سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهارم :
دیگر فکر نکردم. هیچچیز در سرم نبود. نه مهسا، نه تصادف، نه کلمهی لعنتیِ "مرد مسئول". فقط آن بدنِ آرام روی ریل و آن نور کورکنندهای که با سرعتی هیولاوار فضا را میبلعید. "آهاااای!" فریاد زدم. صدایم در غرش قطار و شلاق باران گم شد، انگار اصلاً دهانم را ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

نسیم
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ای ننه جان خیر از جوونیت ببینی حمیدم😂😂 کل رمان که عالیه که درش شکی نیست ولی فقط اونجاش که گفته بودین یه ریشه درخت مثل یه دست استخونی از گل بیرون زده بود خیلی دارک و خفن بود یاد انیمیشن عروس مرده افتادم👌🏼منو بردین به نوستالژی مرسی