پارت چهل :
آراس با فکری درگیر از زانا دور شد.
به او که پشت کرد و کمی راه رفت، زیر لب زمزمه کرد: نمیتونم بهش پر و بال ندم.
لبخندش پررنگتر شد.
- یهک نیگای چاوه ڕهشهکانی بهسه بۆ شێت کردنم.«یه نگاه از چشمای سیاهش بسه برای دیوونه کردنم.»
سوار ماشین شد و به راننده گفت تا او را به عمارت ببرد.
تمام طول راه داشت به حرفهای زانا فکر میکرد.
تصویر دلنیا با لبخند شیرینش مقابل چشمÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ترنم
0آخی ببین چه ذوقی کرد آخه اونطور که باید مهر و محبت بینشون نبود