شدم. هر ثانیه مثل یک ساعت میگذشت. تا اینکه آرام از دور پیدا شد.
آرام با عجله قدم برمیداشت. وقتی به من رسید، بلافاصله به آغوشم گرفت. گرمای آغوشش، تضاد عجیبی با سرمایِ درونم داشت.
— بیمعرفت! چقدر دلتنگت شده بودم!
با چشماق خیس و لبخندی زورکی، گفتم:
— فعلاً برو... فردا میام. قول میدم فردا با هم بریم بیرون.
آرام با شیطنیت و نگاهی پرسشگر، چشمکی زد و با لحنی که انگار چیزی حدس زده باشد، زمزمه کرد:
— نکنه شاهرخ دست گل به آب داده؟
دلم هری ریخت. آرام خواست بیشتر بپرسه، اما من با عجله گفتم:
— ساکت آرام! نه... هیچی نشده. فردا حرف میزنیم. عزیزم برو....
_خیلی خب دختر عجیب و غریب شدی...
با خداحافظی ازش دوباره توی سکوتِ شب تنها موندم
آرام قرص رو به دستم داده بود. با لرزشِ تمام، وارد خونه شدم. میخواستم هر چی که هست رو از وجودم بیرون بریزم. ..
از شدتِ اضطراب، قرص را به زور پایین فرستادم
در میانهی اون آشوب، صدای شاهرخ مثل یک لعنت در گوشم پیچید:
قرص بخور واسه م دردسر نشی... حالا گمشو بیرون از خونهم!
شاهرخ فقط به فکرِ راحت بودنِ خودش بود، نه به فکر روحِ من...
یادِ اون بیرحمیش افتادم و تمومِ خشمم، تمومِ درد و تمومِ انزجارم، مثل یک موجِ عظیم به سمت بالا اومد.
دستم که داشت به سمت میز میرفت تا لیوانی رو روی سینک بزارم ، یهوی با لرزش و تندی، لیوان از دستم رها شد و پخش زمین شد
صدای برخوردِ لیوان و تکهتکه شدنش روی زمین، مثل انفجار تو سکوتِ خونه پیچید
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
در ادامه بخونیم ببینیم
۲ ماه پیشFatti
0زن بودن خیلی تلخ و دردناکه، مخصوصا اگه خام و بی تجربه باشی امیدوارم اونقدر عاقل باشه که قرص و بخوره و پای یه بی گناهو به این زندگی از هم پاشیده باز نکنه
۲ ماه پیشحنا
0حس و حال گلی و ترسش از بارداری خیلی تلخ بود. تف تو شرفت شاهرخ 😐
۲ ماه پیشSaya
0وای راست میگن از ماست که بر ماست؛ این غول بی شاخ و دم پسرخالشه اه اه 😵 💫
۲ ماه پیشنگار.م
0امیدوارم بچه ای در کار نباشه، خیلی سخته اینجوری..
۲ ماه پیشمهسا.م
0کارزار اعدام شاهرخ و امضا کنید خیلی حیاتیه واقعا🙄وای وای..باید یجوری این شاهرخ و بزنی بچسبه زمین..مرتیکه رومخ..
۲ ماه پیشرویا یزدانپور
1برام مثه روز روشنه که شاهرخ به غلط کردن میفته و اونوقته که حتی ارزش نداره گلبرگ یه نگاه به سمتش بندازه
۲ ماه پیشآیناز
0بهش *** کرد؟😐😐
۲ ماه پیشمهدیه
0فقط برام سواله چرا خود گلبرگ نرفت قرص بخره؟ ماشین که داشت چرا ارام رو کشسد و سریع بهش گفت بره؟برام منطقی نبود میتونست خودش بره قرص بخره و برگزده
۲ ماه پیشمهدیه
0هوفف عضبیمم شدیدد شاهرخ یه عوضیه به تمام معناسس هم به گلبرگ خیانت کرده هم یه کار بدون رضایت انجام داده و هیچ حریمی رو رعایت نکرده تازه خواسته قرص بخوره براش دردسزم نشه مردک عپضی پستت
۲ ماه پیشرها اصغری
0فقط همینو کم داره.. یعنی تو تمام این روابط ناپایدار و پر از مشکل، اگه بچه ای دنیا بیاد، بیشتر از همه به اون ظلم شده.
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مرسی از نظرت زیبا
۲ ماه پیشسوگند عزیزی
0ای بابا.. بیچاره گلبرگ.. کاش می توانستم یه مشت بزنم تو صورت شاهرخ حرصم بخوابه😑
۲ ماه پیشمهتاب جهانفر
0طفلک گلبرگ🥺 چه حس بدی داره
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
واقعا🥲
۲ ماه پیشسادات.۸۲
0ای بابا الان حاملست یعنی؟
۲ ماه پیشعاطفهمیرزائی
0خدا کنه اون قرص عمل کنه🥹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهشاد
1بازم می خوام شاهرخ و بکشمم چرا این آنقدر دیوانه ست؟ چه دلیلی داره برای این کارش؟