شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و یک :
میدونستم این تنها راهیه که من از شر ساتین خلاص میشم..
میدونستم اگه صاحب این شرکت بشم،برای همیشه رها رو به دست میارم...
با عجله لب زدم:
_خود...
خودکار...
خودکار بده...
خودکار بیکی رو جلوم قرار داد:
_بیا..
بیا اینم خودکار،دیگه از این بیشتر معطل نکن...
_
توی ماشین بودم و به سمت دانشگاهی که رها گفته بود،میرفتم...
من امضا زدم،برگه ای رو که من رو صاحب تمام ا
لطفا صبر کنید...
