سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت نهم :
روی دستها و زانوهایم مانده بودم، نفسنفس میزدم و طعم تلخ صفرا در دهانم بود. همهچیز میچرخید. چراغهای خیابان مثل خطوط زرد کشیده میشدند و در تاریکی محو میشدند. ساختمانها کج شده بودند و انگار هر لحظه ممکن بود روی سرم آوار شوند.
بوی تند و گَ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

ترنم
0ای بابا چرا اینجوری شد خیلی حرص دراره که 😑