پارت پانزده :

داشت گریه می‌کرد. نه یک گریه‌ی آرام و باشکوه؛ گریه‌ای از سر استیصال که سعی در خفه کردنش داشت و همین، آن را دردناک‌تر می‌کرد. چشم‌های زمردی‌اش، همان چشم‌هایی که در دانشگاه پر از آتش و زندگی سرکش بودند، حالا قرمز و خیس بودند. مظلوم‌تر از هر زمانی که دیده بودمشان. گویی تمام آن انرژی، تمام آن اطمینان، شکسته بود.
لب‌هایش لرزید. کلمات به سختی از میان هق‌هقش بیرون آمدند.
– حمید... من

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!