سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت دوازده :
در با صدای خشکی باز شد. مأموری مسن وارد شد. قد متوسط، تهریش خاکستری نامرتب، و پیراهن سفیدی که زیر کت فرمش چروک خورده بود. چهرهاش، خستهتر از شبی بود که تازه تمام شده. انگار سالها از عمرش را در همین اتاق، زیر همین نور زننده، پای همین میز فلزی، و در حال شنیدن همین دروغها و حقیقتهای تلخ جا گذاشته بود. یک پوشهی نازک در دستش بود. آن را روی میز پرت کرد و خودش را روی صندلی روبهرویم اندا
لطفا صبر کنید...
