سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و هجده :
ناباور نگاهی به نیان که توی باغ نبود انداختم.
من صد در صد با این خانواده دیوونه میشدم.
تا زمانی که شام بخوریم و مهمونا بشینن و برن، همش تو فکر این حرفاش بودم.
جدی یعنی داشتم دیر میکردم؟
آخر شب که به اتاقمون رفتیم، بالاخره تصمیم گرفتم جواب زنگهای محمد رو بدم.
دیگه واقعا داشت دیوونم میکرد.
بعد چند تا بوق جواب داد و با پرانرژیترین حالت ممکن گفت: سلام عزیزم،
لطفا صبر کنید...
