پارت سیزده :

همین‌طور که چشم‌هایم بسته بود و پیشانی‌ام به فلز سرد میز چسبیده بود، تاریکی پشت پلک‌هایم شروع به شکل گرفتن کرد. وزوز لامپ محو شد و جای خود را به صدای غژغژ آشنای کمک‌فنرهای یک ماشین کهنه داد.
ناگهان، دیگر در آن اتاق نبودم.
جوان‌تر بودم. خیلی جوان‌تر. در یک کت و شلوار دامادی که کمی برایم بزرگ بود و از خشک‌شویی گرفته بودمش، پشت فرمان نشسته بودم. همان پیکان قراضه‌ی کرم‌رنگی که تم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!