سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پانزده :
داشت گریه میکرد. نه یک گریهی آرام و باشکوه؛ گریهای از سر استیصال که سعی در خفه کردنش داشت و همین، آن را دردناکتر میکرد. چشمهای زمردیاش، همان چشمهایی که در دانشگاه پر از آتش و زندگی سرکش بودند، حالا قرمز و خیس بودند. مظلومتر از هر زمانی که دیده بودمشان. گویی تمام آن انرژی، تمام آن اطمینان، شکسته بود.
لبهایش لرزید. کلمات به سختی از میان هقهقش بیرون آمدند.
– حمید... من
لطفا صبر کنید...
