تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت سیزده :
به محض اینکه در اتاق مدیرعاملی بسته شد، قیافهی شاهرخ تغییر کرد.
اون آدم خونسرد و مقتدر، یهو غیب شد و یه هیولای عصبی جایگزینش شد.
با یه فریاد که لرزه به تنم انداخت، داد زد:
_چرا دست دادی به اون مرتیکه، هان؟! گلبرگ! جواب منو بده!
من که از صدای بلندش ترسیده بودم، اما نمیخواستم بهش تسلیم بشم، سریع دستبهسینه شدم و با یه لحن عصبی و پررو گفتم:
_به تو چه؟! مگه قرار بود از ت
لطفا صبر کنید...

Feri
0آی بدم میاد از گلبرگ چرا نکوبیدی تو دهن شاهرخ و بهش نگفتی مرتیکه تو چرا به ازدواجت پایبند نبودی و هر غلطی خواستی کردی؟