سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و شانزده :
چشم غرهای به صهیب رفتم و رو به نیان گفتم: بریم؟
مردمک چشمهاش رو به سمت بالا برد و لبش پایینش رو جلو داد.
- برم؟
چینی به بینیم دادم؛ این لوس بازیا چیه آخه؟
جلوتر راه افتادم و دست نیان هم پشت سرم کشیدم.
- بیا ببینم.
قدم زنان تا خونه رفتیم و نیان کل راه با ذوق داشت درمورد صهیب و اینکه چقد پسر خوبیه حرف میزد.
نیم نگاهی بهش انداختم.
- جلو جلو ذوق نکن، اول بشناسش. همه او
لطفا صبر کنید...
