سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و دوم :
بابای فاطی کماندو بینشون صیغه خوند و محرم شدن تا وقتی که بعدا عقد کنن.
محرم که شدن جمع صمیمیتر شد، مامان بزرگ ناهید یه جوری فاطی کماندو رو نگاه میکرد و احتمالا خوشش اومده بود.
از حق نگذریم که از اون خشونت مدرسه خبری نبود و خیلی خانمانه داشت رفتار میکرد.
عمو و فاطی کماندو کنار هم روی مبل دو نفرهای که کنار ما بود نشسته بودن.
عمو سمت ما بود.
جمع گرم صحبت شد و داشتن از وضع
لطفا صبر کنید...
