پارت شانزده :

خودش را در آغوشم انداخت و صورت خیسش را به سینه‌ام فشرد.
«دیوونه... دیوونه... منو ترسوندی... فکر کردم می‌خوای ولم کنی...»
اما من او را در آغوش نگرفتم. دست‌هایم کنار بدنم خشک شده بود.
او نفهمید. او هرگز نفهمید که من آن جمله را شوخی نکرده بودم.
او نفهمید که در آن یک ثانیه، در تاریکی پشت آن درخت کاج، من واقعاً آن را احساس کرده بودم. آن خشم برای پنهان‌کاری‌اش آنقدر عمیق بود که به مرز ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!