پارت دوم :

قژقژ تابلوی تاکسی تلفنی پشت سرمان در هیاهوی موتور و شرشر مداوم باران گم شد، اما صدای دیگری بلافاصله در سرم پیچید. صدایی به مراتب گوش‌خراش‌تر.
صدای او.
«کاش با یه مرد مسئول‌تر ازدواج می‌کردم.»
حالم هیچ خوش نبود این کلمات همسرم مثل یک پتک توی سرم کوبیده می‌شد چه کار دیگری باید برایش می‌کردم که نکرده بودم رویاهایم را کنار گذاشته بودم به خاطر او و حالا ظاهرا برایش کافی نبودم با حرص فرمان را جابجا کردم و نفس سردم را بیرون دادم
سردتر از شیشه‌ای که حالا باران بی‌وقفه رویش شلاق می‌زد. سردتر از مسافری که حالا پشت سرم نشسته بود.
«کاش با یه مرد مسئول‌تر ازدواج می‌کردم.»
این از ذهنم پاک نمی‌شد اصلاً پاک نمی‌شه
با صدای مرد به خودم آمدم اصلاً نفهمیدم چقدر از مسیر طی شده بود اون جلوتر پیاده میشم محوطه تاریکی را می‌گفت که کنار یک پل آهنی بود ه به آهن از زیرش رد می‌شد تنها سری به نشانه تایید تکان دادم اصلاً برایم مهم نبود که آنجا متروکه است و ممکن است اتفاق بدی بیفتد بدترین لحظه عمرم را گذرانده بودم و
حالا در این قوطی حلبی بودم، که باران بی‌رحمانه رویش می‌کوبید، با مردی که بوی چرم و عطر تلخ می‌داد و می‌خواست به راه آهن برود. راه آهن. آخر خط. پایان همه‌چیز. چه تشبیه مسخره و لعنتی‌ای.
برف‌پاک‌کن‌ها با ریتمی عصبی و جیغ‌مانند، پرده‌ی آب را از روی شیشه کنار می‌زدند. از آینه نگاهی به صندلی عقب انداختم. مرد در تاریکی فرو رفته بود. کاملاً بی‌حرکت. فقط وقتی نور یک ماشین از کنارمان رد می‌شد، نیم‌رخ تیز از استخوان فک و همان ته‌ریش مرتب، برای یک لحظه در آینه برق می‌زد و دوباره در سایه محو می‌شد. انگار نه انگار که در این دنیا وجود دارد. انگار یک مجسمه‌ی سنگی بود که بوی عطر می‌داد.
این آرامش او، این سکونش، در تضاد با جهنم خیسی که بیرون شیشه بود و جهنمی که در سر من بود، بیشتر از هر فریادی مرا عصبی می‌کرد.
دستم را روی فرمان مشت کردم. ناخن‌هایم در کف دستم فرو رفت.
"مرد مسئول".
با حرصی که ز این واژه توی سرم می‌چرخید پایم رو روی پدال ترمز فشار دادن و در تاریک‌ترین بخشی که می‌توانستم ایستادم
ماشین با جیغ خفه‌ای از لاستیک‌ها ایستاد. ضربه‌ی ناگهانی ترمز، بدن مرا به کمربند کوبید و دوباره برگرداند. سکوت کرد.
صدای موتور که حالا درجا کار می‌کرد، و ضربه‌های بی‌وقفه‌ی باران روی سقف فلزی، تنها صداهای باقی‌مانده بودند. در تاریک‌ترین نقطه‌ی کنار پل آهنی ایستاده بودم. هیچ نوری جز بازتاب ضعیف چراغ‌های خود ماشین روی آسفالت خیس نبود.
نفسم را که از حرص در سینه حبس کرده بودم، بیرون دادم. بخار نفسم به شیشه‌ی جلو خورد. در آینه زل زدم. منتظر بودم.
"خب؟ پیاده شو دیگه. اعتراض کن. یه چیزی بگو. مگه آخر خط رو نمی‌خواستی؟ اینم آخر خط."
مرد در تاریکی صندلی عقب تکان نخورد. آرامشی که در سکون او بود، از صدتا فریاد ترسناک‌تر بود. خشم داغی که از یادآوری حرف‌های مهسا در رگ‌هایم می‌جوشید، ذره‌ذره جای خود را به یک سرمای گزنده داد.
"چرا هیچی نمی‌گه؟"
همان‌طور که نگاهم در آینه به تاریکی پشت سر قفل شده بود، سایه‌ای از آن تاریکی جدا شد. هیکلش به جلو خم شد. بوی تند چرم و آن عطر تلخ، ناگهان کابین ماشین را پر کرد. دستم بی‌اختیار به سمت دنده رفت. آماده‌ی فرار بودم.
اما او کاری نکرد.
دستی آرام به جلو آمد، از کنار شانه‌ی من رد شد. یک دست رنگ‌پریده و تمیز.
یک دسته اسکناس مچاله شده، با صدایی گنگ و خفه، روی داشبورد، کنار فرمان افتاد.
و بعد، همان‌طور آرام، عقب کشید و دوباره در تاریکی صندلی عقب فرو رفت.
سکوت کش آمد.
نه حرفی. نه تهدیدی. نه حتی یک نفس صدادار.
انگار این ترمز ناگهانی من، این نمایش خشم، اصلاً اتفاق نیفتاده بود. انگار من یک راننده‌ی عصبی نبودم، فقط یک راننده‌ی تاکسی بودم که به مقصد رسیده بود.
این بی‌تفاوتی‌اش، وحشتناک‌ترین بخش ماجرا بود.
تمام خون از صورتم دوید. نفهمیدم کی، اما نفسم را در سینه حبس کرده بودم. هوا برای نفس کشیدن نبود. این اتاقک خفه، دیگر ماشین من نبود. قفس او بود.
صدای خشک باز شدن قفل در عقب آمد.
بلافاصله، در باز شد و سیلابی از هوای سرد و بوی تند باران و آهن زنگ‌زده‌ی پل، به داخل هجوم آورد. چراغ سقف برای یک لحظه روشن شد و چشمم را زد.
هیکلش را دیدم که آرام و بدون عجله پیاده شد.
در را بست.
نه آنطور که سوار شد. نه با آن صدای انفجاری.
یک صدای سنگین، دقیق و قطعی. مثل بسته شدن در یک سردخانه.
چراغ سقف خاموش شد و من دوباره در تاریکی فرو رفتم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    0

    عالی بود👌👌👌

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    0

    خیلی خوشم اومد تا همین پارت ۲ یه دارکی خاصی داره 👌🏼👍🏼 اخ اخ اخ من چقدر از این مرد کت چرمی عطر تلخه خوشم اومده فقط امیدوارم قاتل سریالیه نباشه😐😐

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!