لیست کلیه پارتهای رمان شیفته ی او : پارت های 61 تا 72
تعداد کل پارت های منتشر شده : 72
-
رمان شیفته ی او - پارت 61
شیفته ی اوvip: روی مبل تک نفره رفتم و نشستم با ناز ازش چشم گرفتم: _لوس.... درحالی که به سمتم میومد: _عشقت لوسم کرده،تقصیر توعه، تقصیر این صورت ماهه... دست به سینه نشستم و لبخندی روی لبام نشست: _وای چقد سنگینه،خسته شدم.... پویان تعجب زده نگاهم کرد و گفت: _چی شد؟؟ اتفاقی افتاد!! لبخندی زدم و رو به...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 62
رها انگار صبح شده بود و خبری از هیچ کس کنارم نبود... یکم فکر کردم دیشب ... دیشب پویان منو خوابوند و دیگه چیزی به یاد نداشتم.. با بدنی کوفته از روی تختم بلند شدم و از اتاق خارج شدم .. یهو با دیدن پویان که روی کاناپه دراز کشیده بود (هیع) کشیده ای از دهنم بیرون اومد و همین باعث شد پویان از خواب بپ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 63
امشب ب جبران شبی که نتونستم تو لندن ببرمش شام،در لندن کنسرت اِبی بود ،و از همه مهم تر تولدش، میخاستم این شب دل انگیز سوپرایزش کنم و کنسرت اختصاصی رو بهش هدیه بدم.با کلی درد سر تونستم اِبی رو ببینم وازش خاسته بودم مخصوص تولد رها که عشقمه بخونه و در ازاش هدیه باارزشی بهش دادم.. خیلی خوشحال بودم ک...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 64
خودم رو آزاد کردم تو بغل پویان... و گفتم: _پویان ازت ممنونم ... باورم نمیشه... باورم نمیشه همچین شب قشنگی رو تو لندن با کنسرت ابی مصادف با تولدم برام رقم زدی... پویان بیشتر به خودش فشارم داد: _خیلی بی ارزش بود،برای پری دریای مثل تو... ارزش تو خیلی بالا تر از این کاراست! دیگه نمیدونستم چی بگم که ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 65
آسانسور به لابی رسید پایین اومدم...با دیدن یه مرد ۶۰_۷۰ساله همراه یه مرد و یه دختر جوون توجهم رو جلب کرد و فورا به پشت یه ماشین رفتم .. سه نفرشون لباس های چرم مشکی داشتن حتی کفشاشون،میدونستم اون مرد که مسن به نظر میرسید حتما میتونست رابینسون باشه،سکوت کردم میخواستم بفهمم چی به هم دارن میگن که ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 66
رها تو پیاده رو نزدیک دانشگاه در حال قدم زدن بودم.. میخواستم یکم هوای آزاد به مشامم بخوره که صدای زنگ گوشیم بلند شد،با دیدن شماره ی پویان با ذوق جواب داد: _بله عشقم.. صداش نه شاد بود و نه غمگین،بعد از دادن سلام علیک به همدیگه صداش رو شنیدم: _رها کجای؟؟ نگاهی به اطرافم چرخوندم و گفتم: _نزدیک دانش...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 67
نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط میدونستم دارم وسایلام رو برمیدارم،مامانم حالش خوب بود و دیگه نیازی نبود از این بیشتر ایران بمونم باید هرچه سریع تر خودم رو به لندن میرسوندم، پسر عموی سعید دوستم پلیس لندن بود میخواستم ازش کمک بگیرم لندن رو دنبال رها بگرده، با جمع و جور کردن وسایلام پیش مامان رفتم و...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 68
ساتین رسیدیم، بلاخره به محل مورد نظری که باید میرفتم رسیدم... یه خونه ی کلبه ای دور از شهر که به دریا نزدیک بود،کشتی های زیادی دور و اطراف خونه پراکنده بودن و دسته دسته دخترای جوون رو به زور روانه ی اون کشتی ها میکردن،.. خوشحال بودم و بخاطر همین خوشحالی هم که شده روانه اون کلبه شدم، یه کلبه ی بزر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 69
اما در یه حرکت کشتی نه تنها متوقف نشد بلکه رها رو تو دریا پرت کردن، اتفاقات خیلی سریع میوفتادن و من که حالا توسط دوتا مامور ازجام بلند میشدم نظاره گر اوضاع بودم اونا منو بلند کردن و بقیه ی مامور ها برای نجات اون دختر خودشون رو تو دریا انداختن و من دیگه چیزی ندیدم... پویان... (یک ساعت قبل از او...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 70
ساعت از ۳ شب گذشته بود و حالا یه دوش گرفته بودم و چشمام از گریه ی زیاد پف کرده بود ... که زنگ خونه به صدا در اومد... دیگه میترسیدم در رو برای کسی باز کنم که صدا زدم: _کیه؟؟ با شنیدم صدای پویان هول شده به سمت در راه افتادم. باعجله در رو باز کردم، !!! _رها... رها... چطور دلت اومد تنهام بزاری!! نمی...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 71
رو به روی آکواریوم خونمون نشسته بودم و ماهی های تزئینی متفاوت رو نگاه میکردم... کاش منم یکی از این ماهی ها بودم، همین طور غرق آکواریوم رنگیمون شده بودم که صدای مامانم باعث شد چشم از ماهی ها بگیرم و به مامانم بدوزم! _رها مامان،چیه زل زدی به آکواریوم؟! خنده ای کردم و بازم نگاهی به ماهی انداختم: _...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان شیفته ی او - پارت 72
تو همین حین مسخره بازی با اردلان گوشیم که روی میز عسلی سالن قرار داشت به صدا دراومد. نفس نفس میزدم و دستم رو به نشونه ی تسلیم جلوی اردلان قرار دادم و با نفس های پی در پی رو بهش کردم: _ببخشید.. ببخشید دی.. دیگه ببخشید،گوشیم... به گوشیم اشاره کردم و گفتم: _گوشیم داره زنگ میخوره،آتش بس...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
