سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهارده :
– عروس خانوم رفته گل بچینه!
مهمانها خندیدند. من هم لبخند زدم. نگاهم به نیمرخ مهسا بود. او نخندید. دیدم که چطور نفسش را حبس کرده. دیدم که چطور لبهی ترمهی سفره را در مشتش میفشرد. دانههای ریز عرق، بالای لبش، زیر آن آرایش ملایم، میدرخشید. این دیگر استرس معمولی نبود. این وحشت بود.
عاقد، صبور، دوباره پرسید:
– برای بار دوم عرض میکنم... سرکار خانم مهسا رادمنش... آیا وکیلم؟
لطفا صبر کنید...
