پارت سی و ششم :
- سلام.
سلام آرام و مودبانه دلنیا، آراس را به خود آورد.
ناخودآگاه نگاهش را روی او سوق داد.
همان لبخند شیرین و جذاب روی لبهایش بود.
اسبش را جلوتر برد.
زانا ابرویی بالا انداخت.
- جات اینجا خالی بود.
دلنیا لبخندش عمیقتر شد.
- خالی بود اما نمیذارم خالی بمونه...
زانا با تحسین برایش سر تکان داد و زیر لب آرام زمزمه کرد: میدونستم.
نگاهش را روی آراس سوق داد.
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ترنم
0من خودم چشام برق میزنه با دیدن اینا آراس خان هم نباید انکار کنه عاشقش شده هاااا چقدرم مواظبشه😭