پارت دویست و چهارده :

کافه تقریبا به خونمون نزدیک بود.
حداقل می‌تونستم پیاده‌روی کنم و یکم به آیندم فکر کنم.
محمد هم این وسط واسه من معضل شده بود.
نه ول می‌کرد نه خودم دوست داشتم بی‌خیالم بشه.
دوسش نداشتما اما خوشم میومد ازش، خودمونیم دیگه.
نزدیکای خیابون خودمون بودم که ننه جون رو دیدم.
دقیقا همون‌جایی که بودم وایسادم و جلوتر نرفتم تا نبینتم؛ اینجا چیکار می‌کرد؟ مگه نرفته بود خونه ماما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!