سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت دویست و نوزده :
لحنش شیطون شد.
- آفرین، آدم که با آقاشون بحث نمیکنه.
- هن؟ آقامون؟ بیا برو بچه سرباز فراری!
با تعجب پرسید: تو جریان این سرباز فراری بودن من رو از کجا میدونی؟
- بابات به عموم گفته بود.
بعد بلافاصله گفتم: راستی من تنها نمیام، دو نفر دیگه رو با خودم میارم.
قشنگ معلوم بود وا رفت.
- عزیز من، گردش علمی که نمیریم، اردو که نیست پنجاه نفر با هم بریم... من میخوام تو رو ببینم.
لطفا صبر کنید...
