پارت سی و چهارم :
آراس اخمهایش را در هم کشید.
- شوهرت باید حواسش به خونه و زندگیش باشه.
شوهرش هم لج کرده بود.
سردار که به خانهشان رفته بود و همه چیز را آن طور به هم کوبید، او هم لج کرد.
تا لحظه آخر در نگاهش التماس بود و شوهرش بود که با اخم بدرقهاش میکرد.
- جلوی چشم سردار رو که خون بگیره، هیشکی جلودارش نیست.
- دیگه نمیتونه باهات کاری داشته باشه، به بزرگا هم بگید وساطت کنن و زنش رو
لطفا صبر کنید...

ترنم
0واااای چه مهربونن این دو تا یعنی قشنگگگ به هم میان ممنون از رمان زیبات الهه جون