پارت پنجم :

سکوت برگشت.

نه. سکوت نبود. فقط صدای باران بود که دوباره روی گِل و سنگریزه‌های خیس می‌کوبید. و صدای نفس‌نفس‌های خفه‌ی خودم که در سینه‌ام می‌سوخت و بوی گِل می‌داد.

چشم‌هایم را باز کردم. من زنده بودم.

در گِل سرد می‌لرزیدم. لرزشی عمیق و ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!