لیست کلیه پارتهای رمان تگرگ : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان تگرگ - پارت 41
چند دقیقه توی سکوت نشسته بودیم. من هنوز غرق فکرهای خودم بودم. فکر حاج یوسف... فکر امروز... فکر شاهرخ... یه خمیازه بلند کشیدم و سرم رو روی پشتی مبل تکیه دادم. مامان همون لحظه نگاهم کرد. _وای خدا... معلومه له شدی. _خیلی... دوباره خمیازه کشیدم. چند ثانیه به تلویزیون خیره موندم و بعد بیهوا...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 42
در اتاقم رو بستم و خودم رو روی تخت انداختم. بدنم خسته بود.ذهنم خستهتر. اما هرچقدر چشمهامو میبستم، خواب به سراغم نمیآمد. یک بار به پهلوی راست چرخیدم یک بار به چپ. بعد کلافه دستم رو دراز کردم و گوشی رو از روی پاتختی برداشتم. _فقط پنج دقیقه... همین را به خودم گفتم. اینستاگرام رو باز کردم...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 43
نگاهش روی من نشست. _ولی بعضی آدمها هنوز ظرفیت تشخیص آدم درست از غلط رو ندارن. داراب لبخند تلخی زد. _فکر کنم این انتخاب به خودشون مربوط باشه. شاهرخ یه قدم دیگه جلو رفت. _فکر کنم دیگه نمیخوام اینجا ببینمت. سالن کاملاً ساکت شده بود. داراب ابرو بالا انداخت. _ببخشید؟ _واضح حرف زدم. _شما حق...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 44
گلبرگ همین که صدای بسته شدن در اتاق خوابید، با حرص یه نفس بلند کشیدم. _الهی خیر نبینی شاهرخ محتشم... کیفم رو انداختم روی مبل و مانتوی خیس رو از تنم درآوردم. با دیدن لکههای بزرگ چای روی لباسم، اخمهام بیشتر رفت تو هم. _آفرین... واقعاً آفرین... از صبح هر اتفاقی بود باید سر من خراب میشد. لبا...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 45
شاهرخ چند ثانیه فقط به زمین خیره موند. فکش اونقدر محکم روی هم قفل شده بود که رگ گردنش بیرون زده بود. بعد یه خندهی کوتاه و عصبی کرد. سرش رو بالا آورد و مستقیم توی چشمهای خاله ش مینو نگاه کرد. _نه... یه مکث کرد. _غلط میکنه. مینو اخم کرد. _کی غلط میکنه؟ شاهرخ یه قدم جلو اومد. _گلبرگ،غ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 46
گلبرگ همین که از درِ شرکت بیرون اومدم، یه نفس بلند کشیدم. انگار هوای بیرون، بعد از اون همه جر و بحث و نگاههای سنگین، تنها چیزی بود که میتونست آرومم کنه. کیفم رو روی شونهم جابهجا کردم. داراب هم همقدمم اومد. _حالتون بهتره؟ لبخند خستهای زدم. _بهترم... فقط امروز زیادی خسته کننده بود. سر...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 47
کانال پارتهای تگرگ: سه روز...سه روز گذشته بود. سه روزی که برخلاف همیشه، خبری از شاهرخ نبود.نه جلوی اتاقم سبز شد... نه بهونهای برای دعوا پیدا داشت... نه حتی یه نگاه بهم مینداخت،عجیب بود. اونقدر عجیب که گاهی ناخودآگاه چشمم دنبالش میگشت. بعد هم از دست خودم حرصم میگرفت. _به تو چه اصلاً... ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 48
از وقتی شاهرخ از اتاقم رفت، انگار یه چیزی توی دلم جا مونده بود. دقیقترش این بود که یه چیزی کم شده بود. خودم از این حس حرصم میگرفت. پرونده رو باز کردم و خودکار رو برداشتم. _تمرکز کن گلبرگ... اما هر خطی که میخوندم، دو دقیقه بعد دوباره مجبور میشدم از اول بخونمش. ذهنم اصلاً همراهی نمیکرد. ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 49
بوی قهوهی تازه کل خونه رو برداشته بود. نگین با لبخند، قاشق کوچیکش رو توی فنجون چرخوند و نگاهش رو از روی صورت شاهرخ برنداشت. _بازم رفتی تو فکر... شاهرخ جوابی نداد. فقط بیحوصله به فوتبال توی تلوزیون خیره بود. انگار اصلاً صدای نگین رو نمیشنید. نگین لبش رو جمع کرد. _شاهرخ... بازم سکوت جو...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 50
دانای کل چند دقیقه گذشته بود. گرمای خونه هیچ اثری روی حال شاهرخ نداشت. همونطور روبهروی پنجره ایستاده بود. دستهاش توی جیب شلوارش مشت شده بودن و نگاهش از شیشه رد شده بود و به تاریکی خیابون دوخته شده بود. نه ماشینها رو میدید نه آدمهایی که از پیادهرو رد میشدن... انگار اصلاً اونجا نبود ن...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 51
نگین چند لحظه همونطور سرش رو روی سینهی شاهرخ نگه داشته بود صدای ضربان قلبش آروم نبود... تند بود.بیقرار بود. آروم سرش رو بالا آورد و توی چشمهای شاهرخ خیره شد. _یه چیزی بپرسم...؟ شاهرخ نگاهش کرد. _بپرس. نگین لب پایینش رو بین دندونهاش گرفت. انگار از جواب سؤالش میترسید. _راستشو بگو.....
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 52
گلبرگ درِ اتاقم نیمهباز بود. داشتم آخرین بندهای گزارش رو میخوندم که صدای تقهای آروم روی در بلند شد. سرم رو بالا آوردم. _بفرمایید. شاهرخ بود. اما اون اخم همیشگی رو نداشت صورتش سرد و بیاحساس بود و پوشهای توی دستش بود. بدون اینکه اجازهی دوبارهای بگیره، وارد شد. پوشه رو روی میزم گذا...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 53
گلبرگ چند ثانیه بعد از رفتن شاهرخ، هنوز نگاهم روی در مونده بود. یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ذهنم رو جمع کنم. _بس کن گلبرگ... زیر لب به خودم گفتم: _اون فقط اومده بود دربارهی کار حرف بزنه... همین. صدای سرفهی آرومی باعث شد از فکرم بیرون بیام. سرم رو بلند کردم و دیدم داراب هنوز جلوی در ایستا...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 54
درِ پارکینگ شرکت که پشت سر ماشین مشکی شاهرخ بسته شد، صدای لاستیکهاش روی آسفالت پیچید. پاش بیاختیار بیشتر روی پدال گاز نشست. موتور غرید و ماشین مثل تیر از محوطه زد بیرون. داخل ماشینش سکوت بود نه آهنگی پخش میشد نه هیچچیزی. فقط صدای نفسهای سنگین شاهرخ اتاقک ماشینش رو پر کرده بود نگاهش به...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 55
گلبرگ صدای زنگ در که بلند شد، قلبم بیاختیار تندتر زد. نمیدونستم چرا شاید چون میدونستم پشت اون در، یه تصمیم بزرگ منتظرمه. مامانم با لبخند گفت: _گلی جان... برو درو باز کن. چند لحظه سر جام موندم. دستم رو روی لباسم کشیدم و یه نفس عمیق گرفتم. _باشه مامان. رفتم سمت در وقتی بازش کردم اولین چی...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 56
پرده هنوز توی دستهای گلبرگ بود. چشمهاش روی ماشین مشکی رنگی که کنار خیابون ایستاده بود، ثابت مونده بود. قلبش بیدلیل محکم میزد. برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادش رفته بود. مادر داراب که متوجه سکوت ناگهانی گلبرگ شده بود، با نگرانی پرسید: _گلی جان؟ گلبرگ انگار تازه از فکر بیرون اومد. ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 57
از اینکه اسمش رو با این همه درد به زبون آورده بود، عصبیتر شد.. خودش هم نمیدونست از چی عصبانیه. از داراب؟از گلبرگ؟یا از خودش؟ سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد. چشمهاش رو برای چند ثانیه بست. اما باز هم تصویر چند ساعت قبل جلوی چشمش اومد. فکش محکم قفل شد. زیر لب گفت: _چرا؟ چند ثانیه سکوت کر...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 58
درِ اتاق که آروم پشت سرشون بسته شد، سکوتی سنگین بینشون نشست. گلبرگ کنار پنجره ایستاده بود و دستهاش رو توی هم گره کرده بود و نگاهش به حیاط خونه بود. صدای خندهی آروم بزرگترها از پذیرایی میاومد، اما داخل اتاق، انگار زمان کندتر میگذشت. داراب چند قدم اونطرفتر ایستاده بود. نه بیش از حد نز...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 59
داراب چند لحظه به قاب عکس روی دیوار خیره موند. بعد خیلی آروم گفت: _یه سؤال شخصی میتونم بپرسم؟ گلبرگ نگاهش کرد و داراب ادامه داد: _اگه دوست نداشتین جواب بدین، کاملاً حق دارین. گلبرگ بعد از چند ثانیه مکث، سرش رو تکون داد. _بپرسین. داراب نفس عمیقی کشید و انگار برای گفتن همون یک سؤال، چند با...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 60
گلبرگ بیاختیار به صورتش نگاه کرد. نمیدونست چی بگه برای اینکه مدتها بود کسی انقدر آروم، بدون توقع و بدون اینکه بخواد تصمیمی رو بهش تحمیل کنه، باهاش حرف نزده بود. لرزشی از سقف اومد. گلبرگ اخم کرد و گفت: _شنیدین؟ داراب سرش رو بالا گرفت. قبل از اینکه چیزی بگه، لوستر اتاق خیلی آروم شروع کرد ب...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
