پارت یک :

فصل اول
حمید
هوای زیادی تاریک بود. خفگی محض بود. شهر نفس نمی‌کشید؛ انگار خرخر می‌کرد و سینه‌اش سنگین بود. بوی بنزین سوخته و دودی که نمی‌دانستی از اگزوز هزاران ماشین‌ خسته است یا از ته‌سیگارهای لهیده‌ی کنج پیاده‌رو، با بوی تند و ماندگار فلافل سوخته قاطی شده بود. همان بوی همیشگی که انگار به آسفالت خیابان چسبیده و هیچ بارانی هم پاکش نمی‌کرد. بویی که در ریه‌هایم ته‌نشین شده بود.
نمی‌خواستم به خانه بروم.
حوصله‌ی جنگ اعصاب نداشتم. حوصله‌ی سکوتی که از هزارتا فریاد بدتر بود. سکوتی که مثل اسید، همه‌چیز را در خودش حل می‌کرد. اما ماندن در این قوطی حلبی که اسمش تاکسی بود هم عذاب بدتری بود. من بین دو زندان گیر کرده بودم.
ایستگاه همیشگی. زیر تابلوی کج‌وکوله‌ی «تاکسی تلفنی» که به یک بند پاره آویزان بود. با هر وزش باد، تابلو تاب می‌خورد و فلز زنگ‌زده‌اش به دیوار ساییده می‌شد. صدای قژقژ و زنگ‌زده‌اش مثل یک ضربه‌ی آهنی مداوم، روی اعصابم خط می‌انداخت.
پشت فرمان مچاله شده بودم. دست‌هایم روی فرمان قفل بود، اما نه از آمادگی برای حرکت؛ از بلاتکلیفی محض. منتظر بودم. اما نه منتظر مسافر. مسافری در این ساعت، در این شبِ مرده پیدا نمی‌شد. انگار منتظر بودم اتفاقی بیفتد که این سکوت چرب و سنگین را بشکند. یک چیزی که مرا از این برزخ خلاص کند.
رادیوی زهوار در رفته را با بی‌حوصلگی روشن کردم. پیچ تنظیم موج را چرخاندم. خش‌خش موج‌ها در هم می‌پیچید. صدای گوینده‌ی اخبار، سرد، بی‌روح و ماشینی، از میان پارازیت‌ها بیرون زد:
«...و اما در ادامه‌ی خبرهای حوادث، پلیس همچنان در جستجوی مظنون اصلی پرونده‌ای‌ست که حالا در محافل خبری به "نوازنده‌ی خاموش" شهرت یافته. جزئیات جدیدی از شیوه‌ی...»
نوازنده‌ی خاموش.
پوزخندی زدم. اسم مسخره‌ای بود برای یک قاتل. از این اسم، از این شهر، از این زندگی، از بوی فلافل سوخته، حالت تهوع می‌گرفتم. همه چیز مریض بود.
خواستم فرکانس را عوض کنم. انگشتم هنوز به دکمه‌ی پلاستیکی و چسبناکِ تنظیم موج نرسیده بود که صدای خشک و فلزی باز شدن قفل در عقب، مثل شکستن یک استخوان، در سکوت ماشین پیچید.
بلافاصله، در با چنان ضربه‌ای به چارچوب برخورد کرد که فکر کردم لولاها از جا درآمدند. یک انفجار صوتی کوتاه در فضای خفه‌ی ماشین بود. لرزش ضربه را از کف صندلی حس کردم.
از جا پریدم. این بار نه از بی‌حوصلگی، از شوک محض.
قبل از اینکه بتوانم برگردم تا ببینم کدام احمقی این‌طور سوار می‌شود، هیکل سنگینی خودش را روی صندلی عقب انداخت.
اول بوی او آمد.
بوی تند چرم نو و عطری تلخ و گران‌قیمت. بویی آنقدر قوی که در یک لحظه، بوی فلافل سوخته و بنزین را بلعید. هوا ناگهان سنگین‌تر شد. سنگین و تمیز. یک تمیزیِ آزاردهنده.
در آینه‌ی جلو نگاهش کردم. کاپشن چرمی تیره‌ای پوشیده بود. صورتش در تاریکی صندلی عقب گم بود، اما برق ته‌ریشی که انگار با وسواس عجیبی، خط‌کشی‌شده و دقیق، اصلاح شده بود، زیر نور چراغ خیابان لحظه‌ای درخشید.
و بعد، در را دوباره کوبید.
این یکی، مثل ضربه‌ی اول نبود.
این یک کوبیدن محکم و قطعی بود. صدایش مثل صدای بسته شدن در یک گاوصندوق بود. آنقدر محکم که شیشه‌ها لرزیدند و تابلوی آویز آینه‌ی جلو تاب خورد.
اما این کوبیدن از روی بی‌ملاحظگی نبود. تصادفی نبود.
عمدی بود.
انگار می‌خواست مطمئن شود راه فراری نیست. انگار داشت در را مهر و موم می‌کرد.
خون در رگ‌هایم یخ بست.
آن خشم همیشگی‌ام از مسافرهای بی‌ملاحظه پرید. جایش را ترسی سرد و گزنده گرفت. خواستم چیزی بگویم. اعتراض کنم. "آقا چه خبرته؟"
اما کلمات در دهانم یخ زدند. دهانم خشک شده بود.
سکوت کش آمد.
حالا دیگر صدای قژقژ آن تابلوی لعنتی بیرون، دور و بی‌اهمیت بود. تمام دنیای من، این اتاقک خفه و بوی چرم تلخ شده بود. فقط صدای تپش قلب خودم را می‌شنیدم که محکم در گوشم می‌کوبید.
بالاخره، صدایی از صندلی عقب آمد.
آرام، سرد، عمیق. مثل کسی که از ته چاه حرف می‌زند. صدایی که هیچ عجله‌ای در آن نبود:
«بریم راه آهن.»
صدای آرام و عمیقش مثل یک تکه یخ در فضای خفه‌ی ماشین افتاد، همزمان که اولین قطره‌های سنگین باران با ضربه‌های گنگ به سقف و شیشه خوردند. مغزم فرمان را گرفت، اما دیرتر از دست‌هایم. انگار دست‌هایم، که سال‌ها به اطاعت از دستور عادت کرده بودند، خودشان می‌دانستند باید چه کنند. دنده را با خشمی خفه جا زدم و پا را روی گاز فشار دادم. ماشین با ناله‌ای از جا کنده شد و آب کثیف کف خیابان را به اطراف پاشید.
برای یک لحظه به پیام رادیو فکر کردم به آن هشدار یک قاتل سریالی احمقانه بود اما احساس بدی می‌کردم پایم را روی پدال گاز فشار دادم و به این فکر نکردم که این وقت شب چرا باید بروم راه آهن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Biti

    0

    باید بگم که از الان شیفته ی اون آقای خطرناکه شدمممممممم

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    0

    قلم خیلی خوبی دارین عالی نوشتین

    ۲ ماه پیش
  • علیرضا لرکی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم ازتون

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    0

    خیلی خیلی قشنگه. دست مریزاد

    ۲ ماه پیش
  • علیرضا لرکی | نویسنده رمان

    مرسی

    ۲ ماه پیش
  • ندا

    0

    خیلی عالیه

    ۲ ماه پیش
  • علیرضا لرکی | نویسنده رمان

    ممنونم واقعا

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!