پارت دویست و نوزده :

لحنش شیطون شد.
- آفرین، آدم که با آقاشون بحث نمی‌کنه.
- هن؟ آقامون؟ بیا برو‌ بچه سرباز فراری!
با تعجب پرسید: تو جریان این سرباز فراری بودن من رو از کجا می‌دونی؟
- بابات به عموم گفته بود.
بعد بلافاصله گفتم: راستی من تنها نمیام، دو نفر دیگه رو با خودم میارم.
قشنگ معلوم بود وا رفت.
- عزیز من، گردش علمی که نمی‌ریم، اردو که نیست پنجاه نفر با هم بریم... من می‌خوام تو رو ببینم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!