سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و چهارده :
کافه تقریبا به خونمون نزدیک بود.
حداقل میتونستم پیادهروی کنم و یکم به آیندم فکر کنم.
محمد هم این وسط واسه من معضل شده بود.
نه ول میکرد نه خودم دوست داشتم بیخیالم بشه.
دوسش نداشتما اما خوشم میومد ازش، خودمونیم دیگه.
نزدیکای خیابون خودمون بودم که ننه جون رو دیدم.
دقیقا همونجایی که بودم وایسادم و جلوتر نرفتم تا نبینتم؛ اینجا چیکار میکرد؟ مگه نرفته بود خونه ماما
لطفا صبر کنید...
