پارت دویست و شانزده :

چشم غره‌ای به صهیب رفتم و رو به نیان گفتم: بریم؟
مردمک چشم‌هاش رو به سمت بالا برد و لبش پایینش رو جلو داد.
- برم؟
چینی به بینیم دادم؛ این لوس بازیا چیه آخه؟
جلوتر راه افتادم و دست نیان هم پشت سرم کشیدم.
- بیا ببینم.
قدم زنان تا خونه رفتیم و نیان کل راه با ذوق داشت درمورد صهیب و اینکه چقد پسر خوبیه حرف می‌زد.
نیم نگاهی بهش انداختم.
- جلو جلو ذوق نکن، اول بشناسش. همه او

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!