لیست کلیه پارتهای رمان شیفته ی او : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 72
-
رمان شیفته ی او - پارت 41
دلم تیکه پاره بود،نمیدونستم رها توی چه حالیه ،نمیدونم چیشد که تصمیم گرفت منو از خودش برونه ... اما.. من بازم دلم میخواست ببینمش ..یه محال بود که فکر بهش بیهوده بود ،حتما تا حالا باید فهمیده باشه که به جای اینکه ساتین رو طلاق داده باشم،دارم باهاش عروسی میکنم و برای همیشه راهیه لندن میشم.. سرم رو ر...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 42
نمیخواستم با آسانسور برم و به سمت پله ها حرکت کردم، به طبقه ی سوم که رسیدم با جیغ و داد های یه زن به سمت صدا برگشتم پشت یه زن بهم بود که از پشت برام خیلی آشنا بود حتی صداش... این... این ،رستاخیز بود مادر ساتین... باورم نمیشد اون اینجا چیکار میکرد کنجکاو شدم و چند قدم به سمتشون برداشتم یهو یه مرد ...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 43
راست میگی مامان ؟؟ مامان که سیب داخل بشقابش رو پوست کنده بودم و ریلکس شروع به خوردن میکرد ادامه داد، _آره ،درسته همین الان خاله نگار زنگ زد و برای عروسی پویان دعوتمون کرد یه کم از سیبش رو قورت داد و ادامه داد: _بخاطر اینکه خیلی دعوتی داشتن،نرسیده واسمون کارت بیاره برای همین تلفنی ازمون خواست که ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 44
تک پسری که دل و ایمون دختر بیات رو قاپید و ولش کرد... من متنفر بودم از تک پسر احمدی،متنفر بودم از اینکه باید میدیدمش،اما من باید این صحنه هارو میدیدم و از خودم یه دختر قوی میساختم. احمدی با همون لبخند شادی که به لب داشت دست بابا رو رها کرد: _خوشحالمون کردی ارسلان خوش اومدی و به سمت میزی که چندان ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 45
لرزش لبم رو به خوبی احساس کردم ،از نزدیکی که به اردلان داشتم فاصله گرفتم و خیره خیره موندن نگاه های اردلان رو به سه نفرمون شاهد شدم... _چه چ چی.. _اردلان منم رهاا خواهرت،اینا هم مامان و بابان اردلان بگو بگو که شوخی میکنی!! با صدا گریه میکردم و میخاستم وانمود کنم یه شوخی مضحک باشه تا واقعیت.. ماما...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 46
منشی بخش اونجا بود و مدارک اردلان رو به بخش ترخیص فرستاد به دلیل اینکه ترخیص اردلان توسط پزشکش تایید شده بود اقدامات درمانیش به سرعت انجام شد،و هزینه ی بیمارستان مونده بود و معطل بابا بودم که بیاد پرداخت کنه.! گوشیم رو برداشتم و شماره ی بابا رو گرفتم، هنوز یک بوق خورده بود که بابا رو دیدم که دا...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 47
پر رو پر رو بهم زل زد: _نه خیلی کمن تازه مامانم میخواست بیشتر برام لباس بزاره!! مامانم حالا وسط پرید،: _ساتین دخترم مادرت اینا نمیان فرودگاه؟؟ چمدون جلو پاش رو یکم به جلو هول داد: _نه مادر جون یعنی اینکه نه که بخوان نیان،من نزاشتم بیان! از این همه زبون ریختنش آسی بودم! که بین حرفشون پریدم: _به ن...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 48
یک روز میشد که با ساتین به لندن اومده بودیم و قرار بود من پیشش زندگی کنم و به قول خودش زندگی مشترکمون شروع بشه!!! چه زندگی مشترکی،این کلمه وقتی معنا دار میشه که دو نفر تمامشون مشترک باشه،دلشون،قلبشون!! اما تنها چیزی که بین من و ساتین مشترک بود نفرتم ازش بود،من میدونستم ساتین فقط بخاطر بالا کشیدن ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 49
بگذریم امروز میخواستم برگه های که برای تعلق سهام به پویان بود رو ببینم،حدود ۵۰ درصد بهش تعلق میگرفت،هرگز نمیخواستم این اتفاق بیوفته اما،ناچار به دادن این سهم به پویان بودم،اما به موقعش از چنگش درش میارم.. با وقار قدم برمیداشتم و چنان سرم رو بالا نگه داشته بودم که همه ی کارکن های شرکت که همه از دم...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 50
با نگاه با صفحه ی گوشی ،شماره ی بابا رو گوشیم افتاده بود..به هیچ وج حوصله ی بابام رو نداشتم چون میدونستم رهبر بابا هم مامانمه،به هرحال جوابش رو دادم: _الو _پسرم عیدت مبارک چشمام رو باز و بسته کردم: _ممنون بابا همچنین شما یکم با بابا گرم احوالپرسی شدیم که صدای مامان کنار بابا اومد: _مهدی بده من هم...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 51
میدونستم این تنها راهیه که من از شر ساتین خلاص میشم.. میدونستم اگه صاحب این شرکت بشم،برای همیشه رها رو به دست میارم... با عجله لب زدم: _خود... خودکار... خودکار بده... خودکار بیکی رو جلوم قرار داد: _بیا.. بیا اینم خودکار،دیگه از این بیشتر معطل نکن... _ توی ماشین بودم و به سمت دانشگاهی که رها گف...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 52
به سمت میز رفت و تکیش رو به میز داد: _چرا واقعیت داره!! دیگه تموم شد ساتین زرامین!! همه چی تموم شد... چی داشت میگفت !! _زر.. _زرامین... میفهمی،میفهمی چی داری میگی؟؟ لبخند کجی زد: _خیلی خوب میفهمم چی دارم میگم،مثل اینکه خودت رو به نفهمی زدی و نمیخوای قبول کنی که دختر بهرامی نیستی؟؟ دیگه داشتم ر...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 53
به سمت بابا رفتم و رو بوسی مختصری هم با بابا و گل ناز کردم و حالا آماده رفتن بودیم.. ____ ۱۰دقیقه دیگه پرواز داشتم.. بابا و مامان هم همراهمون به فرودگاه اومده بودن اردلان خیلی زودتر از من پروازش بود به همین خاطر به سمتم اومد و دستاش رو به نشونه ی بغل به سمتم گرفت.. _بیا بغل داداشت ببینم وروجک!...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 54
شیفته ی اوvip: گرفتن دسته ی چمدونام رو به دستای دیگم جا به جا کردم: _آره خونه، یعنی خونم، بابام برام خریده و حالا کامل مبله شده، بزاق دهنم رو پایین فرستادم: _حالا چرا تعجب کردی؟؟ عینک آفتابیش رو از روی موهاش برداشت: _آخه رها من.... منتظر بهش چشم دوخته بودم: _تو چی؟؟ چیزی شده... شروع به بازی با د...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 55
هنوز تو بغلش بودم و البته خودم رو گم کرده بودم ،وقت رو تلف نکردم که دستم رو پشتش به نشون همراهی گزاشتم و سرم رو روی سینش قرار دادم..،صداش تو گوشم نجوا شد: _رها چقدر میخوامت،من به شدت میخوامت.. نمیدونستم منظورش از میخوامت کدوم میخوامت بود،از روی نیاز،یا از روی عشق.. به هرحال بهش فکر نکردم و سعی ک...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 56
تمام در و دیوار خونه دور سرم میچرخید و هیچی نمیفهمیدم! پویان رفت از خونه بدون اینکه بتونم مانع رفتنش بشم..حتما رفته بود پیش رها!!همون دختره لعنتی که از وقتی پاش تو زندگی پویان باز شد پویان دیگه من رو ندید!! میخواستم بفهمم کجا داره میره !! میخواستم شکی که کرده بودم صحتش رو بفهمم،میخواستم دنبالش ر...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 57
رها دیشب کلی خابیده بودم و به کل خستگیه پرواز از تنم بیرون اومده بود..از اتاقم بیرون اومدم و با همون موهای آشفته وارد سرویس شدم و بعد از انجام کار هام بیرون اومدم..هنوز دستی به سر و روی موهام نکشیده بودم..که بوی خوش آش رشته از همونای که گل ناز برامون بار میزاشت مشامم رو پر کرد...نمیدونستم از کجا ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 58
پویان... بعد از اینکه جلسه ی شرکت برگزار شد ،بهرامی رفت و دیگه خبری ازش نشد... دیگه نمیتونست هیچ مخالفتی بکنه،چون اینکه من قانونی صاحب شرکت بودم... حالا دیگه موندن تو شرکت فایده ای نداشت و تمام کارام رو انجام داده بودم.. رها دیشب گفت که ممکنه فردا کلاس داشته باشه،اگه اینطور نباشه میگه که برم باه...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 59
بعد از کنار رفتن پویان یه نفس لرزونی از روی آسودگی کشیدم که صدای پویان گوشم رو پر کرد: _این کار رو کردم تا بفهمی من همه کارتم... من همین الان میتونستم تورو مال خودم کنم... پس دیگه بدون شال نبینمت!!! فهمیدی!؟؟ و دوباره که سکوت جوابش بود داد زد: _گفتم فهمیدی یا.... ترسیده که نکنه بازم کارش رو تکرا...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 60
پویان دوشب دیگه تولد رها بود.... تو این چند روز که دیگه خبری از رها نداشتم،همونطور خبری هم از ساتین بهرامی نبود... نمیدونم شاید یه کارای در خفا میکردن و من نمیدونستم، به هرحال بیخیالش شده بودم، از چندتا از بچه ها شنیده بودم ابی،یه کنسرت میخواد برگزار کنه دو شب دیگه درست شب تولد رها... میخواستم ...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
