سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سیزده :
همینطور که چشمهایم بسته بود و پیشانیام به فلز سرد میز چسبیده بود، تاریکی پشت پلکهایم شروع به شکل گرفتن کرد. وزوز لامپ محو شد و جای خود را به صدای غژغژ آشنای کمکفنرهای یک ماشین کهنه داد.
ناگهان، دیگر در آن اتاق نبودم.
جوانتر بودم. خیلی جوانتر. در یک کت و شلوار دامادی که کمی برایم بزرگ بود و از خشکشویی گرفته بودمش، پشت فرمان نشسته بودم. همان پیکان قراضهی کرمرنگی که تم
لطفا صبر کنید...
