سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجم :
سکوت برگشت.
نه. سکوت نبود. فقط صدای باران بود که دوباره روی گِل و سنگریزههای خیس میکوبید. و صدای نفسنفسهای خفهی خودم که در سینهام میسوخت و بوی گِل میداد.
چشمهایم را باز کردم. من زنده بودم.
در گِل سرد میلرزیدم. لرزشی عمیق و ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

باران
0کجارفت بمون میخام ببینم دردت چیه