پارت دویست و هجده :

ناباور نگاهی به نیان که توی باغ نبود انداختم.
من صد در صد با این خانواده دیوونه می‌شدم.
تا‌ زمانی که شام بخوریم و مهمونا بشینن و‌ برن، همش تو فکر این حرفاش بودم.
جدی یعنی داشتم دیر می‌کردم؟
آخر شب که به اتاقمون رفتیم، بالاخره تصمیم‌ گرفتم جواب زنگ‌های محمد رو بدم.
دیگه واقعا داشت دیوونم می‌کرد.
بعد چند تا بوق جواب داد و با پرانرژی‌ترین حالت ممکن گفت: سلام عزیزم،‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!