پارت دویست و هشتم :

- اینا چشم دیدن خوشبختی من و ندارن، من که می‌دونم کی بوده.
بابا با تعجب گفت: کی بوده؟
عمو از گوشه چشم که مثلا ضایع نکنه، نگاهی به خونه بغلی انداخت.
- این بود، دخترش‌ مدت‌هاست تو نخمه، میگم بابا من شوگر ددی دخترت می‌شم، ول کن مارو، بچه باز نیستیم، الانم فهمیده خاستگاری رفتیم.
یهو یه صدایی بلند شد.
- نخیرم من زنگ زدم.
با تعجب سمت صدا برگشتیم و ننه جون رو با صورت اخمو دیدیم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دریا

    1

    وی از شدت شوقی تلف میشود😂

    ۲ ماه پیش
  • ستاره دریا

    1

    یاد این سوسکای پرنده افتادم موقع پرواز تق و توث میخورن به در و دیوار😂🤣

    ۳ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    وایی😂😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!