پارت دویست و هفده :

- مهم دل آدماست که دلم شبیه یه بچه گنجیشک صاف و ساده و کوچولوئه! خودتو نبین که.
عمو آویز خندید و سری به نشونه تاسف تکون داد.
- این چطور عقل از سرش پریده.
نگاهی به فاطی کماندو انداختم؛ چشماش می‌خندید. به عمو که خیره می‌شد، چشماش پر از حس خوب بود.
خوشحال بودم براش و تموم حس بدی که بهش داشتم پرید.
بالاخره به قول عمو خودمم می‌شناسم دیگه چطوریم. مشکل فقط از اون‌ نیست که.
یه لحظ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Leila

    0

    اههه چندشم شد از ننه جون

    ۲ ماه پیش
کپی شد!