سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و هشتم :
- اینا چشم دیدن خوشبختی من و ندارن، من که میدونم کی بوده.
بابا با تعجب گفت: کی بوده؟
عمو از گوشه چشم که مثلا ضایع نکنه، نگاهی به خونه بغلی انداخت.
- این بود، دخترش مدتهاست تو نخمه، میگم بابا من شوگر ددی دخترت میشم، ول کن مارو، بچه باز نیستیم، الانم فهمیده خاستگاری رفتیم.
یهو یه صدایی بلند شد.
- نخیرم من زنگ زدم.
با تعجب سمت صدا برگشتیم و ننه جون رو با صورت اخمو دیدیم.
مطالعهی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

دریا
1وی از شدت شوقی تلف میشود😂